درباره نویسنده
مهدی جمشیدیان. مهرنوش قائم مقامی
ماه که بشود چهارده می پیچد صدایمان زیر قیر آسمان . خستگانیم ما زیر این نور چهارده ماه. یک امشب تحملمان کنید.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مهدی جمشیدیان. مهرنوش قائم مقامی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • تمام ترسهای من
  • تهی تکثیر درد تناقض
  • از هوش می ...
  • امان از بازی زنجیر ها
  • عاشقم کن ، باران
  • ...
  • باید دوستت داشته باشم ؟ای ماه دلهره .
  • عشوه کم کن
  • انسان باش بی طمع بهشت
  • روز صلح
  • کسالت به توان n
  • آمدنی باش ای سوار غائب
  • آی خرداد رخوت انگیز
  • شاید ...
  • اگه خدا بودم ...
  • خرداد را می ترسم
  • سیگار
  • یه روز خوب میاد
  • من مادر چند کفشدوزک هستم!!!
  • سال یاس مضاعف
  • عید برای همه وقت شادی و خوشحالی نیست
  • جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸
  • همه چی دروغه- حتی تو- حتی من
  • خریت های کوچک
  • یه داستان بی اسم دیگه
  • هنوز هم زنده ام
  • دولت خفقان عدالت
  • نوشتاری در مورد بنجامین باتن
  • برتا متولد شد
  • هنوز زنده است کودک درونمان؟
کلمات کلیدی مطالب
  • خدا (٢)
  • داستان (٢)
  • انتخابات (۱)
  • روز نوشت (۱)
  • کودک درون (۱)
  • نامه کودکان به خدا (۱)
  • بنجامین باتن (۱)
  • اسکار 2009 (۱)
  • توقیف رسانه ها (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • مهر ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • دی ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • فروردین ۸۳
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • بهمن ۸۱
دوستان من
  • برتا
  • کسی که اصرار داشت جهنم را تجربه کند
  • محبوبه آب برين
  • سيگار و اسپرسو
  • ضحاک
  • دزد دلها
  • بهاء مرشدي
  • حجی نوشته ها
  • نجمه گودرزی (لر فولکلور)
  • مهری مهرمنش
  • سیم سیمک
  • روزمرگی
  • امير حبيبی
  • مهدی ده نمکی
  • نجوای حوا
  • پرستو آصف
  • تیشتریا
  • ميثم غفوريان صديق
  • جزیره
  • روح جادوگر
  • ایرمان
  • چیز نوشت
  • شیما آسا
  • محرم براتی
  • رضامهدوی
  • هیچستان
  • لنگه کفش
  • عکاسباشی
  • پیام پورمهران
  • آزاده کاظمی
  • امين کريمی
  • سياه مست
  • بابک آب برین
  • راحله خاکباز
  • مرضيه احرامی
  • هادی جعفرزاده
  • هايده زارع زاده
  • سمانه نایینی
  • زن سی ساله
  • دانلود مدیافایر
  • مهدی دریایی
  • همان همیشگی
  • کانون نمایش کیش
  • گروه تئاتر خورشيد
  • زنده یاد سگ ولگرد
  • يادداشتهای روزانه من
  • ايده آليست های کم توقع
  • قرقرهای يک نيمچه عکاس
  • کارگاه و کانون داستان نی مدایره
  • سوره مهر(ادبیات داستانی)
  • لوح(ادبیات داستانی)
  • همراوی(نشریه تخصصی داستان)
  • صدایم کردید انگار
  • آری اما اگر
  • جنبش اجتماعی منتقدین فارسی 1
  • ـهرزه نویسـ
  • تک درخت صحرا
  • آزاده پاکنژاد
  • نیما راد
  • مهدی دریایی
  • پیام عزیزی
  • معصومه داود آبادی
  • هنر بی پرده
  • پرنده سوری
  • پس کوچه های سکوت
  • ونوس
  • خانه هنرمندان
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دست نوشته هاي آخرين ديوانه ...

