|
بچه تر که بودیم صبح که چشمهایمان تا به تا باز میشد و تازه پس از نیم ساعت خر غلط زدن بین لحاف و تشک اولین چیزی که به ذهنمان می رسید چک کردن تشک اول با کف پا و بعدا با دست برای مطمئن بودن از خشکی و عدم بارش شبانه به قول مامان بود چون از کوچک تریها هنوز خاطره های بدی مانده بود در ذهنمان و بعد که مطمئن می شدیم که از شاش شبانه خبری نیست با احساس مردانگی و غرور می زدیم از رختخواب بیرون تازه هنوز هم یکی از چشمها کامل باز نشده بود و وای هیچ چیز بدتر از شستن صورت در آن اول صبح با آب یخ مخصوصا در زمستان نبود . و بعد صبحانه که حتما باید خورده میشد با گلویی که خشک بود هنوز و هیچ زهر ماری از آن پایین نمیرفت تازه این مربوط به روزهایی بود که پدر گرامی صبح نبود یا زودتر رفته بود یا خواب ما کش پیدا کرده بود و گرنه آن ورزش صبح گاهی عذاب آور با عضلات خواب، روح آدم را به سیخ می کشید . صبحانه با قربان صدقه های مادر که بخش مطبوع صبحانه محسوب می شد اما به روی مبارکمان نمی آوردیم و هی خودمان را لوس می کردیم تمام میشد و تازه وقت پدر سوخته بازیهای ما فرا می رسید . و دعواهای مامان که هیچ کره خری این وقت صبح به کوچه نمی رود و عرعر و زر زر ما که همه ی بچه ها بیرونن و بی محلیهای مادر . و ما که نقشه میکشیدیم و آنقدر در آشپزخانه دور پر و پایش می چرخیدیم کرم از خود ساطع می کردیم یا سراغ دفتر مشق خواهر بزرگتر می رفتیم ، موهایش را می کشیدیم و فرار چون او مثل مادر دل رحم نبود و اگر یکی از پس گردنیهایش اصابت می کرد پدرمان آتش می گرفت و فحش بد می دادیم و مادر تهدید می کرد که قاشق داغ روی زبانمان می گذارد و ما نمیترسیدیم چون تا بحال این کار را نکرده بود و خانه آخر فوقش با قسمت نرم جارو ضرباتی به باسن مبارک آن هم ارام نواخته بود. به هر حال اگر این هم جواب نمی داد می رفتیم سراغ برادر کوچک که یا هنوز خواب بود یا مادر با شیشه شیر صدایش را بریده بود در هر صورت انگشت به هزار سوراخش می کردیم تا عر و زرش در بیاید و مامان را کلافه کند و او هم ما را با هزار نفرین از خانه بیندازد بیرون و ما با حس پیروزی و کمی عذاب وجدان از اینکه مبادا مادرمان را زیاد ناراحت کرده باشیم که از دستمان نارحت شده باشد و شیرش را حلالمان نکند و در آن دنیا سیخ داغ به ماتحتمان فرو نکنند پا به کوچه می گذاشتیم و تازه حکایت آن روزمان شروع میشد با بچه های محل که این خود قصه ی مفصلی است. این روزها تا ساعت 11 صبح چه می کنیم ؟ چرا آن خریتهای کوچک و لذت بخش یادمان رفته ؟ چرا حتما باید یه اتفاق بزرگ بیفتد تا خوشحالمان کند؟ کودک درونما ن کی مرد ؟ چرا بعد هر ناکامی اولین چیزی که به ذهنمان می رسد فرار است یا خودکشی؟ ایکاش دوباره بتوانیم از این خریتهای کوچک در زندگی داشته باشیم و از آنها لذت ببریم . این لحن نوشتن به من نمیاد بلد نیستم برم بالا منبر . مور مور میشه همه جام. فقط بگم این نوشته ها یه نکته ی اخلاقی داشت و اون هم اینکه بابا فک می کنین که حالا که بزرگ شدین گهی شدین واسه خودتون . نه خر همون خره فقط یه نمه قدش بلند شده.پس خودتونو چس نکنین و حال کنین با زندگی همین جوری که هست وگرنه پدر آدم در میاد تو این وانفسا برقرار باشید
روی نیمکت چوبی زمخت کلاس آمار نشسته ام و طبق معمول استاد تاخیر کرده. از وسط کلاسور ورقی بیرون می کشم. سوراخهای کاغذ لای دندانهای فلزی کلاسور گیر می کنند و صدای پاره شدنشان گم می شود لای همهمه بچه ها. ته خودکار را به دندان می گیرم. سعی می کنم ذهنم را رها کنم تا از دیوارهای کلاس بیرون برود. روی شهر بگردد و شخصیتی را اسیر کند و بکشاند پشت میله های داستانم. شخصیت ها انگار می گریزند که چیزی به ذهنم نمی آید. حق هم دارند. از این فضاهای شومی که این ذهن بیمار می سازد باید فرار کرد. اما خودم در فضاهای شومی که ذهن بیمار دیگران