داستان بخوانید. یک داستان از مهرنوش به نام لبخند قهوه ای:

چطور می توانم از تو متنفر نباشم. درست است که سالها از آن روز گذشته و من دیگر به ویترین هیچ مغازه خوراکی فروشی خیره نمی شوم ولی بعضی وقتها یک چیز کوچک مثلاْ یک لبخند قهوه ای می شود کابوس یک عمر.

مهم نیست که آنروز ما چقدر گرسنه بودیم و یا چند ساعت بود که زل زده بودیم به شیشه مغازه تک لقمه فروشی که سوسیس های قهوه ای در کاسه های بزرگ استیلش سرخ می شدند. مهم اصلاْ این نیست. شاید حتی این هم مهم نباشد که گفتی بيا اينها مال تو عوضش من هم اين را برمي دارم. شايد مهم ان آدامس بود. آدامسي كه تو برداشتي و من نمي دانستم به پدر بگويم كه چه بر سرش آمده. گرسنگي علي مهم نبود يا گرسنگي من. اين مهم نبود كه ما چند ساعت بود كنار مغازه تك لقمه فروشي ايستاده بوديم و سعي مي كرديم به مشتريهاي آنجا مه آنقدر خوشبخت به نظر مي رسيدند و آنطور بي ميل به ساندويچ هايشان گازهاي كوچك مي زدند يك بسته آدامس بفروشيم. شايد مهم اين بود كه تمام آن بعد از ظهر در مقابل پيشنهادهاي وسوسه انگيز ان مشتريهاي خوشبخت براي خريد ساندويچ براي ما مقاومت كرده بوديم. حتي به حسين هم كه يك ساندويچ خريده بود و نصف آن را به ما داده بود نه گفته بوديم و آنوقت تو آمدي و خيلي ناگهاني بسته ساندويچ را در دستهاي من گذاشتي و گفتي بيا اينها مال تو. عوضش من هم اين را برمي دارم. آن احساس من اصلاً مهم نيست. احساس بدبختي، فقر و كوچكي. مهم شايد ترس بود. ترس از اينكه چه بر سر آن آدامس آمد. تو راضي و خوشحال دست شوهرت را گرفتي و رفتي. كاش مي ديدي كه سوسيس ساندويچت در جوب چطور زير گذر آب كمرنگ و بدرنگ مي شد. من عاشق سوسيس بودم. اين مهم نيست كه از آن روز هرگز به سوسيس لب نزدم چون هر بار در ذهنم قيافه زشت تو با آن لبخند قهوه اي زنده شد. شايد امروز ديگر حتي اين هم مهم نباشد كه آن روز من و علي نشستيم كنار خيابان و يك دستمان را روي صورتمان گذاشتيم و دست ديگر را به گدايي بلند كرديم.

مهم امروز فقط كابوس آن روز است.

كابوس لبخند قهوه اي تو.