لب بسته می شود وقتی حرفی برای گفتن نباشد یا انگیزه برای رهاندن حرف در دل مانده یا حتی گوشی شنوا. وقتی آسمان تیره است نه به ابر یا حتی شب ، باران معنی نمی دهد. وقتی برسد به استخوان تیغ آخته درد می رود آنجا که در حست نگنجد. وقتی دهنت بسته شد به مشت منطق را روی همان طاقچه بگذار تا قاب آبگینه اش ترک بر ندارد. آنکه پیچیده اند به دور تنت کفن نیست . موریانه ها را ببین دارند می آیند. در خاک نیستی و دارند می آیند. راه می روی و دارند می آیند . نفس می کشی و دارند می ایند. نیشگون نگیر خودت را بی خود . زنده ای هنوز. شاید بخت باشد این که ب سینه ات نشسته یا توهمش که هر چه فریاد می زنی انگار چیزی نمی ریزد بیرون. شب را که بشکنی روز می آید. نور می آید . فرار میکند موریانه. نجات دهنده را بسپر به خاک. شاید که درگور خفته باشد. شاید که ما خفته ایم در گور و منتظریم عبث. شاید که همینجا پشت در باشد آفتاب. شاید که باید اصلا همین باشد تیغ و درد و مشت و من .

شاید شاید شاید ....

درد می پیچد ....

 

شعری از سیمین بهبهانی

 

هرگز نخواب کورش 

xxxxxxx

 

دارا جهان ندارد، 
سارا زبان ندارد

بابا ستاره ای در 
!هفت آسمان ندارد

 

کارون ز چشمه خشکید، 
البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، 
آتش فشان ندارد 

 
 
دیو سیاه دربند،
آسان رهید و بگریخت  
رستم در این هیاهو،
گرز گران ندارد

 

 روز وداع خورشید،
زاینده رود خشکید  
زیرا دل سپاهان، 
نقش جهان ندارد

 

 بر نام پارس دریا،
نامی دگر نهادند   
گویی که آرش ما، 
تیر و کمان ندارد

 دریای مازنی ها،
بر کام دیگران شد

نادر ز خاک برخیز،

میهن جوان ندارد 


 دارا ! کجای کاری،
دزدان سرزمینت  
بر بیستون نویسند، 
دارا جهان ندارد

 آییم به دادخواهی،
فریادمان بلند است  
اما چه سود،
اینجا نوشیروان ندارد 

 سرخ و سپید و سبز است 
این بیرق کیانی  
اما صد آه و افسوس، 
شیر ژیان ندارد 

 
 کوآن حکیم توسی، 
شهنامه ای سراید   
شاید که شاعر ما 
دیگر بیان ندارد 


 

هرگز نخواب کوروش، 
ای مهرآریایی   
بی نام تو،وطن نیز

نام و نشان ندارد