ساخته، سالها زندگی کرده ام. حکومت می گفت وظیفه، می گفت دفاع و پدر داد می زد آرمان و در گوشمان صدای شکستن دیوارهای صوتی فریاد می کشید. استاد که نمی دانم کی وارد شده و ای کاش تمردم را از مراسم مسخره ی (برپا و برجا) ندیده باشد داد می زند: ابتدا حداکثر راندمان خواسته شده را.... و در گوشم ای کاش صدای غیر ممتد آژیر سفید بپیچد تا اضطرابی که به وجودم دویده و گوشهایم را حتما سرخ کرده- که اینطور داغ شده اند- فروکش کند، تا استاد سرخی گونه ها و لرزش ریز چشمانم را نبیند که پس از چندین بار صدا کردن اسمم داد بزند:بیرون ن ن ن . بیرون رفتن را انتظار می کشیم در این سوراخی که در میان زمین کنده اند و رویش را سیمان ریخته اند. حشمت خانوم می گفت که همین چند روز پیش موشکی وارد سوراخ هواکش پناهگاهی شده بود در مریوان. چشمانم از سوراخ هواکش که آفتاب را راه راه کرده تکان نمی خورند. ذرات ریز غبار میان راه های روشن آفتاب می رقصند و میان راه های تیره خستگی می گیرند تا دوباره میان دو تیرگی به پایکوبی بنشینند. زندگی تیره ما هم میان فاصله ی دو خط تیره ای که نرده های هواکش نه که صدای ممتد آژیر قرمز می سازد جریان دارد. میان دو خط تیره ی صدای ممتد آژیر نمی توان رقصید چون حرام است و تازه حرام هم که نباشد پسر متلاشی شده آقا داوود را همین دیروز آوردند. رقص و آواز خوبیت ندارد تا چهل روز که لباس سیاه دربیاید و مطمئنم که به چهل روز نمی کشد و یکی دیگر مثلا شوهر زهرا خانوم می آید با سری که نیست. ضجه میزنند: این گل پر پر شده هدیه به رهبر شده. پیر مردی با صدای خفه الرحمن زمزمه می کند. نگاهم از سوراخ هواکش می چرخد و آرام روی صورت چروک خورده اش کش می آید. جای پیرمرد تصویر پدر در ذهنم جان می گیرد که می گفت اگر چهار قل را بخوانی از این حملات در امانی. آرام زمزمه می کنم: قل هو الله .... و در گوشم صدای الرحمن پیرمرد می پیچد. به گورستان می روم. نه انگار نوشته بود بهشت سکینه. زهرا خانوم روی خاک قلمبه شده ای پهن شده بود. شانه هایش تکان می خورد. ناله ای خفه از گلویش بیرون می زد. بوی گلاب و خاک خیس می داد. علیرضای چهار ساله اش گلایولها را از شاخه می کند و توی خاک می کاشت. استاد می گوید کوواریانس. نگاهش را از روی کلاس مثل نورافکنهای متفقین می گذراند و به چشمهای از حدقه بیرون زده ی من خیره می شود. از کلاس می پرسد: آیا میزان سواد والدین بر میزان عائله مندی تاثیر دارد؟ قبل از اینکه سئوالش را با فرمول های آماری اثبات کند در درونم فریاد که نه، زوزه می کشم که تاثیر آرمان بر میزان عائله مندی بیشتر از سواد است. مخصوصا اگر میان دفاع مقدس باشی و ارتش سرباز بخواهد. چیزی در وجودم تنوره می کشید. من که پدرم متعهد بود و فلسفه ی وجودیم سرباز. زن چادر سیاه و رنگ و رو رفته اش را کنار می زند و دکمه های پیراهن قرمز گل گلی اش را باز می کند. سینه ی قلنبه اش با آن نوک سیاه و چندش آور بیرون می افتد. دهان بچه باز شده. مثل گنجشک هایی که منتظر مادرشان هستند با کرمی در دهان. زن نشانه گیری می کند و سینه اش را در دهان باز کودک فرو می کند تا شاید صدای فریادهای گوشخراشش قطع شود. مرد نشانه گیری نمی کند و دسته ی سیاه رنگ را می کشد و دکمه ی قرمز روی آن را می فشارد و صدایی گوشخراش، دندانهای کودک را قفل می کند و خون از مرز سیاه و سپیدی سینه مادر شره می کند روی گل گل قرمز پیرهنش. مادرم مرا به خود می فشرد و آهسته فریاد می زند: یا صاحب الزمان. مادر کودک فریاد می زند آخ خ خ . بچه از سینه جدا شده و طعم ترش خون لای سپیدی شیر می پیچد توی گلوی نوزاد و فریادش بلند می شود. نگاهم ناخودآگاه می چرخد به سمت سوراخ هواکش. ذرات تندتر از پیش می رقصند میان خطوط تیره و روشن و چیزی مثل خنکای آب میان سینه ام جاری می شود. استاد بلند بلند درس می دهد و نگاهش روی صورتم تیز می شود