این نوشته ها حاصل یک درگیری درونی است و هر گونه شباهت  با اشخاص حقیقی یا حقوقی اتفاقی است :

 

می خوام عاشق نشم اگه بذاری . می خوام آدم بشم اگه بذاری. نمی خوام شاعر بشم . می خوام برم بالای یه کوه بزرگ . درد  درد  درد ،  پر کرده وجودم رو  و اینها رو همه به لطف وجود تو دارم . نویی که وقتی هستی یه جور بدختی دارم و وقتی نیستی هزار جور . تو که چسبیدی به مغزم .  تو که دارم می ترکم از دست  تو . دوستت دارم خیلی ولی نه به اندازه خودم. و امروز قرار گرفتیم رو بروی هم مثل دو تا گلادیاتور و انتظار نداشته باش بخاطر عشق ، شمشیرم رو غلاف کنم و سینه ام رو باز بذارم عاشقونه برای ضربه ی نیزه تو. اینجا میدون گلادیاتور هاست و از ما دو تا یکی باید بمونه و مطمئن باش که به این راحتی نمی ذارم اون یه نفر تو باشی .همونطور که تو نمی ذاری اون یه نفر من باشم . دوز و کلک و جادو رو هم بذار کنار که با طل السحر دارم این بار . پاشنه آشیل رو کندم و انداختم دور . چیزی به اسم احساس دیگه تو وجودم پیدا نمی کنی ، تا با حیله گری و مکر به بازیم بگیری . ولی خودم که می دونم باز هم مطمئن نیستم چشمام ایمن شده باشه در برابر اون تیر دوسرت که با دوز و کلک کردیش تو آب رز . تو سیمرغ رو داری و من تنهام . رویین تن هم نیستم  .  زره هم ندارم و کل بدنم آماده است برای ضربه ساحری مثل تو ولی تو باز هم تیردو سرت رو فقط به سمت چشمام نشا نه رفتی . ولی دیگه نمی ذارم . مرد باش . تیر رو بنداز و با شمشیر بیا . رو در رو .  آخ چشمام . هنوز که صبح  نشده و اینجا هم که میدون جنگ نيســ....... .