نوشتن معلول درد است .  دردی شگرف که می تواند جنون باشد یا هر مرض دیگر . درد است که وادارت می کند به نوشتن اما اگر نوشتن ات بمیرد هزار درد دیگر می آید جایش . یکی اش همین روز مره گی لعنتی است که الان نشسته کنارم و هی زر می زند که هواسم پرت شود که ننویسم این اباطیل را پس از چند ماه تا نوشتن ام بمیرد .نوشتن ات که بمیرد کرم های ناگزیر روزمره گی آرام آرام از زیر ناخن هایت بالا می آیند. زیر پوست را می گیرند و آنقدر می رون تا برسند به مغز و ... تمام ... . نوشتن ات که بمیرد سردرد بدی می آید و می نشیند همین جا ، پشت چشم خانه ات تا همه چیز را درد ببینی و این دکتر های احمق می گویند میگرن. و هی آنتی میگرن زهر مار فرو می کنند به حلقت و کسی نیست داد بزند که نوشتن است که دارد می میرد و درد شده و انگار مغز را می چلاند . و فقط انگار این مولوی است که می تواند کمی آرامت کند . شهرام ناظری می خواند الان :

مرا گویی که رایی ؟ من چه دانم !

چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم!

مراگویی بدین زاری که هستی

به عشقم چون برایی؟ من چه دانم!

منم در موج دریاهای عشقت

مرا گویی کجایی؟ من چه دانم!

مرا گویی به قربانگاه جانها

نمی ترسی که آیی ؟ من چه دانم!

مرا گویی چه می جویی دگر تو

ورای روشنایی؟ من چه دانم!

شبی بربود ناگه شمس تبریز

زمن یکتا دوتایی ، من چه دانم!

مرا گویی تورا با این قفس چیست ؟

اگر مرغ هوایی این قفس چیست؟

من چه دانم! من چه دانم! من چه دانم! ........

 

با عرض پوزش از تمام دوستان عزیزی که در دوران کمای این وبلاگ ما را فراموش نکردند. این خطوط هم تصویری بود از فضای آشفته ذهن ما و نگاشته شد تا  نوشتن مان نمیرد.