تو این سه سال که دانشگاه اراک میرم.بعضی وقتها غروبها سوار اتوبوس می شدم و شب تو راه بودم . یه حس عجیبی به آدم دست میداد.و بد جوری نوشتنش می گرفت . به این ترتیب یاد داشتهایی به نام اتوبوس نوشت شکل گرفت که تو همون اتوبوس در حال حرکت و در تاریکی نوشته می شد ومی شود که یه نمو نه اش رو امروز می بینین.البته با اجازه از دفتر چه ی سیاه رنگم که همه ی این نوشته ها مال اونه و الان دیگه بخشی از وجودم شده. راستی دفتر چه مشکی هم به همتون سلام میرسونه. واما اتوبوس نوشت (1) :
سلام. دوباره تو اتوبوس نشستم به سمت اراک و دوباره هوا تاریک شده و دوبار من نوشتنم گرفته . انگار اینم شده یه عادت . یه تکرار . ولی هنوز لذت بخشه و هنوز مثل سایر تکرار های مسخره این زندگی آزار دهنده نشده .
خورشید خانوم داره غروب میکنه . لبه کوههای اطراف زرد شده و یه کم بالاتر کبود . ماه نصفه نیمه و کمر باریک هم اومده وسط آسمون . کمرش کاملا خم شده ولی نمی دونم از چه دردی . اون بالا که باید همه چیز بر وفق مراد باشه. شاید از غم خورشید که میلیونها ساله که تا میخواد باهاش دو کلمه صحبت کنه میره پشت کوه قایم میشه . پس اون بالا هم ادا و اصول هست . ناز وکرشمه وجود داره . راستی یادته چه شبهایی داشتم قدیما . چه خوابهایی . دوست داشتم همیشه شب بود . زندگی تو اون رویا ها خیلی قشنگتر بود تا این واقعیت مسخره . اونجابا نماد و اساطیر زندگی میکردم . اما حالا دوباره شبهام خالی شده . خالی خالی . حالا که فکر میکنم هیچ کدوم از اون رویا ها توهم نبود . واقیت بود. عین واقعیت . از کجا معلوم شاید ما همیشه تو خوابیم و وقتهایی که خواب میبینیم می ریم تو عالم واقعیت . تو این دنیا با جسم تجربه میکنم و تو خواب با روح . کدومش اصیل تره؟ چرا اون آرامشی رو که تو خواب تجربه میکنیم تو بیداری هیچ وقت نمی بینیم ؟ راستی واسه چی؟
خورشید خانوم رفت پایین پایین .جاهایی که زرد و سفید بود حالا آبی تر شده .جاهای آبی کبود شده و اون جاها که کبود بود حالا سیاهه . باز شب اومد شب اومد شب اومد شب ... .
واکمن روشن میکنم . ابی میخونه : ( اشاره کن که بشکفم ... ) . واقعا اشاره کن تا شکفتن من رو هم ببینی . 25 ساله که منتظر همین اشاره هستم و میترسم در هم انتظار بمیرم . بدون شکفتن.
دیگه قسمتهای آبی و کبود هم در آ سمان از بین رفته اند . آسمان سیاه شده . یکسره سیاه . تاریک تاریک . دیگه حتی کوههای اطاف هم معلوم نیست .
(... مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس ...) چقدر قشنگ میخونه این ابی .
2۵ ساله که منتظرم من رو به خواب خودت ببری . ولی ... . گاهی اوقات به خوابم می اومدی که اون هم غنیمت بود. اما دیگه به خوابم هم نمیای . دیگه دارم تموم میشم . دارم خرد میشم از دست این خوابهای خالی از تو . البته اگه تو میخوای میشه تحمل کرد . ولی تو واقعا خرد شدن من رو می خوای . ریز شدنم رو . یا از صدای شکستن لذت میبری . پس خوب گوش کن که دارم میشکنم . خوب ببین که همچین شکستنی دیگه گیرت نمیاد . ولی فکر نمی کنم تو اینجوری باشی . نمی دونم چرا فقط بلدم دوستت داشته باشم . انگار تنفر از تو رو اصلا تو قاموس من ننوشتن .که ایکاش مینوشتن و راحت میشدم . ایکاش حد اقل میدونستم کی هستی . چی هستی .آدم که نباید باشی چون اینطور دلباختگی به آدمها رو تو خودم سراغ ندارم . به خوابم بیا دوباره . قبل از اینکه این شکسته ی محض فرو بریزه . اگه حتی دوست داری بریزم باشه .بیا بعدا . حتما بیا . اگه شد همین امشب . منتظرم. شب بخیر . خواهش میکنم بیا .

26/بهمن/1380

یک سال و نیم گذشته ولی نیومد. هنوز هم نیومده .

این هم اولین اتو بوس نوشت .منتظر نظراتتون هستم. بدرود



***********************************************************
*********************************************************

سرودهای مینوی (۳) :
بهترین پاداشها

از آن کسی است

که خواستار روشنایی است

و به دیگران رو شنایی بخشد .

ای اهورا مزدا

با خرد پاک خود

و در پرتو آ یین راستی

دانش بر خاسته از اندیشه ی نیک را

به من ببخشای

تا از زندگی شادمانه برخوردار گردم .

گاتها – سروده هشتم



در آیین زرتشت اصا لت با زندگی است و شاد زیستن دستوری است که اهورا مزدا به یزدان
پرستان میدهد . مرگ ذاتا پلید است چون وابسته به اهریمن است . زندگی اهورایی است و شادزیستن عبادت است .