عو عو زیر ماه چهارده
تمام ترسهای من
نویسنده: مهدی جمشیدیان. مهرنوش قائم مقامی - دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠

(به مناسبت هفته ی دفاع مقدس)

این ترسها که امروز سراسر وجودم را پوشانده دقیقا از کجا آمد را نمی دانم. شاید به سوخوها مربوط باشد . سوخوهای عراقی گاهی حتی قبل از پیچیدین آژیر میان گوش شهر آسمان غرب را سیاه می کردند و به محض پدیدار شدنشان در آسمان می پریدم به شمردنشان در کوچه  و رکورد شمارش 40 سوخو و 8 میگ روسی  دست خودم بود . اما آن روزها ترس نبود . قبل از آن شاید . ازشب می ترسیدم یا نه معروف بودم به اینکه شب را دوست ندارم و می نشستم به زاری تا صبح شود . اما فرق می کرد .ترس نبود . اگر هم بود این نبود که امروز در جانم خانه کرده . راهنمایی بودم چند سال از جنگ  گذشته بود تازه آمده بودیم تهران . اکباتان با آن ساختمانهای نتراشیده و دلگیرش . ومدرسه مان جایی وسط آن هیولاهای بتنی . و بچه هایی که همه کلکسیونر تمبر و پولهای خارجی و عکس خوانندگان معروف بودند و من کلکسیونی عظیم داشتم از گلوله و پوکه و ترکش و قطعات کوچک بدنه ی هواپیماهای ساقط شده . روز اول بود که پا به این مدرسه ی بتونی با 2000 بچه می گذاشتم . به زور ثبت نامم کردند. هم وسط سال بودو هم معدلم پایین . مخصوصا نمره ی ریاضی و چشم غره های پدر هنگام ثبت نام . مدرسه مان 16 کلاس اول راهنمایی داشت و من کلاس 9/1 بودم . وارد کلاس شدم حتی معلم مرا به بچه ها معرفی هم نکرد . تنها جای خالی ، ته کلاس بود کنار یک دانش آموز افغانی منزوی که فکر کنم چند سالی هم از ما بزرگتر بود. پر از ناراحتی کنارش نشستم . چشمهایم می چرخید روی تک تک دانش آموزان. لباس پوشیدنشان ، مدل موهایشان حتی حرف زندشان هم فرق داشت با من .معلم می گفت و می نوشت و بچه ها پشت سرش می نوشتند و من خوب تخته سیاه را نمی دیدم . ناگهان صدای گوش خراشی شیشه ها را لرزاند . بدون آژیر قرمز . حتما باز سوخوها از برجکهای مرزی پیشی گرفته بودند . سرآسیمه دویدم به سمت در . نزدیک به تخته سیاه بودم که متوجه شدم هیچ کس برای رفتن به پناه گاه بلند نشده  . همه ی سرها از دفترها بلند شده  بود ونگاه ها خیره به من . زیر سنگینیشان له می شدم . معلم با دهان باز به چشمان پر از وحشتم خیره شده بود . لبها می رفت که به خنده باز شود که به سرعت از کلاس زدم بیرون .قلبم جایی نزیک به دهان می تپید و چیزی بین ترس و شرم تمام وجودم را پر کرده بود . غرش این ایرباس های لعنتی مخصوصا هنگام فرود و آن هم اگر در نزدیکیشان خانه داشتی  به شکستن دیوار صوتی سوخو ها می مانست . چند سال از جنگ گذشته بود و سوخوها آماده می شدند برای رفتن به موزه .ترس اگر خصوصی باشد و هیچکس در آن با تو سهیم نباشد باعث شرم می شود . همیشه شرمنده بودم از ترسهایم .

 

