گاهی اوقات چیزهایی رو دور و برمون میبینیم که تا مدتها فکرمون رو مشغول می کنه. اما شاید خودمونم ندونیم دلیلش چیه که انقدر برامون مهم شدن.

می خواستم یه وبلاگ جدید بزنم و از این چیزهای روزمره ای که ممکنه در روز بارها بهشون بربخوریم اما توی ذهنمون تا مدتها می مونن بنویسم اما دیدم نمیشه از این وبلاگ قدیمی دل کند بنابراین سعی می کنم همینجا این کارو انجام بدم. 

خوب برای شروع بگم از مادری که الان چند روزی هست ذهنمو مشغول کرده. چند روز پیش پسرمو برده بودم به یه مطب چشم پزشکی برای معاینه چشم. مطب حسابی شلوغ بود. مابین تموم پدر و مادرها و بچه هایی که توی مطب بودن پسر کوچولوی 3-4 ساله تپلی که با تمام وجود عربده می کشید و با صدای کلفتش و با یک لهجه غریب ناله و زاری می کرد حسابی توی چشم بودن. مادر بچه یه زن مظلوم بود که در عین اینکه مادر بچه بود اما رفتارش مثل یه کلفت در مقابل یه شاهزاده بود و با مهربونی و خجالت هی بچه رو ناز و نوازش می کرد و قول میداد که خیلی زود از اونجا میرن اما جوابش فقط مشت و لگد از طرف پسرک بود.

شازده پسر ما از مهد کودک یه بادکنک گرفته بود و با خودش به مطب آورده بود و بی اغراق بگم توی اون محیط کسل کننده مطب اون بادکنک مثل شیرینی بود برای یه مشت مگس گرسنه. پسرک ما هم با جدیت تمام هر کسی رو که نزدیک می شد قلع و قمع می کرد. خلاصه که پسرک مذکور با لهجه عجیب و غریبش درخواست بادکنک کرد. از ما اصرار و از پسر جانمان انکار که نه که نه بادکنک خودمه و نمیدم.

خلاصه که ما دیدیم نمیشه و الان بچه مردم از دست میره. سریع گوشی موبایلو چپوندیم توی دست پسر جان و سرشو با انگری بردز گرم کردیم و یواشکی بادکنک رو به پسرک دادیم تا ساکت بشه. دیگه سر حرف با مادر بچه باز شد و با  لهجه خیلی زیاد تعریف کرد که از گیلان غرب اومده. اینکه چشمهای پسرش انحراف دارن و هر چی به همسرش التماس کرده بچه رو نبرده دکتر تا اینکه یکی از چشماش به حالت نیمه بسته درومده. نهایتا آقای پدر راضی شدن و بچه رو پیش یه دکتر خونگی بردن و دکتر هم فرمودن که باید به سفیدی چشمهای بچه میل بزنم تا انحرافش درست بشه.

خانوم هم بچه رو به بهانه دستشویی زده زیر بغل و فرار کرده. خلاصه اینکه بدون پول و وسیله با همون پولی که داشته خانوم میره ترمینال تا بچه رو بیاره تهران پیش دکتری که مدتها قبل بهش معرفی کرده بودن برای درمان انحراف چشم بچه. خوشبختانه توی راه برادرشوهر خانومو میبینن و اون طفلکی دلش نمیاد این زن ساده (که معلوم بود کم سواده) رو راهی شهر غریب کنه. خانوم و برادرشوهرش روز قبل رسیده بودن به تهران که چون مطب فقط روزهای زوج رو باز بوده یک روز معطل میشن. چون پول زیادی هم پیششون نبوده شب رو کنار خیابون توی یه پارک می خوابن. تازه منشی مطب هم به زور پذیرششون کرده بود چون این دکتر معمولا خیلی دیر و سخت وقت میده.

این بود که بچه خسته و هلاک بود و اینقدر بهونه می گرفت. وقتی خانوم داستانش رو تعریف می کرد نگاهم به دستاش بود که یکیشون به شدت سوخته بود و گوشت اضافی آورده بود. معلوم بود که سطح سوختگی خیلی زیاده و حداقل تا بالای آرنج ادامه داره.

دیگه احتیاط و غریبگی و این حرفها رو کنار گذاشتم و بهش گفتم که بعد از تموم شدن کارش با من بیاد خونمون و شب رو مهمون ما باشه. ته دلم ترس داشتم اما واقعا قیافه مظلوم و درمانده ای داشت. تشکر کرد و گفت که اگه امشب کارشون تموم بشه ساعت 10 شب بلیت میگیرن و بر می گردن. 

خوب اون شب گذشت و ما برگشتیم اما فکر خانوم یک لحظه از ذهنم نمیره. اینکه وقتی برگرده خونه احتمالا یک دعوای درست و حسابی بابت اینکه تنها و بدون اجازه بچه رو برداشته و فرار کرده با شوهرش داره. تازه تموم این کارها برای بچه ایه که با وجود اینکه فقط 4 سالش بود اما مثل یک مرد بزرگ به مادرش امر و نهی می کرد و کاملا رفتار مردسالارانه داشت. اینکه بچه که بزرگ بشه یادش می مونه که این مادر چه رنج و عذابی رو به خاطر اون تحمل کرده یا نه؟

لحن صحبت مظلومش که پر از التماس بود، دستهای سوخته و خشکیده اش، نگاه نگرانش همه چیزهایی هستن که این چند روز مهمون ذهن و فکرم بودن. امیدوارم هر جا هست خوب و آروم باشه

نوشته شده توسط مهرنوش قائم مقامی