من : دوباره مغز کوچکم لبریز شده مثل خیلی وقتها . هر وقت اینطوری میشم باید حتما بنویسم وگرنه منفجر میشم . ولی اینبار نوشتنم نمیاد انگار . مثل اینکه باید برم و خودم رو برای ترکیدن آماده کنم . حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم . حالم از خودم هم دیگه بهم میخوره . آ ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی . یکی برسه به دادم.

آرش : دلم برای خودم تنگ میشود گاهی. خودی که درون خودم وجود دارد اما دور شده ام از او . رویش نمی دانم چه نشسته که نمی توانم ببینم چشمان آسمانی زیبایش را . مدتی است که ندیده امش حتی در خواب و دلم برایش پر پر میزند . چشمانش روزگارم را سیاه کرده . نه دبوانه نیستم . نارسیس هم نه . فقط دلم برای خودم تنگ شده . تو هم اگر فکر مینکی باید عاشق شوی و عشق را در بیرون جستجو میکنی سخت در اشتباهی و این چشمه ی آب شور سخت تشنه ترت میکند . این که تو به دنبالش میروی عشق نیست . توهم است توهم عشقی که باید در درون خود جستجو کنی و چون تو همیشه به دنبال میان بر میگردی به بیرون سرک میکشی و نتیجه اش هم همین دیوانگی های ادواری است .

من : آرش خان شرمنده کردی . نمردیم و شنیدیم صدات رو . نمی دونستم تو هم دل داری . تو هم عاشق میشی ، اون هم عاشق خودت ،جالبه . تو که میدونیمن اصولا عشق و عاشقی تو کتم نمیره پس چرا این حرفها رو میزنی.

آرش : این چیزها که می گویی همه گذشته ، امروز ... ؟

من : تو دیگه این حرف رو نزن . اینا همش توهمه . تو رو خدا تو دیگه بس کن .

خسته شدم .

آرش: با خودت روراست

من : بس کن دیگه . منم دیگه چیزی نمیگم . حالم بدتر شد .