این که دود می شود لای جز جزه های آتش و نور و صدایی که نمی آید ، نیمی اش به کام م رود ونیم دیگر حلقه می شود و چرخ می خورد و ابری می سازد بی باران و بالای سرم رژه می رود و گاهی چشم رامی  سوزاند و گاهی هوارا و شاید سر بساید به خدا خانه و شاید هم نه ، عمر من است که ذره ذره تباه می شود و من دود کنان نشته ام اینجا لای این روزهای خاکستری و زمان را سر می برم تا روزم برسد و دست بودایی روزگار خاکسترم را به باد  یا  دریا  یا  کشتزاری بسپارد که خشک نباشد ایکاش تا وجودی که در این پس پرده رویشی را سبب نشد آن سوی پرده گیاهی را زندگی بخشد و این بخت نامراد اگر در آن سو نیز امتداد یافته باشد ، می شود خشخاشی شاید که باز هم دودی بسازد و جزجزه ای و ... و نفرین مادری که سایه اش بیفتد وآن روی پرده را هم سیاه کند و این سیاهی خزنده است که آرام آرام از ناخنها میخزد و می آید بالا و پیچ هر مفصل را که رد می کند باقی آن را باید سپرد به گیوتین طبیب  تا اینکه برسد به قلب و تپانچه ا ی و پخش کند آن همه سرخی را کف سپیدی این کاشی سرد و سرما خشک می کند همه چیز را . نه آن سرمایی که مسببش فصل است و برف و یخ و ... که این سرما ها را می توان با پالتو پوشاند یا چسباند به بخاری یا با حلب پر از تخته پاره شعله ور شرمنده کرد . آن سر مای سوزان که می گویم از پس روزها می آید. همین روزهای خاکستری بد که آخرش خاکسترت را می دهد به باد . روز هایی که کوره ی سردی شان را مغز های یخ زده ای می سازند که امروزمان را احاطه کرد ه اند و ما در جستجوی گرما فقط می نشینیم که دود شود و لای جزجزه های ... .

 

 

با مولانا

 

 

مگریز ز آتش که چنین خام بمانی

گر بجهی از این حلقه در آن دام بمانی

مگربز زیاران تو چو باران و مکش سر

گر سر گشی سر گشته ی ایام بمانی

با دوست وفا کن که وفا جام الستست

ترسم که بمیری و درین وام بمانی

بگرفت تو را تاسه و حال تو چنانست

کز عجز تو در تاسه ی حمام بمانی

می ترسی از این سر که تو داری و از این خو

 کان سر تو برنجوری سرسام بمانی

با ما تویکی کن سر زیرا سر وقتست

تا همچو سران شاد سرانجام بمانی