و لای همین نوشته ها می نویسم: COV xy=SP xy/N. سعی می کنم از این به بعد سرعت نوشتنم را با دهان استاد هماهنگ کنم تا مبادا هنگام توضیح درس دستم به نوشتن برود و هنگام نوشتن بروم در فکر آن روزهای شوم و استاد فریاد بزن بیرون و نیش همه تا بناگوش باز شود. دختر جوان میان دخمه های تو در توی پناهگاه می دود. به انتهای پناهگاه که می رسد مقابل چشمان حیرت زده ی من زانوانش می شکند. چادر سیاه از لای قفل دندانهایش می پرد بیرون و خفه جیغ می کشد یا امام حسین. از هوش می رود. مادر رهایم می کند. قمقمه را باز می کند. آب می پاشد روی صورت دخترک. جیغ می کشد. چشمانش باز می شوند. از هوش نمی رود. از لای هق هقش می شنوم که" داداشم مونده توی ساختمون. به جست بلند می شود. به سمت خروجی می دود. مادرم فریاد می کند نه. صدایش در دالانهای تو در تو می پیچد و به دنبال دخترک می رود. زنی که می خواهد جلوی دخترک را بگیرد پرت می شود و می خورد به در فلزی پناهگاه. نگاهم را از میان آدم های ایستاده و نیم خیز و گرد و غبار به همراه فریاد "نه" مادر بدرقه اش می کنم تا دو سوراخ ورودی. دخترک زنی را که می خواهد جلویش را بگیرد هل می دهد و از پله ها می دود و محو می شود میان گرد و غبار و پله های سیمانی. لابد دکمه قرمز فشرده شده که دوباره صدایی مهیب می پیچد میان تمام دالان های پناهگاه. دوباره خیره می شوم به هواکش و رقص ذرات غبار. - ببخشید استاد گفت SX میشه چند؟ صدای نازکش در مغزم می پیچد و چشمانم به کلاس باز می شود. صورتش که روی کاغذهایم خم شده پر است از سفید و سیاه و برنزه و کبود و قهوه ای. دنبال ادامه ی SX در کاغذهایم می گردد و چیزی پیدا نمی کند. به چشمانم زل می زند. - ببخشید. سرش را می دزدد. صورتش روی صندلی کناری و زیر گوش دوستش کش می آید. صدای پچ پچ می آید و خنده های ریز کودک که انگار شیر و خون سیرش کرده که نیشش تا بناگوش باز شده. مدتی است که از آژیر مکث دار سپید می گذرد. همه جا را سکوتی غبارآلود پر کرده. مردم کم کم از پناهگاه خارج می شوند تا زندگی میان آژیر سفید تا آژیر قرمز بعدی ادامه پیدا کند. مادر دستم را می گیرد. آرام می رویم بیرون. چند قدم از پناهگاه نگذشته ایم که مردم جمع شده اند دور تکه های گوشت خون آلود لای تکه پارچه های سیاه. آمبولانس بوق بوق می کند. دست مادر می آید جلوی چشمانم. از لای انگشتانش هم هیچ چیز معلوم نیست. به سرعت دور می شویم. شهر پر شده از صدای آژیر آمبولانس و ماشین های آتش نشانی و ضجه ی زنان و کودکان. دست مادر کنار می رود. جای مغازه عباس آقا که پر بود از لی لی پوت های دو تومانی پر است از پاره های آجر و پفک های خاکی و شیشه های شکسته و خون نارنجی رنگ نوشابه ها لای چروک مشماهای پفک. بالاخره به خانه می رسیم. جای خانه درست مثل مغازه ی عباس آقا پر است از آجر و فرش یادگار مادربزرگ که گوشه اش از لای پاره های آجر بیرون زده. کیف پدر. کمی آن طرف تر هم کفشش و کمی دورتر هم شاید خودش است که جیغ می کشد مادر و جیغ می کشم و جیغ می کشد استاد: بیرون ن ن ن مهدی جمشیدیان 5/3/1383 نگاه انداختن به وبلاگ قدیمیت دقیقا مثل این میمونه که یه کتاب مورد علاقه تو که افتاده بوده پشت کتابخونه بعد از مدتها پیداش کنی. غیبت من و سوشیانت این بار خیلی طولانی بوده و انقدر اتفاق افتاده این وسط که وقتی فکرشو میکنم میبینم الان که برگشتم انگار ١٠ سال پیرترم. دوست ندارم تعریف کنم کجا بودم این مدت و چیکار کردم چون اونم برای خودش زندگی بوده ولی حاصل این مدت نبودن شده یه داستان که اگه نزده بود بیرون هیچ بعید نبود که دیگه هیچ وقت پستی توی این وبلاگ نمیگذاشتم. در هر صورت دوباره اینجاییم من و سوشیانت. این داستانمو تقدیم می کنم اول به سوشیانت که با وجود همه اشتباهات من هیچ وقت پشتمو خالی نکرده و بعد به مهدی قیاسی که جرقه نوشتن این داستانو زده.
