نيمي از خورشيد روي خط افق و نيمـي ديگر زير خط در ابهام فرورفته بود.

شكارچي به راه افتاد.

جنگل پر از سر و صدا بود. صداهاي دور و نزديك.

شكارچي آرام حركت مي‌كرد و اطراف را خوب مي‌نگريست.

هيچ صدايي و هيچ حركتي از نظرش دور نمي‌ماند.

ناگهان چشمان تيزبينش به سمتي خيره ماند. گويي، شكاري تازه يافته بود.

به‌ آن سمت حركت كرد.

چند دقيقه بعد در باز شد و شكار آرام روي صندلي عقب نشست.

- سلام

شكارچي از توي آينه نگاهي به شكار خود انداخت و جواب داد سلام و ماشين در شلوغي خيابان گم شد.

حالا، نيمه ديگر نيز در ابهام فرورفته بود.

احسان شاه طاهری











1

گاهنامه دانشجويي
27