حسی به نوشتن نیست در این روزهای تلخ کشدار که سالی را به ذهن می ریزد و خون پخش می شود روی سیاه آسفالت شهر تاریکمان که روشنش نمی کند این همه خون ، این همه بند که تاریکیمان از حد گذشته است . زنجیر ها می خورد به سینه ، زنجیر ها می خورد به پشت .شانه ها تکان می خورد از سوز هزار ساله ی ستم ستیزی . زنجیر ها می خورد به سینه ، زنجیر ها بسته می شود دور دست ، دور پا ، پست میله می روند ستم ستیزان امروز اما کو شانه ای که تکان بخورد ... و باز همچون گذشته ها :( هل من ناصر ینصرنی ) می پیچد روی تاریکی شهر و می رود همچون نسیم و طوفانی نمی شود تا چرت هزاران ساله مان را بدراند . زنجیر ها همچنان می آید روی سینه روز سر، دور دست ،روی دندانهای دهان نابجا گشوده شده و شانه ها همچان می لرزد و ما همچنان خفته ایم همچون گذشتگان کوفی مان ...