شب به خیر. بوس. بوس. بوس
داستانهای من همیشه از وسط شروع میشوند. مثلا از وسط یک چیزی شروع می کنم بعد یک تکه از اول یک تکه از آخر تا کم کم کل داستان در ذهن خواننده شکل بگیرد. اما این یکی قرار است با بقیه فرق داشته باشد. چون داستان خودم است. از اول هم تعریف نمی کنم که مثلا بگویم صرفا با هدف تشویق برادر بزرگتر و یکی یکدانه ام به غذا خوردن پا به این دنیا گذاشته ام. حوصله هم ندارم تعریف کنم که مثلا در 10 سالگی انقدر تنها بوده ام که از تنهایی با دیوارها حرف میزده ام و همیشه مثل کوزت کنار دیوار نشسته بوده ام تا شاید یکی از بچه های تیم فوتبال محله توسط مادرش احضار شود و من جای او را در بازی بگیرم. این را هم نمی خواهم تعریف کنم که در 20 سالگی هنوز هم دیوارها همنشینم بوده اند و رویم نشده بوده با مادرم از مسائل زنانه ام تعریف کنم یا سئوالی بپرسم. میخواهم از اینجا شروع کنم که نشسته ام در وان و مچ دست راستم را با دست چپم فشار میدهم تا خون از آن بیرون نریزد. و هنوز هم مرددم که بالاخره من دوست دارم بمیرم یا میخواهم زنده بمانم. من دوست دارم بمیرم ولی نمی دانم این چیست که مرا واداشته اینطور به مچ دستم چنگ بزنم تا جلوی خون را بگیرم. شاید خاطره آن روز خوب توی کوه است که هنوز مرا پابند کرده و دوست دارم اگر بشود یک بار دیگر زیر باران از بالای کوه تعریف کنان بیایم پایین و سعی کنم صدای به هم خوردن دندانهایم را از تو که اینقدر مرا لبریز کرده ای پنهان کنم تا این ساعتهای بودنمان با هم هرگز تمام نشود حتی اگر من سردم باشد یا از گرسنگی رو به مرگ باشم. کاش دوباره آن لحظه خواستن تکرار شود پیش از آنکه این رگ بریده مسخره همه خونها را از تنم بیرون کند. من همیشه در زندگیم تنها نبوده ام. اینجوری نبوده که مثل الان که توی وان نشسته ام و نمی دانم به حال چه افسوس میخورم و گریه میکنم بنشینم و به حال خودم اشک بریزم و برای در و دیوار داستان تعریف کنم. روزهای خوب زیاد داشته ام در زندگیم. الان چیزی یادم نمی آید ولی نمی دانم چرا یاد آن روز افتادم که مرا و کتابی را که قبلا به من هدیه داده بودی ول کردی وسط خیابان و رفتی. واقعا ولم کردی و رفتی؟ لحظه های خوب هم داشتیم با هم. مثلا آن روز که بالاخره رفتیم به خانه خودمان و من با اصرار خواستم که اولین چیزی که در خانه جدیدمان راه میندازیم تختخوابمان باشد و تو چقدر خندیدی. و شب من با چه اصراری برگشتم به خانه خالی خودمان تا بخوابم روی تختی که فقط برای من نبود. تخت خوبی بود. دلم خواست که یکبار دیگر رویش بخوابم. ویرم گرفته بلند شوم و با همین هیکل خیس و دست خونی بروم روی تختمان بخوابم. اشکال ندارد خونی شود. من که قرار است بمیرم، تو هم که دیگر روی این تخت نمی خوابی پس دیگی که برای من نجوشه ..... حالا الان وسط داستان هستیم و من فقط یک کم احساس ضعف دارم. قرار است داستان با مردن من تمام شود. این را گفتم که انتظار دیگری نداشته باشید. ولی یکجا خوانده ام آنهایی که رگ دستشان را می زنند هنوز تصمیم قطعی برای بریدن از زندگی نگرفته اند. احتمالا راست گفته اند وگرنه الان دست چپ من روی زخم دست راستم چه کار میکرد. اگر توهم قبل از مردن نباشد ما یک بچه هم داشتیم که اگر الان بود احتمالا من اینجوری لخت نمی توانستم روی تخت با این وضعیت بخوابم. هیچ وقت هیچ کسی نفهمید بچه ما کی آمد و کی رفت فقط من و تو دانستیم و خودش. اسمش چی بود راستی؟ این دم آخری یاد چه چیزها که نمیفتم . خوب تا آنجا که یادم هست یک لجن خور کوچک هم داشتیم که وقتی رفتیم مسافرت و برگشتیم دیدیم افتاده کف آکواریوم و مرده. گوشتش را هم ماهیای دیگر خورده بودن و استخوانش آرام کف آکواریوم خوابیده بود. حسابی خوابم گرفته بگذار یک زنگ بزنم به تو و خداحافظی کنم برای بار آخر. همیشه دنبال بهانه ام برای شنیدن صدایت و چه بهانه ای بهتر از اینکه من دارم میمیرم. هنوز هم دوستت دارم حتی اگر مدتها باشد من را ترک کرده باشی. برنمیداری. انگار نیستی شاید هم هستی و حوصله شنیدن صدای من را نداری. خوب برایت اس ام اس میزنم. نه اس ام اس هم نمیشود زد با این وضعیت دستم. خوب من در ذهنم میزنم تو تجسم کن که خوانده ای. عزیزم من را با همه خودخواهیهایم ببخش همیشه عاشقت بوده ام. بای خون دستم هم که بند آمد. فکر نکنم با این یک ذره خونی که از دستم رفته بمیرم. یک دقیقه فرصت بدهید دوباره روی زخم را میبرم و آن یکی دستم راه هم. ببینم چی نوشته بود توی آن کتاب. آب ولرم ...دستانتان را تا توی آن بگذارید..... خون می آید .... بند نمی شود..... آبگرم..... نه حوصله ندارم دوباره بروم توی حمام ......همه جا گند شد....... فیلم ببینم....... ساعتها بهترم حالا که دراز کشیده ام. کاش اینجا رودخانه داشتیم. کاش من ویرجینیا ولف بودم سنگها را از کنار رودخانه برمیداشتم میریختم توی جیبم و غرق میشدم؟؟؟؟ غرق میشدم؟؟؟ اگر سنگها انقدر سنگین بوده چطوری خودش را کشانده تا وسط رودخانه ولی واقعا مرده نه مثل من که نشسته ام دارم فیلم میبینم. چرتم گرفته مثل آن روزهای جمعه که نه و ده بیدار میشدیم و دوباره یازده میخوابیدم برای قیلوله . الان دلم یک چرت کوچولو میخواهد. دلم تو را میخواهد. تخت دو نفره مان را که بخوابیم فقط رویش. چرا اول تخت را نصب کردیم؟؟؟ مهم نیست، مهم این است که بخوابیم. اجازه بدهید بخوابم اگر زنده ماندم می آیم و بقیه داستان را هم تعریف می کنم. فعلا شب به خیر. بوس بوس بوس
عدالت محوری وقتی در رقابت انتخاباتی لحاظ نشود چطور می توان آن را در تمام ارکان مملکت ساری و جاری کرد. دولت عدالت محور برای خارج کردن رقبا از منابع دولت و هر گونه ترفندی استفاده می کند و بعد شعار عدالت محوری اش گوش فلک را کر می سازد تا پارادوکس دیگری را به تمام تضاد های موجود در این چهار سال بیفزاید. از چند ماه پیش که هیچکدام از نامزد ها فرصت و اجازه ی تبلیغ انتخاباتی نداشتند ، رئیس دولت عدالت محور دور جدیدی از شوهای استانی خود را به راه انداخت و این کارناوال از هیچ نوع تبلیغ و هبه اموال ملت برای خرید آرا در شهرستانها دریغ نکرد. وعده های واهی تحت لوای طرح به مجلس ارسال شد که حتی در صورت عدم تصویب نشان از سعی دولت برای تغییر باشد. و هزار ترفند دیگر که در کمال عدالت توسط دولت انجام گردید و ایکاش کار به همینجا ختم می شد. کثیف ترین نوع رقابت زمانی شکل گرفت که دولت منابع محدود تبلیغاتی سایرر رقبا را نیز برنتافت و با اعمال قدرت راه نابودی آنها را در پیش گرفت. که این موج نیز با فیلتر کردن گسترده سایتهای طرفداران رقبا یا منتقدان دولت آغاز گشت . روززنامه یاس نو هنوز یک روز از تولد دوباره اش را جشن نگرفته بود که به محاق توقیف کشانده شد. فیس بوک ، فضای مجازی ای که این روزها حال هوای انتخابات را پر رنگ تر از پیش می شد در آن دید و شاید به اجتماع منتقدین دولت تبدیل شده بود نیز دیروز در دام عدالت رئیس جمهور محترم گرفتار آمد. تجربه نشان داده که صدای مردم را هیچگاه نمی توان خفه کرد حتی سیستم های مخوف کمونیستی نیز در دراز مدت موفق به اینکار نشده اند اما اینجا یک سوال پیش می آید و آن هم اینکه دولتی که نمی تواند فعالیت رقبا را حتی در چندین سطح پایین تر از خود تحمل کند ( با توجه به منابع در اختیار کاندیداها) چگونه می تواند عدالت را در این جامعه بحران زده محوریت بخشد. که عملکرد چهار ساله دولت نیز خود بزرگترین گواه بر این مدعا است.
