هميشه از ازعاشقونه نوشتن می ترسيدم و اون رو يه نقطه ضعف می دونستم و يه جور توهم. نمی دو نم اين روزها چه بلايی به سرم اومده که حاصلش شده اين که می بينيد و يه سری اباطيل ديگه که تو آرش(دفترچه ی سياه رنگ گرامی) نوشتم.

خدا بخير کنه ايت دگرديسی جديد رو.

 

امروز دیگه اومدی تو . بدجوری هم اومدی و پر کردی همه جا رو .شدی هوا و کشیدمت تو ریه هام. دیگه شدی نفس . نمیشه نکشیدت و برعکس سیگار نمیشه حتی تر کت کرد . یه نفس عمیق دیگه می کشم تا تموم کیسه های هوایی ششهام پر شه از تو . پس بیا و مثل مه  بشین رو تک تک درختهای این جنگل رو به زوال ، تا سردی برگهام به شبنم تبدیلت کنه. تا جاری بشی رو تک تک برگهام . تا از ساقه هام بیای پایین و یا از برگهام بچکی روی زمین . تا دوباره بکشمت بالا .توی تک تک رگهام که دارن خشک میشن از بی نفسی. توی سلولهام بوز ، جاری شو تا دوباره پر بشم از تو . تا برگهام دوباره اشباع بشه از تو . تا بخار بشی و برگردی به آسمون تا دوباره سرمای هوا ابرت کنه و بباری دوباره رو وجودم و بیای باز تو تمام سلولهام و تنفس تو رو با تمام وجود تکرار کنم تا ته دنیا .