اما آن زمانها همیشه منتظر آژیر ممتد سپید بودم نه برای اتمام موقت ترس بلکه برای اخذ مجوز مادر برای جستجوی غنیمت جنگی میان کوچه پسکوچه ها .ترکشی ، پوکه ای ، مرمی دفرمه شده ی ضدهوایی یا هرچیز دیگری که فردا در کلاس مثل مدال افتخار در دستانم بدرخشد . ترس فقط خلاصه می شد در فریادهای خواهر بزرگترم که کشان کشان مرا به پناهگاه ببرد . جنگ بیشتر برایم هیجان داشت تا ترس .اما به گمانم ترسهایم از موتور خانه ی پشت نانوایی شهرک شروع شد  . یکی از وظایف روازنه ی ما خرید نان بود . جنگ بود. کنار نانوایی ها صفهای طولانی بود و به هر نفر هم تعداد محدودی نان می دادند و به طبع از یک کودک نه ساله ی بازیگوش نمی شد انظار داشت که دو ساعت بی شیطنت در صف بماند . ومن هم معمولا تا زمانی که یک نفر بعد از من در صف بیاستد می ماندم  و بعد نوبتم را به او می سپردم و می رفتم کنار موتور خانه ی پشت نانوایی . پشت نانوایی موتور خانه ای 40-50 متری بود که زیر شیروانی اش پر بود از کبوتر و من هم خرده نانهای اطراف نانوایی را برمی داشتم  و ساعتها با کبوتر های تپل و پاپری متور خانه مشغول بودم. صبح جمعه بود به گمانم  که همه در خانه بودند که آسمان سیاه شد از میگهای  کشیده و خوش تراش و بعدنعره ی سوخوها و صدای غرش پر حجم توپهای ضد هوایی . با صورت چسبیده بودم به شیشه که صدای غرش خواهرم بلنتر از سوخوها مجبورم  کرد به رفتن به پناهگاه خانگیمان جایی ماین راهرو و دستشویی . آن روزها حجم حملات هوایی آنقدر زیاد بود که اگر می خواستیم به پناهگاه برویم تمام زندگیمان میان دو آژیر به هدر می رفت . اما آن روز فرق می کرد صدای انفجارها خیلی نزدیک بود موج انفجار تقریبا تمام شیشه هایمان را شکست و این بدین معنی بود که داخل شهرک را زده اند . چند ثانیه ای از آژیر سپید نگذشته بود که آرش سراسیمه به دنبالم آمد و فریاد می زد که بدو موتور خانه را زده اند . به سرعت دویدم و مادرم با فریاد احتمالا آرش را نفرین می کرد . سوخو ها آپارتمان  کنار نانوایی را تقریبا ویران کرده بودند . باغچه ی جلوی آپارتمان پر بود از در یخچال ، قابلمه ، لباس ،اجاق گاز نصف شده ، شیون ، جیغ ممتد زنانه ، گریه بچه ، رختخوابهای پاره ، غبار ، آژیر آمبولانس ، خون و با حیرت از بین تمامشان گذشتم  . موتور خانه سالم بود اما سقف نداشت . شیروانی اش چندین متر آن ورتر افتاده بود و فاصله بین آن پر بود از کبوتر های سپید با لکه های سرخ روی سینه و بال و سر و ... . خفه گی آمده بود لای گلویم  . از آن به بعد دیگر شبهایم پر شد از کبوتر های سپید با لکه های سرخ و این ترس می اورد .

نظرات ()



تهی تکثیر درد تناقض
نویسنده: مهدی جمشیدیان. مهرنوش قائم مقامی - چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

فرزندم دی ماه متولد شد . راتین .من خوشحال شدم و قبض روح. توامان . تکثیر شدن دردش سهم مادر است و ترسش سهم پدر . و من ترسیدم . به اندازه ی تمام ترس های گذشته ام ترسیدم . ترسش دلیل دارد و ندارد . باید تجربه اش کنی . نمی دانم به دلیل ترس بود یا بی خوابی یا تنبلی که چند ماه این بلاگ به روز نشد و بعدش هم نتوانستم بنویسم از تولد فرزندم . اما امروز با دیدن یک یادداشت در آرش (رفیق روز های تنهایی) تصمیم گرفتم که حال و هوای آن روز های ثبت شود .

 

