این که کله ی سحر خواب را بتکانی و چشمان نیمه باز را با خیسی آب به بهت بکشانی و لقمه را به زور سمبه به حلقوم نیمه باز فرو دهی سخت است .

این که تیغ آفتاب مرداد که آبهای سحر خورده ات را قطره قطره از سوراخهای خسیس پوست بیرون می کشد و شیار می اندازد و به کویر می کشاند زبان لوس در آب غلطیده را تحمل کنی و به طمع جویهای شیر و حوریان شکراندام خم به ابرو نیاوری سخت است.

این که وقتی خورشید وسط آسمان به خود نمایی پرداخت به جای کشاندن چربی به رگهای حریص به صف نماز به ایستی سخت است .

اما از همه ی اینها سخت تر انسان بودن است بی طمع بهشت .