روزمره گی انسان را خشک می کند. دور می کند از همه چیز که پیش از این می پنداشت. احمق می کند انسان را این زندگی روز مره و مسخره. نتیجه اش می شود اینکه تویی که هر هفته دو داستان می نوشتی( خوب یا بد) چهار سال بگذرد و حتی نتوانی یک داستان را تمام کنی . اینکه ذهنت آبستن شود و نتوانی بزایانی اش یا فرزند ذهنت مرده روی کاغذ به دنیا بیاید . نتیجه اش می شود اینکه مجبور شوی داستانی را روی وبلاگت بگذاری که زیرش نوشته ای ۱۳ تیر ۱۳۸۱ تازه همان را هم مهر نوش ات بازنویسی کرده باشد چون فرزندان ذهن تو دیگر مرده به دنیا می آیند.

بخوانید این داستان قدیمی را:

به چي قسم بخورم كه خودش گفت باشه؟ گفت باشه حالا برو بخواب، بعداً. چكار مي كردم؟؟؟ ها؟؟؟ بچه جنه همينطور زل زده بود تو چشمام و اشك مي ريخت، خانوم پرستارم كه راضي شده بود تا اون چشم آبي تيله ايشو بده به اون تا دست از سرم برداره پس ديگه شماها چي مي خواهيد از جون من.

يادمه بچه كه بودم مادربزرگ هميشه مي گفت هيچ وقت شبها تو حياط آب جوش نريزين چون جنها همه بيرونن و وقتي آب جوش بريزي مي پاشه روشون و مي سوزن و بعد هم اونها حتماً تلافي اين كار رو سرت در ميارن.

 

خانه مادربزرگ مهمان بوديم. مهمون داشتن. دلم هري ريخت پايين وقتي براي چندمين بار اون دختر كوچولوي سفيد برفي چشم آبي رو كه امروز حتي اسمش رو هم يادم نيست، ديدم. رفتيم با هم تو حياط نشستيم و پاهامون رو يواشكي توي جويي كه از وسط حياط مامان بزرگ اينها رد مي شد فرو برديم. ماه گرد گرد وسط آسمان بود. ديگه حرفهام داشت ته مي كشيد. اونم ديگه چيزي نداشت تعريف كنه چون چند دقيقه اي بود كه ديگه چيزي نمي گفت. براي اينكه نره و من هم حرف جالبي زده باشم قصه جنهاي مادربزرگ رو براش تعريف كردم. ترس تو چشمهاي آبيش موج مي زد.

اون وقت من بزرگترين حماقت زندگيم رو مرتكب شدم. براي اثبات شجاعتم رفتم به آشپزخونه و يك كاسه آب جوش از توي كتري داغ روي اجاق برداشتم. دختره حسابي ترسيده بود. كلي التماسم كرد تا نريزمش روي زمين. ولي من ريختم. من احمق ريختم تا بگم چقدر مردم. آب كه به زمين رسيد صداي جيغي بلند شد. دختره افتاده بود رو زمين. آبي قشنگ چشمهاش رفته بود و چشمهاش يكسره سفيد بود. بابا ننه دختره مي زدن تو سرشون و بد و بيراه بود كه مادربزرگم نثارم مي كرد. اونطرف تر، همون جايي كه آب جوش رو روي زمين ريخته بودم هم همين بساط به راه بود. يه بچه جن چشم آبي خوشگل با صورت سوخته افتاده بود رو زمين و مادرش هي مي زد توي سر خودش.

از اون به بعد هر وقت ماه گرد گرد مي ياد وسط آسمون اون بچه جنه هم مياد سراغ من. نصف صورتش كلاً سوخته و از اون دو تا چشم خوشگل آبي حالا فقط يكيش بازه.

-          مي دونين خانوم پرستار زندگيم سياه شده. شب و روز به خودم فحش مي دم كه چرا اين حماقتو كردم. همه حق دارن بگن كه من ديوونه ام!!! نه؟؟؟

-          نه عزيزم تو ديوونه نيستي. درست ميشه. حالا بخواب.

-          راستش چشمهاي شما عين چشمهاي اون بچه جنه اس. شايد واسه خاطره همينه كه اينها رو براتون تعريف مي كنم.

-          بگير بخواب پسر. نصفه شبه. بيرونو نگاه كن ديگه همه خوابن.

-          واي امشبم كه ماه گرد گرد وسط آسمونه! تو رو خدا خانوم پرستار يكي از چشماتو ميدي بدم به اون بچه جنه كه دست از سرم برداره؟

-          باشه عزيزم. بعداً مي دم. حالا تو بگير بخواب.

به چي قسم بخورم كه خودش گفت باشه؟ گفت باشه حالا برو بخواب، بعداً. چكار مي كردم؟؟؟ ها؟؟؟ بچه جنه همينطور زل زده بود تو چشمام و اشك مي ريخت، خانوم پرستارم كه راضي شده بود تا اون چشم آبي تيله ايشو بده به اون تا دست از سرم برداره پس ديگه شماها چي مي خواهيد از جون من.