امروز وقتی توی کلاسای سوادآموزی عمو خیاط داشتم به دو تا پسر بچه 15-16 ساله افغانی ریاضی درس می دادم، تلفن یکیشون زنگ خورد. پسرک با خوشحالی گوشی رو برداشت و بی اجازه خارج شد. راستش خیلی عصبانی شدم و تصمیم گرفتم وقتی برگشت حالش رو حسابی بگیرم اما وقتی با خوشحالی برگشت و گفت که تلفن از طرف خانواده اش در افغانستان بوده نظرم عوض شد. گفت که توی روستاشون به سختی میشه تلفن خارجی زد و الان دو هفته بوده که نتونسته بوده با خانواده اش صحبت کنه.

به قیافه اش که نگاه کردم واقعا دلم گرفت. پسرک خوشگلی بود ولی خیلی سیاه و کثیف و آفتاب سوخته. با ناخونهای شکسته  داغون. با خودم فکر کردم این می تونست راتین من باشه که جنگ زندگی و آینده شو به هم ریخته و آواره یه کشور دیگه اش کرده. من می تونستم اون مادری باشم که دو هفته تموم توی اضطراب باشم که پسرک 15 ساله ام توی یه کشور غریب توی چه حالیه و نتونم حتی یه تلفن بهش بزنم.

نمی دونم پستو با گفتن چی تموم کنم فقط امروز فکر کردم باید بیشتر قدرشناس چیزایی که داریم باشم.

پ. ن: مدرک رو هم خوندم اما به نظرم به اندازه دفتر بزرگ جالب نیومد. بنابراین چیزی راجع بهش نمی نویسم.

نوشته شده توسط مهرنوش