ای ساقی صبوحی

فرق منش سپر کن

عقلم بدزد

هوشم ببر

هوشم ببر

هوش را ببر . گوش را نه که مترصد شنیدنت هستم . هوش را ببر. به کارذ نیاید هوش آنجا که تو منزلگهی.

هوشم ببر . مغز را با تاق بکوب.

هوشم ببر

مغز به کار نیاید.

ای ساقی صبوحی /درد می شبانه

آه

فرق منش سپر کن

عقلم بدزد

جان منش نشانه

گر سنگ فتنه بارد

هوشی نمانده. نیستی . هوش می رود. از هوش می روم.

از هوش می روم. حول برم داشته از هوش می روم . کاش براهنی اینجا بود.

دلم برای سعدی تنگ ... و شیراز هنوز ندیده اش.شراب شیراز.باده پرکن . دلم برای سعدی تنگ شده . دلم برای شیراز.

خر عیسی گرش به مکه برند .

از هوش که بروم . که بروم از هوش ...

نباشی می روم . از هوش می روم . نیمسوز می شود مغزم . می شود . می شود . مرا ببر . ببرم مرا . خسته . سرد می شود استخوانم . بوی نا می پیچد . اباطیل می آید .تو که نباشی . تا که نباشی سیاه می آید جای بودنت .چشمانم سیاه . زهر . زهر حلاحل . کدام ه بود . روز که جمعه باد و تو نباشی و بعد از ظهر و زهر می شود . از هوش می ....

بیا براهنی . حداقل تو بیا . می بریز . می بریز . می بریز به مریخ برم . زحل را ببینم از یک متری .

خر می شوم تو که نباشی .

ای وای ...

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه

انی رایت دهرا من هجرک القیا مه

سیگار می اید پشت سیگار تو که نباشی .

گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم

والله ما رائینا حب به الملامه

دود می گیرد همه جا را . آتش نگرفته. دود من است این . گوشی را بگذار . 125 نمی خواهد . دود من است این .

پرسیدم از حبیبی احوال دوست گفتا

فی بعدها عذاب فی قربه السلامه

حافظ چشمانت را دوست دارم.

گر اوفتد به دستم آن میوه ی رسیده

کرشمه ای کن. کرشمه کن . کرشمه

چون قطره های شبنم

بر

برگ

گل

چکیده

موزون می شود ذهنم یاد تو که می آید.

دنیا وفا ندارد ای ور هر دو دیده

چای را سرمی کشم لاجرعه.

وع وع و وع همی کند اشتر من ز وع وعی

مولوی را درک میکنم. شترش را هم

مولانا جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولوی دوستت دارم.

آی آی آی جنون ادواری است این انگار. آمده باز . ذهنم سرخ شده . کنت پاور را که فشار دهی نعنا می آید لای دهان ذهنت .

آب من است اون

نان من است او

مثل ندارد

باغ امیدش

جان من است او اصلا انگار

روی ذهنم قدم بگذار . آرام نه بتاز . چینی نیست این که ترک بردارد . نازک هم نیست . بتاز . بتاز با خیال راحت بتاز .

معتدل است او

متصل است او

شمع دل است او

پیش کشیدش

مرغ با شاه بلوط طعم خوبی می دهد.././ تجربه ی امروز

به آب می مانی ... روان وزلال

عقربه ها تند تند می روند. نیمه شب می شود. خواب می /اید لای چشمانم

اینجا کسی است پنهان

در سرای مغان رفته بود و آب زده

ای خمارکش مفلس شراب زده

که خفته ای تو براغوش بخت خواب زده

حافظ را هم دوست دارم.

بخت خواب زده.

سلام کردم و. با من به روی خندان گفت

که ای خمار کش مفلس شراب زده

بیا به میکده حافظ ...

میکده هم ندارد این خراب شده

(آخر چرا این حوالی یک برج پیزا ندارد)

این حوالی دل را می گیراند . مخصوصا که تو نباشی. که نباشی تو که می سوزد دلم دستم . دستم می سوز آتش که فیلتر می رسد.

وتو تو تو ...

دلم برایت تنگ می شود گاهی و این گاه گسترده می شود بر فراز تمام روزهایم