شهریور چشم مرا به دنیا گشود و اولین فر یادی که کشیدم در هوای شهریور پیچید . نمی دانم شهریور را دوست داشته باشم به بخاطر جشن تولدهایی که برایم می گیرند در آن ؟البته در بزرگسالی . از کودکی جشنی به یاد ندارم . جنگ بود و  کردستان . وتوپ . و هواپیما وسیاه میشد آسمان و صدای آژیر قرمز و پدر که به حکم وظیفه نبود هیچ وقت . تولد معنی نداشت آن روزها . مرگ بود فقط .سیاهیش  می رفت زیر پوستت . این گل پر پر شده ... . شهریور درد داشت ان روزها ... . تابستان را شهریور تمام می کرد و ما باز می بایست برگردیم کردستان . میان آتش و جمود و دود ... . و بعد ها هم باز تابستان را شهریور تمام می کرد و باید می رفتیم مدرسه وتنها چیزی که از تابستان باقی می ماند انشای تکراری تابستان سال گذشته بود که هر سطرش را با هزار آه و حسرت سیاه می کردیم رو دفتر  انشا .

و تو ای شهریور هماره با آمدنت یک سال از عمرم کم می کنی و نزدیکترم می کنی به مرگ . خودت بگو باید دوستت داشته باشم ؟ای ماه دلهره .

تمام سیاهی های دنیا را تو به چشمم کشیده ای ای شهریور آن روز که اولین فریاد را بر سرت زدم. هفتمین روزت بود. خاطرت هست ؟

اما با همه خریت هایت دوستت دارم شهریور . چون پاییز را می آوری . و پاییز ........