از هوش می نمی روم.بهار باید مدهوشم کند  ونمی کند .بهار باید بوی یاس را بچپاند میان سلولهای خاکستری و افیونش از هوش ببردم و نمی شود . بهار باید هر چه سبز دارد بریزد میان چشمانم و اما قهو ه ای و خاکستری تحویلمان می دهد . بهار هم مثل خودمان شده تنبل . حوصله ی تغییر ندارد یا شاید محافظه کاری لای خانه های خاکستری آسمان این روزها هم لانه کرده است .

آیییییییییی بهار

خنده ات را بگیر

گریه ات را نه

گریه ی بی امانت ات را کم نکن از سر روزها بی عشق این شهر خاکستری .

یاد شیروانی ها بخیر . گریه ی بی امان بهار . شر شر آب ناودانی

باز باران با ترانه ... .

نکند گنجشکها هم رفته باشند . امسال هر چه که دیدم کلاغ بود .

دروغ بود دروغ بود دروغ بود . هر چه که دیدم سیاه بود .

چشمها را باید شست اما خاکستری تر می شود . شاید مشکل از آب باشد .

بیچاره پسرم که بهار راباید در کتاب بخواند و بس . نکند تا آن موقع کتابهایمان هم بسوزند .

وای که چقدر غر می زنم ...

دلم برای بهار بچگی هایم تنگ شده .