سلام به تمامی دوستای عزیز

دلم واسه ی همتون تنگ شده بود، این چند وقت که نبودم و خیلی ممنون که تنهام نگذاشتین. وقت امتحانات بود و ما هم که شب امتحانی هستیم ،دیگه فرصت نبود وبلاگم رو آپدیت کنم.در هر صورت ببخشید.تازه مشغول یه پوست اندازی ذهنی هم بودم که این چند وقت تمام وجودم رو به خودش مشغول کرده بود.یه تغییر شخصیت یا یه تغییر کلی ذهنی که تظا هر خارجی هم داره. حالا خوب یا بدش رو نمی دونم، گذشت زمان مشخصش می کنه.احساس میکنم چند شخصیتی شدم.البته بودم ولی این روزها دعوای این چند شخصیت برای به دست گرفتن کنترل رفتار من خیلی زیاد شده.یه جنگ قدرت درونی . و به همین دلیل همه چیزم رو ریخته به هم . تو یه حالت تعلیق وحشتناکی گیر کردم.راستی این روزها درگیر یه داستان بلند هم هستم که بعدا راجع بهش بیشتر توضیح میدم و از همتون هم کمک میخوام .باز هم ببخشيد که دير کردم. اين هم يه داستان بی اسم ديگه.اميدوارم که خوشتون بياد          

  از اول می دونستم که مجسمه نیس ، جون داره  یا حداقل تو گذشته  داشته . چشماش برق خاصی داشت . هر روز ساعتها روبروش می نشستم و خیره می شدم به چشمای سنگیش ، که سنگی نبود انگار . بالا خره دیروز به حرف اومد . از سالها پیش گفت . وقتی که آدم بود . هنوز هم هست،وگرنه دیروز چطور با من حرف زد؟ از اون دوئل شوم می گفت ، که نمی دونست یا شاید یادش نبود که دلیلش چی بود.

اسلحه ای  دستش دادن و اسلحه ی دیگری هم به  خودش تا دوئل کنه با خودش . دیوونه نشدم، هزیون هم نمی گم ، خودش گفت که دوئل کرد با خودش.خودی که بخش دیگه ی خودش بود . می گفت دو بخش داره . یکی وابسته به زمین و دیگری متعلق به آسمون . هر کدوم که اون یکی رو می کشت ، اون رومی برد به سرزمین خود ش،واسه  باقی زندگی تا همیشه . می گفت این یه قانونه .با بخش آسمانیش توافق کرد که دیر تر شلیک کنه تا هر دوبرن به آسمون . این رو کسی نمی بایس می فهمید . توافقی بود دو جانبه، بین او و خودش .

پشت ها مان به هم چسبیده بود. هفت قدم شمردیم و از هم دور شدیم اما نمی دانم این ترس احمقانه از کجا پیدا شد که وقتی دستش را روی ماشه دیدم ، سراسر وجودم را پر کرد و بی اختیاروادارم کرد به شلیک . قبل از اینکه حتی فرصت کند ماشه را بچکا ند . مغزش پاچید با گلوله ی من . کشتمش .من احمق روح خودم را کشتم و دیگر روحی ندارم ، نمیتوانم حرف بزنم ، حس کنم ، حرکت کنم یا هر کار دیگری را انجام دهم .چون روحم هم به این دنیا آمده و مادی شده . حالا ما دو جسمییم در یک بدن ، اما بدون روح و نمی دانم چه چه نادانی ما را از کجا پیدا کرده و وسط این میدان کاشته . این دیوانه هم هر روز زل می زند به چشمانمان .

دیروز داستان زندگیش رو خو دش برام تعریف کرد اما امروز دو باره همون مجسمه ی همیشگی شده . دیروز هم حرکت نمی کرد ولی داستان زندگیش رو خو دش برام تعریف کرد. نه دیوونه نشدم . اگه تعریف نکرده بود، پس من از کجا فهمیدم که اون دیوونه خودش رو کشته؟