من

خالی از عاطفه و خشم

خالی از خویشی و غربت

گیج و مبهوت بین بودن و نبودن

ابی هوار می کشد . می پیچد صداش و من می روم به سالها پیش. خالی از عاطفه و خشم. خالی از همه چیز انگار. یک را هم رد کرده ساعت و من همچنان خالی از خویشی و غربت . برمی گردم به گذشته .می آیم به حال. می روم به آینده . در توهمم و همین می شود که امروز و دیروز ... . خالی از همه چیز .من خالی خالی. خالی میشوم یا شده ام از سالها پیش یا حتی پیش از بودنم . چه مهم است ؟ من خالی خالی امروز .و من که تکثیر شده ام .خالی . و ترس مکثر می شود . جمع می شود و تکثیر می شود ترسهایم با من .تزریق می شود در جمع مکثرم و من ترس می شوم .ترس می شود من . ومن خالی می شوم و خالی نمی شود من . که من هیچ ام و خالی هستی دارد اما . تهی . حتی تهی هم هستی دارد . و من خالی چون گذشته چون امروز و چون آینده و اکنون که مکثر شده ام .ترس. تکثیر می شود در خون ام ترس. یک را ساعت گذشته و مکثر من بر خلاف عادت مالوف به خواب رفته و خواب به چشمانم نه . رخت بربسته خواب و ترس خانه کرده .نه در چشم خانه که در جای جای وجود . پر تر از همیشه .من خالی و ترس پر .تهی می شوم و من که انگار تهی شده ی خویشم امروز و ترس که نه درد می آید و درد دارد و درد می کشم بد جور .آه . پر می شود میان مرا آه . خالی درد نباید بکشد و من می کشم و درد و تناقض پر می شود . خالی را آه پر می کند آه درد یا آه حسرت . که آه پر می شود. میان خالی من .

مکثر من دوستت دارم . من که امروز متناقض تر از همیشه و تهی .

 

نظرات ()



از هوش می ...
نویسنده: مهدی جمشیدیان. مهرنوش قائم مقامی - دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠

از هوش می نمی روم.بهار باید مدهوشم کند  ونمی کند .بهار باید بوی یاس را بچپاند میان سلولهای خاکستری و افیونش از هوش ببردم و نمی شود . بهار باید هر چه سبز دارد بریزد میان چشمانم و اما قهو ه ای و خاکستری تحویلمان می دهد . بهار هم مثل خودمان شده تنبل . حوصله ی تغییر ندارد یا شاید محافظه کاری لای خانه های خاکستری آسمان این روزها هم لانه کرده است .

آیییییییییی بهار

خنده ات را بگیر

گریه ات را نه

گریه ی بی امانت ات را کم نکن از سر روزها بی عشق این شهر خاکستری .

یاد شیروانی ها بخیر . گریه ی بی امان بهار . شر شر آب ناودانی

باز باران با ترانه ... .

نکند گنجشکها هم رفته باشند . امسال هر چه که دیدم کلاغ بود .

دروغ بود دروغ بود دروغ بود . هر چه که دیدم سیاه بود .

چشمها را باید شست اما خاکستری تر می شود . شاید مشکل از آب باشد .

بیچاره پسرم که بهار راباید در کتاب بخواند و بس . نکند تا آن موقع کتابهایمان هم بسوزند .

وای که چقدر غر می زنم ...

دلم برای بهار بچگی هایم تنگ شده .

نظرات ()



امان از بازی زنجیر ها
نویسنده: مهدی جمشیدیان. مهرنوش قائم مقامی - شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩

حسی به نوشتن نیست در این روزهای تلخ کشدار که سالی را به ذهن می ریزد و خون پخش می شود روی سیاه آسفالت شهر تاریکمان که روشنش نمی کند این همه خون ، این همه بند که تاریکیمان از حد گذشته است . زنجیر ها می خورد به سینه ، زنجیر ها می خورد به پشت .شانه ها تکان می خورد از سوز هزار ساله ی ستم ستیزی . زنجیر ها می خورد به سینه ، زنجیر ها بسته می شود دور دست ، دور پا ، پست میله می روند ستم ستیزان امروز اما کو شانه ای که تکان بخورد ... و باز همچون گذشته ها :( هل من ناصر ینصرنی ) می پیچد روی تاریکی شهر و می رود همچون نسیم و طوفانی نمی شود تا چرت هزاران ساله مان را بدراند . زنجیر ها همچنان می آید روی سینه روز سر، دور دست ،روی دندانهای دهان نابجا گشوده شده و شانه ها همچان می لرزد و ما همچنان خفته ایم همچون گذشتگان کوفی مان ...

نظرات ()



عاشقم کن ، باران
نویسنده: مهدی جمشیدیان. مهرنوش قائم مقامی - سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩

ابر های تیره ی آبستن قطره که سطح شهر را می پوشانند  دلم غنج می رود برای بوی باران . اولین قطره ی باران که روی پیشانی فرود می آید ، ذهن را سوار خود می کند و می کشاند به کودکی . باز باران با ترانه ... . قطرات بعدی هر کدام انگار حامل یک تصویر اند از گذشته ، حال ، آینده . دوردست . بعضی شان را حتی تجربه نکرده ام . دور و برم پر می شود از تصویر . تصویر تصویر . ذهنم شنا می کند لای این همه تصویر خیس . باران نیست انگار به شراب می ماند . می رود و چرخ میزنم و چرخ می زنند تصاویر دور و برم.

