وقتی داستانهای کتب مقدس اقوام مختلف را میخوانیم،اولین چیزی که به ذهن میرسد شباهت فراوان دغدغه ها و مشکلات روحی انسانهای آن دوره با ماست . تصمیم گرفتم از این پس بخشهایی از این کتب را در وبلاگم بنویسم، به گمانم برای همه جالب باشد . برای اولین نمونه

از بخشهایی از کتاب جامعه ی سلیمان حکیم آغاز میکنم :

بیهودگی زندگی :

بیهودگی است! بیهودگی است! زندگی، سراسر بیهودگی است! آدمی از تمامی زحماتی که در زیر آسمان می کشد چه نفعی عایدش می شود؟ نسلها یکی پس از دیگری می آیند و می روند ،

ولی دنیا همچنان با قی است . آفتاب طلوع می کند و غروب می کند و باز با شتاب به جایی باز می گردد که باید از آن طلوع کند . باد به طرف جنوب می وزد ، و از آنجا بطرف شمال دور میزند . می وزد و می وزد و باز به جای اول خود باز می گردد . آب رودخانه ها به دریا می ریزد، اما دریا هرگز پر نمی شود. آبها دوباره به رودخانه ها باز می گردند و باز روانه دریا می شوند . همه چیز خسته کننده است. آنقر خسته کننده که زبان از وصف آ ن قاصر است . نه چشم از دیدن سیر می شود ونه گوش از شنیدن . آنچه بوده باز هم خواهد بود و آنچه شده باز هم خواهد شد. زیر آسمان هیچ چیز تازه ای وجود ندارد.آیا چیزی هست که درباره اش بتوان گفت:(این تازه است)؟ همه چیز پیش از ما وجود داشته است . یادی از گذشتگان نیست. آیندگان نیز از ما یادی نخواهند کرد.



عهد عتیق – کتاب جامعه – سلیمان پسر داود


<<
img src="http://pro.corbis.com/images/watermark/67/11064349/GL001264.jpg">

*******************************************************
*****************************************************

داشتم دفترهای قديما رو ورق ميزدم که چشمم به چند تا شعر خورد که تا حالا واسه کسی نخوندمشون. چون خودم اصلا از شعرهام خوشم نمياد.اونم با اون فضا های ذهنی گذشته.
ولی خوب شماها که منو نمی شناسين پس ديدنش ضرری نداره.ببخشيد اگه خيلی افتضا حه چون من اصلا شاعر نيستم:

اندوه

بار دیگر اندوه

بردرخت احساس

همچو یک بوف سیاه

بال پهنش گسترد

ونفیر شومش

گوش دل را آزرد

حرکت پرهایش

سوی این ساحل دل

باد غم را آورد

باد غم ابر سیاه

روی خورشید امید

تند و بی رحم کشید

وهمان ابر سیاه

با صدای هق هق

دانه ی سرد سرشک

رومی گونه بارید



۷۷/۲/۲۸

********************************************************
******************************************************
اين هم از شعر .خوب ديگه چند وقتی بايد همهی شما دوستای عزيزم رو تنها بگذارم و برم تو
کمای امتحانات.چون از شنبه شروع ميشه و ما هم که بجز شب امتحان وقت ديگه ای برای درس نداريم. پس تا حدود ۲۰ روز ديگه ايزد نگهدار همتون. واسم دعا کنين. دلم برای همتون تنگ ميشه.منتضر کامنتهای پر مهرتون هستم.
بدرود