کلمات رفته اند .واژه ها مرده اند . ذهن خالی شده .از همه چیز . نمی توانم بنویسم . چشمه خشک شده . خواب می بینم هر شب . کابوس . دور شده ام از خود . نمی شناسم خود را دیگر . احمق شده ام انگار . نمی دانم چطور به سامان کنم خود را ونمی دانم چرا این نوشته ها اینگونه ادبی شده. نه آرش من همان دیوانه ی پیشین ام . اما نمی دانم چه ام شده  که نوشته ها اینگونه شده . اینها که می بایست دل نوشته ای باشد مبان من و تو و تازگیها او. نمی دانم می توانی بپذیری اش در سطر

سطر وجودت ، در جای جای واژه ها یا نه .  او که آمده . میان سطر ها و تک تک واژه های تو و میان تک تک واژه ها  و وجود من . حتی رو یا هایم که پر شده این روزها از تصویرش.که می آید و میرود و می برد همه را . واژه ها مر ده اند . ذهن دیگر گنجایش ندارد . پر شده و خالی انگار . ضربه . ناگهانی . تنگی نفس . ناک اوت . واین تلویزیون که ناله می کند همیشه ، حتی امروز که جشن است و تولد و روز پدر شاید . ومن که جشن نمی دانم چیست و دلم می گیرد در هر تولد و  عروسی و عروسی ای که نمی دانم برم یا ... . نه نمی توانم بروم . چون دلم می گیرد. رقص می آزاردم . دیوانه ام می کند حرکات موزون یا نا موزون و خش می اندازد بر روحم که نیست . که نمانده . که رفته که هذیان میگویم .که گرم نیست تنم . که تب ندارم . ولی هذیان پر کرده تمام وجودم را و مثل کرم زیر پوست ترک خورده ام می خزد . واین بوق اشغال لعنتی . دووووود ... دوووووووود ... دوووووووووووود .

دیوانه ام می کند که می گوید که نیستی پشت سیم .پشت خط . تا خط بزنی بر این تنهایی ، بر این دلتنگی . که خط میزنی و دوباره از سر خط می نویسد دلتنگی را و تنهایی را پر رنگ تر از پیش .باز خط می زنی و باز می نویسد این سمج بی عقل .

بوق می زند باز هم . انگار این هم لج کرده با مخ معیوب من . سوپاپ را که تویی برداشته و این دیگ پر شده از نبودن تو و تو که سوپاپی نیستی و می ترکد این دیگ بزودی .

دووووود ... دووووووووود ... دوووووووووووود .

زهر مار . خسته ام کرد . خسته ام کردی تو . که نیستی . که نمی دانی اگر نباشی

تیره می شود همه چیز . که می دانی و نیستی  و درد اینجاست که می دانی و نیستی . که تفریح نیست این ، که زندگی است . که نفسی تو و نمی دانی . و ایکاش نمی دانستی .که می دانی و نیستی . که نیستی ... که نیستی ... که ... .

باش . بمان .