اين شعر (که چی؟) سيمين بهبهانی عجب شعريه. دستش درد نکنه . با خوندن اين شعر احساسات شاعريم بعد از چند سال گل کرد و حاصلش شد اين(البته با عرض پوزش از همه ی
شاعرهای عزيز):

که دل سرای غم شدست و چاره نمانده باز
سلام من به شبروان و بی دلان سرفراز
دوباره شب هميشه شب ميان درد و تفرقه
دوباره از سرشک غم بجز نمی نمانده باز
ميان اين همه دورو سگ و شغال وخوک وگرگ
يکی سروش خوش خبر چکاوکی نمانده باز
شب سياه تيره ام سياه چال سر به مهر
ز گوی نور وآفتاب تشعشعی نمانده باز
کجاست آن کجاست آن کليد قفل بی کسی
که از تمام هستی ام بجز قفس نمانده باز
هميشه گفته اند کو ز راه دور ميرسد
بس که به ره نشسته ايم به چشم سو نمانده باز
به خانه شو به خانه شو غبار ره نباشد این
که دود سینه ی من است نشسته بر گذار باز
چه خوشدلی که مانده ای شب سیه سحر شود
در این زمین که افتاب به دار می کشند باز
تو ای رفیق روز و شب تو ای تمامی امید
تو هم مرا به خود بنه که سینه ای نمانده باز
رهام کن رهام کن که شب نشسته بر دلم
که باید از تو بگسلم که چاره ای نمانده باز
دوباره مرداب دلم فسرده بی نم بهار
تو را به خود فرو کشد خطر نکن دوباره باز
تو را به شب قسم دهم تورا به این همه دروغ
تو ای سوار سبز پوش تو هم نیا به خانه باز
که خانه ای و مردمی و دوستی و همدمی
نمانده در تمام شب به جز کنام گرگ باز
در این سرا که شیرها به نیزه ها کشیده اند
من شغال شبزده فسرده ام دوباره باز