نوشتاری همراه با اسکار 2009 قصدمان از این نوشتار نقد فیلمهای منتخب در اسکار 2009 نیست بلکه احساسی است که از دیدن این فیلمها بهمان دست می دهد که گمان می کنیم جای تامل دارد. ما نظر شخصیمان را می نویسیم و از ( بنجامین باتن ) هم شروع می کنیم که به گمانمان عجیب ترین فیلمنامه این دوره از مراسم اسکار را داشت.
سلام بنجامین . نگران پیریت در کودکی و جوانی نباش . می گذرد تمام این روزها به هر شکل که باشی چه در آغوش زن محبوبت در قنداق بمیری یا یا با کمر خمیده و زانوان بی توان در سرای سالمندان. فرقی نمی کند مهم این آمدن و رفتن است و حتی این هم مهم نیست. چه از پیری به جئانی بروی و بمیری و چه از جوانی فرتوت شوی و مرگ می آید به سراغت . تمام رشته هایی را به زحمت بهم چسباند و تار لرزانت را ساخته ای روزی به ناچار باید بسپری به دست باد. بنجامین ، سرگذدشت تو لرزه بر اندامم می اندازد . مخصوصا این روزها که با قدم زدن ، کوه نوردی یا هر فعالیت فیزیکی دیگر کم کم رد پای گذ شت زمان را با نفس نفس زدن های ناخواسته بر تمام پیکرم حس می کنم. بنجامین از هر طرف که شروع کنی به یک چیز می رسی و آن هم گذاشتن همه چیز و رفتن است. به کجا ؟ چگونه ؟ و هزار اما و اگر دیگر است که باعث تشدید این لرزه بر اندامم می شود. اینکه چه می شوی ؟ یا چه می شود؟ هراس دارد بنجامین هراس دارد.
سلام بخش دیگری از ذهن من در قالب یک فتو بلاگ به نام برتا متولد شد. و این به معنای بسته شدن بخش نوشتاری ذهن که حاصلش وبلاگ حاظر است ، نیست. بلکه به معنای پر رنگ تر شدن حظور اقلیما در این بلاگ است. این یک برتا است. مواظب خودت باش. تصورات کودکان نسبت به خدا قطعا موضوع جالبی است و هر چه سن پایین تر باشد جالب تر هم می شود چون هنوز دروغ ، فریب و ملاحضات اجتماعی، سیاسی ، مذهبی و... وارد زندگی شان نشده. نامه ی بچه ها به خدا ،سوژه ای است که خیلی ها این روزها از آن استفاده کرده اند اما اولین بار دیوید هلر روان شناس ادیان در سال ١٩٨۶ پس از سالها مجوعه ای از نامه های بچه ها به خدا را توسط انتشارات دانشگاه شیکاگو به چاپ رساند . این کتاب خیلی ذهن منو درگیر کرد بیشتر به این دلیل که اگه من بخوام یه نامه به خدا بنویسم و واقعا به دستش برسه چی می نویسم. برای شروع چند تا از نامه های بچه ها رو اینجا می زارم تا هرکسی هم احساس کرد که کودک درونش با خدا حرف داره، یه نامه بنویسه. شاید بشه یه مجموعه هم از نامه ی کودک های درون آدمهای بزرگسال جمع آوری کرد.
