زرت. ساعت زنگ می زند. پلک ها را انگار سرب بسته اند بهشان. بسختی از هم بازشان میکنم.

عقربه ساعت شمار لعنتی روی ۵ گیر کرده و مثل هر روز تا مرا بیدار نکند حرکت مسخره اش را از سر نمی گیرد.

آخ

این روزمره گی لعنتی.

دوباره صبح شد . دوباره باید. لباس پوشید . دوباره باید رفت سر کار . دوباره باید حرف مفت زد .

دوباره باید هیچ نخواند. دوباره باید هیچ ننوشت. دوباره باید احمق بود. تا روزی که فریاد بزنند: وقت تمام . برگه ها نه سرها روی میز. گیوتین مرگ. زرت .

یادداشتهایم را نگاه میکردم. از ۱۳ دی ۱۳۸۳ به این ور خشک.

بهد از مدتها سری به وبلاک دوستان زده شاید همان انگیزه ای شد برای نوشتن دوباره . محبوبه - میثم - بابک - پوریا و.... از همه تشکر میکنم . بعد از سه سال شاید همین چند خط هم غنیمت باشد. شاید این نهال نیمه خشک جانی بگیرد دوباره. امان از آن ابرهای مه شده. که اگر بگذارند دوباره باید نوشت . دوباره باید تمام دیوانگی ها را بر اوراق سپید کاغذ یا این فضای مجازی که نصبش را نمی دانم چیست خالی کرد.

 همسایه ها یاری کنین می خوام ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 بدرود