تکیده گیهای این ماه ها در این روزها به اوج خود رسیده.در حال انفجارم. به بدترین شکل ممکن خسته ام.بسیار خسته ام.آن هم در بین این همه بی تفاوت. تنهایم بسیار تنها.غریبه ام بسیارغریبه بین این همه به ظاهر آشنا.تنها تو مانده ای که تحمل میکنی این حرفهای کسالت بار را. شاید چون چاره ای نداری.این روزها همه ظاهر رو میبینند. درونت اهمیتی ندارد.

ارزش همه چیز از بین رفته. دلخوشی صفر. امید صفر. آینده صفر.تکرار و همیشه تکرار.

تنها حقیقت قابل لمس. آن هم با تمام وجود.هر روز مثل دیروز و حتی نکبت تر.روز و شب را به هم میچسبانم تا درد تکرار کمتر حس شود.اما زخم عمیق تر از این حرفهاست.

حالم خوب نیست .اصلا نمیدونم چی دارم میگم. باز هم دیوونه شدم انگار. بد دردیه این جنون

. این روزها فاصله زمانیش هم کمتر شده.



دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد

پس من چگونه گویم این درد را دوا کن





برقرار باشید بدور از هر گونه دیوانگی



بدرود