می خورد بربام خانه....  . که شیروانی بود  و صدای تک تک قطرات باران در مغزم می پیچید کنار بخاری هیزمی و اکنون قطرات باران می بردم کنار همان بخاری هیزمی . گرم می شوم .  بوی چوب سوخته می پیچد لای بینی اکنونم . مست می شوم . مگر چند ساله بود این شراب باران که پهلو می زند به شراب شیراز. سرمای خیسش را به درونم می کشد و به ذهنم می ریزد خاطره ی خیس کوه . دانشگاه . پیاده روی های عاشقانه ، پوتین پر ز باران . آی باران دوستت دارم .

سیاه بیشه ، کندوان، قهوه خانه های سیاه ، کثیف و زیبا ، چای داغ کمر باریک ، جگر نمی دانم گوسفند ، خر ، سگ یا هر جانور دیگر اما لذیذ .مه تا روی کمر که انگار ابر دارد تورا می زایاند .آی ابر زاینده ی تیره ، دوستت دارم . عاشقم می کند این باران . دوست دارم همه را ببوسم. همه را. حتی این ایستگاه اتوبوس آلومینیومی خیس که خیره نگاهم می کند . یا این درخت چنار پیر را در آغوش بگیرم .

آی باران که عاشقم می کنی حتی اکنون که اولین رگه های سفید روی شقیقه ام خودنمایی می کند، دوستت دارم .تصاویرت را فراوان کن. مرا بکش بیرون از این همه تیره گی این شهر سیاه توسری خورده . مرا ببر به دور ها و دور ها ... .

 

 

نظرات ()



...
نویسنده: مهدی جمشیدیان. مهرنوش قائم مقامی - جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩

کلی حرف داشتم که با مهر بزنم اما نشد و اکنون فقط برای اینکه جایش میان سطور آرشیو خالی نباشد این خطوط را سیاه میکنم . ذهنم آنقدر درگیر است این روزها که حوصله ای برای به روز کردن بلاگ باقی نمی ماند .

نظرات ()



باید دوستت داشته باشم ؟ای ماه دلهره .
نویسنده: مهدی جمشیدیان. مهرنوش قائم مقامی - پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩

شهریور چشم مرا به دنیا گشود و اولین فر یادی که کشیدم در هوای شهریور پیچید . نمی دانم شهریور را دوست داشته باشم به بخاطر جشن تولدهایی که برایم می گیرند در آن ؟البته در بزرگسالی . از کودکی جشنی به یاد ندارم . جنگ بود و  کردستان . وتوپ . و هواپیما وسیاه میشد آسمان و صدای آژیر قرمز و پدر که به حکم وظیفه نبود هیچ وقت . تولد معنی نداشت آن روزها . مرگ بود فقط .سیاهیش  می رفت زیر پوستت . این گل پر پر شده ... . شهریور درد داشت ان روزها ... . تابستان را شهریور تمام می کرد و ما باز می بایست برگردیم کردستان . میان آتش و جمود و دود ... . و بعد ها هم باز تابستان را شهریور تمام می کرد و باید می رفتیم مدرسه وتنها چیزی که از تابستان باقی می ماند انشای تکراری تابستان سال گذشته بود که هر سطرش را با هزار آه و حسرت سیاه می کردیم رو دفتر  انشا .

و تو ای شهریور هماره با آمدنت یک سال از عمرم کم می کنی و نزدیکترم می کنی به مرگ . خودت بگو باید دوستت داشته باشم ؟ای ماه دلهره .

تمام سیاهی های دنیا را تو به چشمم کشیده ای ای شهریور آن روز که اولین فریاد را بر سرت زدم. هفتمین روزت بود. خاطرت هست ؟

اما با همه خریت هایت دوستت دارم شهریور . چون پاییز را می آوری . و پاییز ........

