ابر های تیره ی آبستن قطره که سطح شهر را می پوشانند  دلم غنج می رود برای بوی باران . اولین قطره ی باران که روی پیشانی فرود می آید ، ذهن را سوار خود می کند و می کشاند به کودکی . باز باران با ترانه ... . قطرات بعدی هر کدام انگار حامل یک تصویر اند از گذشته ، حال ، آینده . دوردست . بعضی شان را حتی تجربه نکرده ام . دور و برم پر می شود از تصویر . تصویر تصویر . ذهنم شنا می کند لای این همه تصویر خیس . باران نیست انگار به شراب می ماند . می رود و چرخ میزنم و چرخ می زنند تصاویر دور و برم.

می خورد بربام خانه....  . که شیروانی بود  و صدای تک تک قطرات باران در مغزم می پیچید کنار بخاری هیزمی و اکنون قطرات باران می بردم کنار همان بخاری هیزمی . گرم می شوم .  بوی چوب سوخته می پیچد لای بینی اکنونم . مست می شوم . مگر چند ساله بود این شراب باران که پهلو می زند به شراب شیراز. سرمای خیسش را به درونم می کشد و به ذهنم می ریزد خاطره ی خیس کوه . دانشگاه . پیاده روی های عاشقانه ، پوتین پر ز باران . آی باران دوستت دارم .

سیاه بیشه ، کندوان، قهوه خانه های سیاه ، کثیف و زیبا ، چای داغ کمر باریک ، جگر نمی دانم گوسفند ، خر ، سگ یا هر جانور دیگر اما لذیذ .مه تا روی کمر که انگار ابر دارد تورا می زایاند .آی ابر زاینده ی تیره ، دوستت دارم . عاشقم می کند این باران . دوست دارم همه را ببوسم. همه را. حتی این ایستگاه اتوبوس آلومینیومی خیس که خیره نگاهم می کند . یا این درخت چنار پیر را در آغوش بگیرم .

آی باران که عاشقم می کنی حتی اکنون که اولین رگه های سفید روی شقیقه ام خودنمایی می کند، دوستت دارم .تصاویرت را فراوان کن. مرا بکش بیرون از این همه تیره گی این شهر سیاه توسری خورده . مرا ببر به دور ها و دور ها ... .