دیروز ( آپو کاتلیپتو) را دیدم. شاهکار مل گیبسون در نمایش سبعیت انسانها. ویران می شوی. چه بخواهی ، چه نخواهی. خورشید کم کمک بیرون آمده. آرام می وزد نسیم لای درختان انبو و تو در خوابی و خوشبختی در همین نزدیکی است انگار . به ناگه شعله می شد همه چیز اطرافت . هوار می شوند سرت ، آنها که برای برگزاری آیین هایشان قربانی می خواهند.برای فریب ملتشان، سوء استفاده از کسوف، تحمیق بیشتر درماندگان و در نهایت شاید قدرتی بیشتر و یا ثروتی در این دو روز مسخره. همیشه همین طور است. قلبت را بیرون می کشند از سینه و در حالی که هنوز ضربان دارد میان آتش می اندازن تا صدای جلز و ولزش بخواباند خشم خداوند را. تا بیماری نیاید. قحطی نشود. زلزله بیرون رود از سرزمین و یا ... باران ببارد.

قربانی می خواهد خداوند. در گذشته انسان بود این قربانی و امروز ، گوسپند. چه فرقی می کند . خونی باید ریخته شود. آیینها همان است که بود . سرپیچی از دستور خاوند امروز هم حکمی جز مرگ ندارد.دستوری که فقط به گوش برخی میرسدو بقیه : گوسپند. امروز هم اگر باران نیاید نماز می خوانی زلزله را سجده می کنی تا دور شود خشم خداوند. امروزه رق کرده. پول هم می دهی برای تحمیق بیشتر. تو که زبان خدا را نمی فهمی . تفهیم لازم داری و تفهیم خرج دارد حتی به قیمت کل سرزمینت. پیشرفت کرده ایم و حماقت هایمان هم.

همه جایم درد می گیرد وقتی اینها را می نویسم. دیگر نمی شود نوشت. ایکاش جور دیگری بود این زیستن مسخره.