نگاهي به داخل كوچه انداخت. انتهايش به چشم نمي‌آمد. آرام آرام وارد كوچه شد. كوچه‌اي كه در آن فقط يك در به چشم مي‌خورد. ايستاد.

مقابلش ساختماني بسيار بلند قرار داشت. هرچه گشت بيش از يك زنگ نيافت. همان را فشرد. پس از چند لحظه در سپيد رنگ با ناله‌اي گشوده شد. بعد از در راه‌پله‌ بود. از پله‌ها بالا رفت. پاگردي را گذراند و به طبقه يكم رسيد. هيچ دري به چشم نمي‌خورد. همه جا ديوار بود. در طبقه بعد نيز چيزي غير از ديوار وجود نداشت. چند طبقه را گذراند اما هنوز اثري از هيچ چيز نبود. شك كرد كه شايد اشتباه آمده. دست در جيب پالتويش فروبرد. كاغذي را كه آدرس رويش نوشته شده بود بيرون آورد. تاي كاغذ را باز كرد، اما داخلش هيچ چيز نبود. سپيد سپيد. درست هم‌رنگ ديوارها و راه‌پله‌هايي كه تا كنون پيموده بود. پشيمان شد. تصميم به بازگشت از راه آمده گرفت اما پشت سرش هيچ پله‌اي نبود. سپيد سپيد. همچون دشتي پر از بارش برفي سنگين. عرق سردي بر پيشانيش نشست. پله‌ها را يكي پس از ديگري طي كرد. نفسش به شماره افتاد. ايستاد تا نفسي تازه كند. نگاهي به پشت‌سر انداخت. پله‌ها يكي يكي محو مي‌شد. رنگ از رخسارش پريد. با سرعت شروع كرد به دويدن. اما هرچه بر سرعتش مي‌افزود، سرعت محو شدن پله‌ها نيز افزايش مي‌يافت. با تمام توان مي‌دويد. عرق از سر و رويش سرازير گشته بود و نفسهايش به سختي از سينه خارج مي‌شدند. يأس تمام وجودش را پر كرد. تصميم گرفت دسـت از ادامه‌ي راهي كــه انتهايش نامعلوم بود بكشد. دري تيره‌رنگ در آن دور دست توجهش را به خود جلب كرد. بر سرعتش افزود تا اينكه به مقابل در رسيد. اما آن در چيزي نبود جز سايه ديوار مقابل. در ديگري در بالاتر. بازهم دويد. چندين در را گذراند. از درهاي تيره نيز نااميد گشت. نمي‌دانست ديگر به چه اميدي مي‌دود. خواست تسليم شود. اما دري سپيدرنگ در چند متر بالاتر وسوسه‌اش كرد. با خود عهد كرد كه اگر اين يكي نيز توهم باشد، دست از اين تلاش

احمقانه بكشد. به سختي قدم برمي‌داشت. ديگر رمقـي در زانوانش نمانده بود. با هــر جان كندني بود خود را به در رساند. دستگيره را در دستانش فشرد. سرماي دستگيره به تمام وجودش سرازير شد. نفسي عميق كشيد. آنقدر شادمان شده بود كه محو شدن پله‌ها به كلي از خاطرش رفت. ناگهان به خود آمد. آخرين پله‌ي زير پايش نيز محو شد. بسرعت در را گشود و پيكر نيمه جانش را به داخل پرت كرد. اما آنجا هم چيزي نبود. نه در، نه راه‌پله و نه ساختمان. اثري از هيچكدام نبود. همه‌جا سپيد بود. سپيد سپيد. و او انگار در اين سپيدي مطلق در حال سقوط بود. ديگر به هيچ‌چيز نيانديشيد. چشمانش را بست و دستانش را از هم گشود.