سلام .قبل از مطلب  يه تو ضيح بدم که آرش يه دفترجه ی سياه رنگه که صميمی ترين وبهترين دوستم به حساب مياد . يه گوش کاملا شنوا واسه ی درد های اين دل ويرون شده.

سلام آرش خان

نمی دونم  چه ام شده باز ؟ یه حس غریبی باز تو وجودم زبانه می کشه و ضر بان قلبم رو می کوبه به طاق . یه بیقراری وحشتناک و خفقان آور . یه حسی نه مثل خواب دم صبح .یه چیزی مثل عرق سرد  روی پیشونی بعد از یه بختک نیم ساعته . یا فرو ریختن یه چیزی وسط سینه ، پس از دیدن ناگهانی کسی که در گذشته ای دور یا حتی همین دیروز  خاطره ای رو در ذهنت زنده می کنه .یا چیزی مثل حس  یه ماهی توی تنگ بلور، بعد از این که با شتاب می پره تو بغل جفت توی آینه اش و حتی پس از برخورد با قاب شیشه ای قفسش هم  نمی فهمه که چه بلایی سرش اومده.

یک حس نا شناس پر از درد باز در دل خروشد چو دریا

عامل بوجود آورنده ی  این حس ؛ یه اتفاق ، یه خاطره، یا حتی یه شخص نیست . یه مجموعه است . یه دیوار رو تصور کن که کلش میشه این حس غریب و پره از خشتهای جور وا جور . یه معجونه که مجموعش شده این حال خراب و این ذهن هنگ کرده و این دیوانه ای که منم .

دو تا چشمون سیاهت مث شبهای منه

سیاهی های دو چشمت مث غمهای منه

نمی دونم جرا اینو نوشتم . شاید چون همین الان کوروش یغمایی داره همین رو می خونه . ولی در د من فقط همین دو تا چشم سیاه نیست . خودت که بهتر می دونی .

چی بخونم ،جوونیم رفته صدام رفته دیگه

گل یخ توی دلم جوونه کرده

باز هم کوروش می خونه و شاید درد من هم بیشتر  تو همین بیته .که رفت .که همه چیزم رفت . جوونی ، زندگی و اصلا کل عمرم داره می ره و من احمق همین طور  هاج و واج ذل زدم بهش . بی هیچ حرکتی ، جنبشی یا حتی فریاد بیهوده ای  . با این بی تفا وتی و سستی ابلهانه ام کم کم دارم فلسفه ی وجودی خودم رو هم می برم زیر سوال . که چی ؟ که واقعا نمی دونم .

که دل سرای غم شدست و چاره ای نما نده باز

چند روزه که یه حس پیری وحشتناکی همه ی وجودم رو  پر کرده . چی ؟ دارم تلقین میکنم ؟

آخه تو چه می فهمی که چی میگم . آخه هیچ وقت نمیاد سراغت. نه لوس نمی کنم خودمو . 26  سال رو مثل احمق ها انداختم تو جوب . بی هیچ کار مثبتی که با نگاه بهش ، لا اقل دلم رو خوش کنم .که رفت . که میرم مثل هزاران آدم دیگه، بی هیچ نام و نشانی که تازه اون هم هیچ دردی از آدم دوا نمی کنه . که هیچ . که پوچ . که نه ؛ اشتباه نکن . نیهلیست نیستم و ادا هم در نمی آرم  . که واقعیت همینه شاید .که واقیت من ، تو  و همه ، شاید . اما نه ، خوش بحال تو که واقیتت این نیست .  ای کاش من هم مثل تو بودم ، محلی برای درد دلهای یه احمق مثل خودم .

اه ، این یرق لعنتی باز هم رفت  . خط ها رو دیگه نمی تونم پیدا کنم تو این تاریکی . پس به ناچار ؛ شب خوش .

 

دوستان عزيز کم کم اول مهر ما هم شروع ميشه و بايد برم اراک ِ دانشگاه و چون  اونجا دسترسی دائم به کامپيوتر ندارم احتمالا وبلاگم دير تر آپديت بشه که از اين بابت

پيشاپيش عذر خواهی ميکنم و اميدوارم که فراموشم نکنيد و از دل نره اونکه از ديده برفت . همه تون دوست دارم . اميدوارم که سالم و سلامت باشيد.