در گذشته فکر می کردم که مهاجرت فقط مخصوص پرندگان است و بس، اون هم در طول فصل ها. نمی دونم تو کتابهای ابتدایی بود یا راهنمایی یا کتابهای علمی که زمان بچگی در کنار کتابهای درسی می خوندیم. نوشته شده بود که دلیل مهاجرت پرندگان سرد شدن و گرم شدن هواست و اینکه اونها برای زنده موندن در فصل سرما باید به مناطق گرمسیر مهاجرت کنند.

 بزرگتر که شدم فهمیدم افرادی هستند به اسم عشایر که انسانند ولی مهاجرت می کنند. درست مثل پرندگان از ییلاق میرن به قشلاق برای بهتر شدن کیفیت زندگیشون. کمی بعد فهمیدم یه سری کسای دیگه هم مهاجرت می کنن و اونها آدمهایی هستن که وقتی در کشورشون جنگ میشه، یا اوضاع و احوال بر وفق مرادشون نیست مهاجرت می کنند.چقدر از این جور آدمها بدم می اومد. کم کم انواع دیگری از مهاجرت هم به گوشم خورد، مهاجرت برای تحصیل- مهاجرت برای کار- فرار مغزها و ... .

 ولی همیشه این تو ذهنم بود که من هیچ وقت نمی تونم مهاجرت کنم. سفر شاید ولی مهاجرت هرگز. چون من اینجا O2 تنفس نمی کنم بلکه NO2 رو هر روز از جای جای این کشور قشنگ می کشم تو ریه هام، و اگر مهاجرت کنم هیج جای دیگه نمی تونم N (ناسیونالیسم) رو برای تنفسم پیدا کنم.

تذکر: ناسیونالیسم اگر در معنای افراطی آن نباشد بسیار چیز خوبی است و همان ملی گرایی خودمان است(اگر چه بعضی وقتها به همان معانی افراطی اش هم نیاز هست)

تمام حرفهایی را که تا حالا زدم تو ذهنتون تجسم کنید و حالا این رو بزارید کنارش:

چند روز پیش مهرنوش گفت مهاجرت. گفتم کجا؟ گفت استرالیا. فکرش رو بکنید، استرالیا. سرزمینی پر از انگلیسیها. عاملان 80% بدبختی های تاریخی ایران دیروز، ایران امروز و احتمالاً ایران فردا.

خشک شدم وقتی گفت مهاجرت. توضیح داد: روز قبل، میدان هفت تیر، گرگ کثیفی در لباس سبز، پنهان شده پشت دربهای خروجی ایستگاه مترو، منتظر شکار. دختری را دیده گرفتار حلقه دستان پلید یک سرباز وظیفه. دستها حلقه خورده دور کمر دخترک و دختر توی هوا دست و پا می زده. با لگد پرت شده داخل ماشین. صدای بهم خوردن در. ترق- ضربه ای شاید توی صورت،گوش، یا سر- اضطراب. دودو زدن چشمها. قطره ی اشکی، خونی یا چیزی شبیه اینها گوشه ی چشم یا هر جای دیگر بدن.

دیروز در ذهنم ورق می خورد. انقلاب قرار داشتیم. چیزی در تمام وجودش موج می زد، هراس. صحنه ی دخترک هنوز هم در ذهنش مرور می شد.

دوباره دیروز در ذهنم ورق خورد. خیابان کارگر. زنی حدوداً 35 ساله با کودکی که شاید امسال تصمیم کبری را تمام کرده باشد. دستی جلوی صورت و در دست دیگر یک ساعت دست دوم و ناله ای خفه از گلو: ساعت، ساعت.

نمی دانم شرق بود یا شهروند امروز:

 

حداد عادل: مردم باید بالشهای گرمشان را کنار بگذارند.

 

صدای پر اضطراب مهرنوش: هیچ وقت نمی گذارم بچه ام اینجا و در این فضا به دنیا بیاید.

مهاجرت می چرخد در برابر چشمانم. این بار خشک نمی شوم. خرد می شوم. غمگین می شوم. دیوانه می شوم و مهدی اخوان ثالث در مغزم فریاد می کشد:

                          نادری پیدا نخواهد شد امید

                                                    کاشکی اسکندری پیدا شود