و بشنوىم از زردشت اىن بزرگ مرد آزاده ى اىرانى پىامبر صلح و دوستىكه گذشت زمان هنوز گرد كهنه گى بر اشعار از جان برخاستهاش ننشانده :


به كدام زمین روى آورم؟

و به كجا روم؟

مرا از خوىشاوندان وىارانم دور مى دارند

از همكاران نىز مرا خشنودى نىست ونه از شهرىاران كشور كه هوا خواه دروغند.

اى اهورا مزدا چگونه مىتوانمتو را خشنود گردانم؟



اى اهورا مزدا

من نمىدانم چرا ناتوانم

نواى من اندك وكسان من كم اند.

من به تو مىزبایم

مرا نیک بنگر من از تو خواهان آن مهرى هستم كه

دلدار به دلداده مىبخشد.

در پرتو راستى مرا از نىروى اندىشه ى نىك بىاگاهان.



اى اهورا مزدا

كى سپیده دم آن روز فرا خواهد رسىد

كه راستى براى نگاه دارى جهان بدرخشد؟

كى سوشىانسها

با آ موزشهاى فزاىنده و بخردانه مى آىند؟

و اندىشه نىك چه كسى را ىارى مىكند؟

اى اهورا

من تنها آموزش وآىىن تو را بر مىگزىنم.



دروندى كه

با كردار دشمنانه و زىانبار خود

به زشتى زبانزد است

پشتىبانان راستى را

از پىشبرد زندگى مردمان

در شهر و در كشور باز مى دارد.

اى مزدا

كسى كه به جان با دروند بستىزد

مردم و جهان آفرىنش را به راه خرد و ىابش

نىك

پپىش مىبرد