نمی دانم به سراغ شما هم آمده یا نه. جنون ادواری را می گویم . فرایندی وحشتناک و غیر قابل توصیف که هر چند وقت یک بار  به سراغ ذهنهای ابله و سرگردان می آید و عوارضی همچون عصبیت ( ویرگولش نمی دانم کجاست پس از خط تیره استفاده می کنیم ) - روان پریشی - پرخواش گری- میل به تنهایی- حماقت و البته حس نوشتن را به دنبال دارد . چیزی درون انسان وول می خورد اتنگار. می خواهی از قالبت کنده شوی . حس می کنی که تعلق نداری به این دنیا و تمام چیزهای مسخره ای که در اطرافت می بینی . انگار چیزی در دوردست تورا میخواند . می خواهی کنده شوی از همه چیز اما نمی شود و این سرآغاز دیوانگی است. خرد می شوی . تک تک سلولهلیت از عجز فریاد می زنند و کاری از تو برنمی آید. مثل مادری که فرزندانش از گرسنگی بر بالینش جان دهند و جاری کردن اشکها تنها کاری باشد که می تواند.

باید بروی می دانی که باید بروی اگر نروی می پاشی از هم و شب که شود بختکها می نشینند بر سینه ات . اما به کجا نمی دانی و این یعنی دیوانگی که از جایی نزدیک شقیقه هات شروع می شود و تمام وجودت را به ویرانی می کشاند . قابل توصیف نیست نمی توان گفت فقط باید نوشت هرچند بی ریط باید نوشت تا جنون منتقل شود به صفحات سپیدکاغد . تا خارج شود این روح شوم که اگر بماند به تباهی ات خواهد کشید. مغز را ویران می کند آن سان که سیانور ریه را.