جایی میان جنگل و کوه

 

 

 

           هر وقت با پدرت به کلبه ی چوبی وسط جنگل می رفتید ، کنار در کلبه و آغاز ریل آهنی می نشستی که درختان انبوه جنگل را می شکافت و در آن دور دست ، جایی میان جنگل و کوه ناپدید می شد . می نشستی و صدای تق تق تبر پدرت و جیغ درختان کهنسال ذهنت را می برد به همان دوردست که همیشه آرزوی دیدنش را داشتی .

اکنون که پس از سالهاباز هم کنار همان کلبه و آغاز ریل آهن نشانده ام ات ، بخشی از کودکی را در خا طرت زنده می کنم . به ریل آهنی که پای کوه محو می شود خیره شده ای و آن هوس دیرین دنبال کردن ریل دوباره در ذهنت بیدار می شود . گوش تیز می کنی اما دیگر صدای تق تق تبر پدرت که سالها پیش مرده ، نمی آید . از پدرت می پرسیدی که چرا از این ریل وسط جنگل هیچ وقت هیچ قطاری نمی گذرد وپدرت دستش را روی پیشانیت که داغ نبود می گذاشت . دستش را می گرفتی و کشان کشان به کنار کلبه می بردی و ریل را نشانش میدادی و او بجزدسته ای مورچه ی سیاه پشت سر هم که مسیرشان انگار به ابدیت ختم می شد ، چیز دیگری نمی دید . عصبانی می شدی و با پا به ریل آهن می کوبیدی و داد میزدی : اینا هاش . وپدرت دسته ای مورچه می دید که با لگد تو  به همراه حجمی خاک به هوا پرت می شدند .شب اخمهایش در هم می رفتند و به مادرت غر میزد که از این پسر هیزم شکن در نمی آید . در عالم هپروت سیر میکند  و آخرش هم یا شاعر  می شود ، یا دیوانه .

نمی دانست و نمی دانستی که آن ریل را فقط برای دیدن تو بوجود آورده بودم  تا سودای رسیدن به پایانش را به جانت بیندازم که بروی و از زاویه ی چشمان تو ببینم که انتهای این ریل که جایی میان کوه وجنگل محو میشد ، چیست  که تا کنون هیچ قطاری از آن نگذشته .

از جایت بلند می شوی و بالاخره بر این تردید چندین ساله پا می گذاری آرام بر روی این ریل چوبی و می روی در ذهنم همچون قطاری که هیچ گاه از این ریل عبور نکرد تا بجای سوار شدن بر آن مجبور نشوم تو را روی ریل بفرستم که این ابهام چندین ساله را که مثل خوره به جانم افتاده و اکنون همچون کرم زیر پوست تو نیز می خزد ، نابود کنی .

فریاد نکش  . این آتش را من به جان تو نینداخنه ام از ترس پا گذاشتن بر ریل . من هم این مسیر را در دنیای خودم پیموده ام و اکنون در آن نقطه ی سر گردانی ایستاده ام که نامش را نمی توان سکون گذاشت . مقصد هم نیست و هیچ نیست و شاید من در جایی میان جنگل و کوه سر گردان شده ام  وتو را ساخته ام که در دنیای کلمات چشم و گوش من شوی تا آنچه که هوسش را نمی دانم چه کسی و از کی در وجودم پاشیده و هنوز در این نقطه ی صفر بدان نرسیده ام ، تو بیابی در میان واژگانی که برخی را من می سازم و برخی دیگر بدون اراده ی من  می آیند .

سر گردان شده ای در میان کلمات و تصاویری که من ساخته ام و در امتداد ریلی که ماهیتش در نظر دیگران تنها مورچگانی اند به درازنای ابدیت .

چشمانت را به هر طرف می چرخانم . کلمات همان چیزهایی را به ذهنمان میریزند که تصاویر در این دنیای نامفهوم - برای تو - به ذهن من می ریختند .

اکنون تو هم به بیماری من مبتلا شده ای .تنها را خلاصی موقت من ساختن تو بود در دنیای کلمات و تو نمی دانم دیگر چه می توانی بکنی برای رهایی از این سودای به انجام نرسیده ، اگر دنیایی نسازی و این بار را بر دوش دیگری نیندازی .

 

                                                                                17/12/1382