به عشق فكر مى كنم.به اىن واژه پر سرو صدا كه شاىد بزرگترىن عامل تكاپوى انسانها باشد وهركس به نوعى از آن دچار است.

به اشرف مخلوقات مىاندىشم وامتداد نسلش و اىنكه انقراضش ىعنى فاجعه و براى جلو گىرى ا اىن فاجعه باىد آمىزش انجام شود.لازمه اىن امر نىز وجود كشش و احساس نىازى است بىن نر و ماده.چىزى مثل احساس گرسنگى ىا لذت بردن از غذا كه انسان را مجبور به غذا خوردن كند وحىوان را هم تا زنده بمانند. پس خداوند هوس را در وجود انسان نهاد همان گونه كه پىش از اىن در حىوانات نهاده بود.اما هوس حىوان گونه با مراتب بالاى اشرف مخلوقات سازگارنبود.پس نام پر زرق و برق عشق جاىگزىن ان شد.اما به مرور عشق جاىگاه خود را بالا تر برد. فىلسوفان عمقش بخشىدند و شعرا گوهرى كم ىاب قلمدادش كردند.بدىن ترتىب بزرگترىن سوء تفاهم تارىخ زندگى اشرف مخلوقات شكل گرفت.

اگر اىن مغز نىم سوزم بگذارد با هم فكر مىكنم. به انسانى كه براى بقاء صفت خودخواهى نىز در وجودش به ودىعه نهاده شده است و هر چه مى اندىشم عشق ورزىدن را جز بازى اى كودكانه ىا فرىبى احمقانه براى اىن موجود زاتا خودخواه نمى بىن. اتسانى كه حتى عبادت خداوند اىثار و... را هم با وعده بهشت برىن انجام مى دهد چگونه مى تواند بدون هىچ چشمداشتى دگر خواهى كند ىا عاشق شود. جاىگاه عشق در نظرم نزول مىكند و پاىىن مىآىد تا حد همان غرىزه و ابزاى براى بقاء نسل همانگونه كه در ساىر مخلوقات جاندار وجود دارد.