خدای عزیز ،می خواستم اگر اشکالی نداشته باشد پیشنهادی بکنم.چرا تو دین های کمتری به وجود نمی آوری تامردم با هم بیشتر دوست باشند؟ ما تازگی در مدرسه چیز هایی درباره جنگ های صلیبی که سالها پیش اتفاق افتاده خوانده ایم.جانت (١١ساله) خدای عزیز ، تو چطور با مریم آشنا شدی؟ اندی(۶ساله) خدای عزیز، تو چه کسی را عبادت می کنی؟ اگر عبادت نمی کنی فکر می کنی بتوانی به من اجازه بدهی از انجام این کار خلاص بشوم؟ جیم (٩ساله) خدای عزیز ، پدرم هفته ی گذشته کارش را از دست داد. لطفا کمکش کن تا زودتر کار پیدا کند. او وقتی در خانه است خیلی ما را اذیت می کند. مارتین(٨ساله) خدای خوب و عزیز، من به تو احساس نزدیکی می کنم. ما مثل اعضای یک خانواده هستیم. شاید بتوانیم با هم ازدواج کنیم و این پیوند را محکم تر کنیم. عاشق تو : تینا(٧ساله) خدای عزیز، مادر بزرگم سال پیش فوت کرد. مادرم می گوید که او آمده پیش تو. لطف می کنی و این پیغام را به او بدهی؟ مادر بزرگ! من درسهایم را خوبی می خوانم و در مدرسه با پسری آشنا شده ام و قرار است که با هم ازدواج کنیم. با تمام عشقم : سیندی (٨ساله) خدای عزیز، از اینکه پدر و مادر، خواهرم آنیتا و پدربزرگ و مادر بزرگ به این خوبی به من داده ای متشکرم . آنهال واقعا مهربان و فوق العاده اند . در مورد برادرم فیل تورا می بخشم. فکر کنم در مورد او نتوانستی کارت را تمام کنی. سین (١٢ ساله) خدای عزیز، برای خواهرم یک بلای اضافی داری؟ مثل بلایی که سر مصری ها آوردی؟ او خیلی احمق است. استانلی (٨ساله) خدای عزیز، پدرم فکر می کند که توست . لطفا او را به راه راست هدایت کن. وین (١١ساله) خانم و آقای خدا، خانواده ی شما چه جوری است؟ عیسی بچه ی بزرگ خانواده است؟ کارن(٧ساله) خدای عزیز، توی مدرسه یاد گرفته ام که تو می توانی از کرم ابریشم پروانه بسازی. به نظر من این کارت محشر است. برای خواهرم چه کار میتوانی بکنی؟ او زشت است. لطفابه پدر و مادرم نگو که من این را برایت نوشتم. رفیق تو : گرگ (١١ساله)
برگرفته از کتاب خدای عزیز . نوشته دیوید هلر. ترجمه اشرف رحمانی
کودک درونمان اگر هنوز زنده است فرصتی بدهیم تا چند لحظه درد دل کند با خدا یا هر اسم دیگری که در اوج بدبختی ها به او پناه می بریم. منتظر درد دلهایتان هستیم.
خوب!!! به سلامتی و از اونجایی که دیگه هیچ سوراخی نمونده بود که جناب آقای احمدی نژاد انگشتی توش فرو نکرده باشن، ایشون تصمیم گرفتن که پس از طرح موفق!!! تحول اقتصادی برنامه های توسعه رو هم متحول کنن. من نظری نمی دم و نقل قول می کنم از روزنامه اعتماد مورخ شنبه، 11 آبان 1387 - شماره 1808.
برخی پیشنهادها در پیش نویس برنامه توسعه اسلامی؛ ادامه مطلب
سلام بالاخره پس از پنج سال یکی از کرمهایی که مدام در مغزم وول میخورند و روزگارم را به تباهی کشانده اند در بند کاغذ گرفتار آمد و بدل به داستان گشت ( البته به گمان خودم). البته آنچه زایمان ذهنی آنقدر ها هم موفقیت آمیزنبود . پس چشم به نقد دوستان دوخته ام تا ببینم این نوشتن در حال احتضار را درمانی مانده یا باید به دنیال گودالی باشم در همین نزدیکی .
هوی با توام. گوشات که میشنفه ایشالا . من که می دونم جرینگ جرینگ این سکه ها مسخت کرده . یعنی تو منو نمیشناسی! . برو ادا در نیار . صد دفعه جر و بحث کردیم تا حالا. باشه گم می شوم ولی این واسه اون بچه که افتاده کنج اون بیغولت آب و نون نمیشه . آهان ... اونم با این ترازوی لکنته؟ حتما می تونی !! حتما!!! الکی خودت رو خر نکن . شکم که خالی شد همه اونا که گفتی می پره . اصلا بی خیال این موضوع . فکر می کنی این یارو که افتاده این بغل و صدای جرینگ سکه هاش عقل از سرت پرونده ، واقعا یه پا داره . اتفاقا به تو مربوط میشه بدبخت . اگه اون نبود وتو هم یه جو شعور داشتی تا الان کلی کاسب بودی . الکی جات رو عوض نکن . هر جا بری بالاخره یکی هست . تازه آهنی هاشم تو خیابونا فت و فراونه . آها ... جواب زن و بچه ات رو کی باید بده ؟ با این پرنده ی مردنی ؟ فکر می کنی تا شب چن تا زوج احمق رو بتونی خر کنی که یه دویستی بندازن کف دستت ؟ البته شما که عقل کلی ، ولی باید یادآوری کنم که تو این دور و زمونه ، اونم تو این راسته همه حداقل یه دونه از این ترازوها تو اتاق خوابشون دارن . اون هم نه از این آشغالایی که به تو 20 تومن انداختنش. حافظ هم که خدا رو شکر رو تاقچه ی همه ی خونه ها خاک می خوره . ببین عزیز من . اینا همش حرف مفته . تو لجبازی همین وبس . تاوانش رو هم باید اون زن و بچه بدبختت بدن . بیچاره ، مراعاتت رو می کنن. فکر می کنی اونا نمی خوان مثل آدم زندگی کنن؟ فرق ؟ نه . تو چه فرقی با اون داری ؟ الکی خودت رو خر نکن . جفتتون نشستین چشم انتظار لطف مردم . به تو هم ترحم می کنن . فکر میکنی اونایی که به تو پول میدن به این آشغالات نیاز دارن . بازو ... . هیچ فرقی با اون نداری . به این که نمیگن کاسبی . یه مشت آت و آشغال چیدی دور و ورت . دقیقا به خاطر چشماته . چه فرقی میکنه ناله کنی یا نه. اون با زبونش ناله میکنه تو هم با چشمات که نیست. هیچی .. من فقط میگم که اون زبونت رو هم کار بنداز. خب معلومه ... واسه درآمد بیشتر. قیمت چی کشک چی ؟ به حال خودت رهات کرده احمق تو خبر نداری . اگه این چشمها و اون خانواده ی مزخرف وهزار کوفت و زهر ماردیگه که خودت بهتر می دونی نبود الان نیاز نبود تو این سرما بشینی به امید دندان و نان و ..این حرفهای مفت . گوشت رو نگیر الکی . ابله واسه شنیدن گوش نمی خوای. واسه خودت می گم الاغ . اگه اینهایی که تو میگی نبود چی ؟ اصلا یه درصد تو داری رو زندگیت قمار می کنی احمق . خب حالا این یه حرف دیگه است. وقتی تو اونا رو نمی بینی دیدن یا ندیدن اونا مگه فرقی هم می کنه ؟ آخه کی تو رو میشناسه تو این شهر درندشت ... اولش سخته کم کم عادت می کنی . مگه یادت رفته اولش اینجا نشستن هم سخت بود . ولی عادتت شد. کی میخواد بشناسدت ؟ فقط دستت رو یه کم بگیر بالا. یه ذره بالاتر . آها ... حالا شد. یه دعایی چیزی هم بکن مخصوصا هر وقت صدای سکه شندیدی . خب بابا . باشه کم کم . فقط جون هر کی رو دوست داری اون دست لامصب رو صاف بگیر .
این که دود می شود لای جز جزه های آتش و نور و صدایی که نمی آید ، نیمی اش به کام م رود ونیم دیگر حلقه می شود و چرخ می خورد و ابری می سازد بی باران و بالای سرم رژه می رود و گاهی چشم رامی سوزاند و گاهی هوارا و شاید سر بساید به خدا خانه و شاید هم نه ، عمر من است که ذره ذره تباه می شود و من دود کنان نشته ام اینجا لای این روزهای خاکستری و زمان را سر می برم تا روزم برسد و دست بودایی روزگار خاکسترم را به باد یا دریا یا کشتزاری بسپارد که خشک نباشد ایکاش تا وجودی که در این پس پرده رویشی را سبب نشد آن سوی پرده گیاهی را زندگی بخشد و این بخت نامراد اگر در آن سو نیز امتداد یافته باشد ، می شود خشخاشی شاید که باز هم دودی بسازد و جزجزه ای و ... و نفرین مادری که سایه اش بیفتد وآن روی پرده را هم سیاه کند و این سیاهی خزنده است که آرام آرام از ناخنها میخزد و می آید بالا و پیچ هر مفصل را که رد می کند باقی آن را باید سپرد به گیوتین طبیب تا اینکه برسد به قلب و تپانچه ا ی و پخش کند آن همه سرخی را کف سپیدی این کاشی سرد و سرما خشک می کند همه چیز را . نه آن سرمایی که مسببش فصل است و برف و یخ و ... که این سرما ها را می توان با پالتو پوشاند یا چسباند به بخاری یا با حلب پر از تخته پاره شعله ور شرمنده کرد . آن سر مای سوزان که می گویم از پس روزها می آید. همین روزهای خاکستری بد که آخرش خاکسترت را می دهد به باد . روز هایی که کوره ی سردی شان را مغز های یخ زده ای می سازند که امروزمان را احاطه کرد ه اند و ما در جستجوی گرما فقط می نشینیم که دود شود و لای جزجزه های ... .
با مولانا
مگریز ز آتش که چنین خام بمانی گر بجهی از این حلقه در آن دام بمانی مگربز زیاران تو چو باران و مکش سر گر سر گشی سر گشته ی ایام بمانی با دوست وفا کن که وفا جام الستست ترسم که بمیری و درین وام بمانی بگرفت تو را تاسه و حال تو چنانست کز عجز تو در تاسه ی حمام بمانی می ترسی از این سر که تو داری و از این خو کان سر تو برنجوری سرسام بمانی با ما تویکی کن سر زیرا سر وقتست تا همچو سران شاد سرانجام بمانی |