یه نفس عمیق بکش . ذهنت رو از هر چی فکر و خیال خالی کن. امروز میخوام ببرمت یه جایی که بگی هر چی بدبختی رو که تا بحال کشیدی . آرزوی همیشگیت رو امروز می خوام برآورده کنم . حیفی . باید یه جایی باشه که هر چی استعداد داری بریزی بیرون. همه رو مبهوت کنی . هر چی هم بخوای برات آماده می کنم. یه صحنه ی بزرگ و قشنگ . جدیدترین سیستمهای صوتی . نور پردازی فوق العاده و یه سالن که کیپ تا کیپ جمعیت نشسته و همه

منتظرن که ببینن تو چی میگی . خودم هم هیچ کاری ندارم هر چی خواستی بگو . ولی فقط از خودت بگو . از زندگیت . آماده ای؟

- این دفعه از من چی میخوای؟

- هیچی . فقط میخام خودت رو اجرا کنی .

- به یه شرط.

- تو تو شرایطی نیستی که واسه من شرط بذاری. ولی خب باشه . این دفعه بگو .

- میخوام تمام ذهنت رو در اخیارم بذاری . تمامش رو . هنگام اجرا هم اصلا دخالت نکن .

- خب . فقط زودتر . یادت نره یه تک گویی خیره کننده .

نور ملایم قرمز رنگ از گوشه ها به صحنه می تابد . موسیقی ملایمی پخش می شود .از

سیاهی های پشت صحنه با لباسی کاملا سیاه به جلو می دوی . می ایستی. دستانت را آرام از هم باز میکنی . قرمز تندی از زیر چهره ات را روشن میکند . سرت را پایین می گیری . دستانت را روی سینه مشت می کنی و با صدایی ملایم اما گیرا شروع می کنی :
یه روزی یه جایی وسط این کره گرد و مسخره یه زنی یه آن جیغ ممتدش قطع شد و یه احمقی رو به جمع همه ی احمق ها اضافه کرد . این احمق بیچاره بزرگ وبزرگتر می شد .خوب گوش کنین : بزرگ و بزرگتر. هر روز هم بار بزرگتری می انداختن رو دوشش و اسمش رو میذاشتن امتحان الهی . هر روز بیشتر از قبل از پایان کار می ترسوند نش . تو ذهنش فرو رفته بود که همیشه مقصره و دائم باید طلب بخشش کنه از انجام کارهایی که میلش رو خودشون گذاشته بودن تو وجودش . تازه روزی هزار دفعه باید شکر گذار این الطاف بی پایان هم باشه وگرنه یه آتیشی درست کردن که مثل هیزم می اندازنش اون تو .
نور افکن روی صورتت خاموش می شود. صدای ملایم نی سالن را پر کرده . اطرافت را دود گرفته . صحنه تقریبا تاریک است و تو بی حرکت ایستاده ای . جمعیت محوچهره ی فرو رفته در تاریکی ات شده که با صدای صاعقه مانندی که درسالن طنین می اندازد همه از جا می پرند و برخی جیغ می کشند و تو با فریاد ادامه می دهی :
حرفم رو قطع نکن . یه عمره که ترسوندیم . یه عمره که حرفات رو به هر وسیله ی ممکن فرو کردی تو مغزم و تا اومدم جیک بزنم دهنم رو با ترس از جهنمت بستی . دیگه هیچ چیز برا م اهمیت نداره . حتی اون آتیشت . مگه همین الان کم آتیش دور و برم درست کردی ؟پس سعی نکن بترسونیم . دیگه رسیده به اینجام .
با دست راستت گلویت را نشان می دهی و دستت را در همان جا نگه میداری . صحنه کاملا تاریک میشود.پرده ها آرام آرام بسته می شوند . صدای دست ممتد تما شا چیها هنوز ادامه دارد .
- دیدی جنبه نداری هر چرندی خواستی گفتی. مگه قرار نبود خودت رو بگی .پس این اراجیف چی بود .
- من هم خودم رو گفتم .
- زر نزن . این که همش داستان زندگی من بود .
- داستان زندگی من هم بود. مگه کم بازی سر من در میاری . یه روز میشم یه عاشق دلباخته ی انار به دست . یه روز می شم یه آدم متوهمی که چند صد ساله که دنبال عشقش سگ دو میزن . یه روز یه آدم گیر کرده تو جزیره و یا یه احمقی که تو سپیدی مطلق از پله میره بالا .
اینا همش واسه چیه؟ برای اینکه تو بخونیش و برات به به و چه چه کنن واگه بخت با هات یار باشه دو روز دیگه بشی یه نویسنده و هی زرت وزرت کتاب چاپ کنی ولی هیچ فکرش رو کردی زندگی کردن تو این فضا های قشنگی که تو میسازی چه عذابی داره . تو که نیستی. من ده ساله که دارم نابود می شم . دست ازسر من بردار.برو سراغ یکی دیگه .
- خیلی زر زدی. گم شو. دیگه خفه می شی . تو داستان بعد می شی یه محکوم با اعمال شاقه تاآدم شی . یا نه میری قطب شمال. تنهای تنها. یه توهم عشق هم اندازم به جونت تا عیشت کامل بشه .
فضای جدید مبارکت باشه .

*********************************************************
*******************************************************