پیرمرد، بدون سویی در چشمانش، منتظر چشمان نیکوکاری بود تا به سوی دیگر خیابان

هدایتش کند.

- پدرجان ، قربون دستت . می بریم اون ور خیابون؟

هول شد. سعی کردبگریزد. چند قدم دور شد. اما نتوانست. بر گشت و دست پیرمرد را

گرفت. آرام آرام شروع کرد به پیمودن عرض خیابان . صدای بوق ممتد ماشینها کلافه اش کرده بود. به هر زحمتی که بود پیرمرد را به سوی دیگر خیابان رساند .

 - پیر شی پسرم. خدا چشمات رو واست نگه داره .

کمی ایستاد تا از رفتن پیر مرد مطمئن شود.عصای سپیدش را که تاکنون بالا نگه داشته بود، به زمین زد . صدای تق تق راه رفتنش در همهمه ی شهر گم شد .