 

نظرات ()



عشوه کم کن
نویسنده: مهدی جمشیدیان. مهرنوش قائم مقامی - دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩

می رقصی آرام پایین میایی. با هزاران عشوه که در ساقهای شیشه ایت خفته است . می رقصی و آرام هزارن چشم را به دنبال خودت می کشانی .هنوز خنکای بوسه ات گونه ام را به تپش وا می دارد . هنوز خورشید از خواب نجسته که تو بیداری و رقص کنان ... ساقهای شیشه ای ات ... آی ... ریشمان نکن ... ببار تمام بدنم را ببار . در برم بگیر . بازوان بلورینت را حلقه کن . بفشار ... آی  ... خنکای بلورین بامدادی . خیسم کن تمام بدنم را . عشوه کم کن تمنای من بیش است بسیار از غمزه ی نم نم تو . با تو آی ... باران تنبل اول شهریور .

عشوه کم کن مثل آدم ببار

آخ خ خ

اگه بارون بزنه

 

نظرات ()



انسان باش بی طمع بهشت
نویسنده: مهدی جمشیدیان. مهرنوش قائم مقامی - شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩

این که کله ی سحر خواب را بتکانی و چشمان نیمه باز را با خیسی آب به بهت بکشانی و لقمه را به زور سمبه به حلقوم نیمه باز فرو دهی سخت است .

این که تیغ آفتاب مرداد که آبهای سحر خورده ات را قطره قطره از سوراخهای خسیس پوست بیرون می کشد و شیار می اندازد و به کویر می کشاند زبان لوس در آب غلطیده را تحمل کنی و به طمع جویهای شیر و حوریان شکراندام خم به ابرو نیاوری سخت است.

این که وقتی خورشید وسط آسمان به خود نمایی پرداخت به جای کشاندن چربی به رگهای حریص به صف نماز به ایستی سخت است .

اما از همه ی اینها سخت تر انسان بودن است بی طمع بهشت .

 

نظرات ()



روز صلح
نویسنده: مهدی جمشیدیان. مهرنوش قائم مقامی - دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩

همه جایمان را جنگ پوشانده . سر کار ، خانه، مغازه، پشت رل ، کوچه ،خیابان ، دوست ، رفیق ، آشنا ، بیگانه ، کشور همسایه ، قاره همسایه ، قاره دور ، استکبار جهانی ، گروه ۵+ ا ، ۶+١ ، فیلم جنگ تئاتر جنگ ، هنر جنگ،جنگ نرم ، جنگ سفت ، توهم جنگ و هزار زهر مار دیگر .

خسته مان می کند این همه جنگ . می فرسایاندمان .

پشت رل نشسته بودم . اتوبان . ترافیک . بوق .شلوغی. کمی جلوتر . حرکت اشتباه . شترق. تصادف .کمی خراش روی بدنه . شاید با یک پولیش حل شود حتی. ای لعنت بر پدر و مادر .... با من بودی مادر ... . ای خواهر تو .... اون زن ... ات . قفل فر مان . استخوان گونه . شتک می زند سرخی رو پیراهن .

هنوز باسن خسته ات با صندلی کسالت بار اداره آشنا نشده که از جا می پری با دیدن یک برگ کاغذ.توبیخ . بابت آن روز . چه اش مهم نیست وآن دوست عزیز. زی اب زنی مجدد. به ذهن می ریزد تلافی. دودمانش به باید باید داد .

به خانه می آیی فلان دوستت زنگ زده . فلانی با فلانی که قهر کرده یه چرتی هم پشت سر تو گفته . ای مادر ... بی معرفت . و زنگ و فحش .

ومن که سرم درد می کند از این همه جنگ روزانه . ایکاش یک روز بود به نام روز صلح . ایکاش می شد در این روز به یشینه ی هیچ جنگی فکر نکرد . دنبال مقصر نگشت و حتی پی احقاق حق ضایع شده هم  نرفت . فقط جنگ را بس کرد . پاک کرد . تمام .

پشت رل نشسته ام که تمام اینها می ریزد به ذهنم . یک روز صلح . حتی اگر بشود میان دوستان خودت اجرایش کنی . هر که با هر کس دیگر که قهر است جنگ را کنار بگذارد .شاید حتی نیاز به از سر گیر ی مجدد دوستی نابود شده هم نباشد  . فقط دراین حد که هر وقت به او فکر کردی به یاد مادرش نیفتی و آن نوشیدنی تلخ .

واقعا اگر بشود یک روز این کار را کرد در سال  .... .

واقعا ذهنمان دیگر گنجایش این همه جنگ ندارد ...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »