۵ سال پیش، اگر کسی روی تمام زندگیش هم با من شرط می بست که این پسرک لاغر اندام خجول که با وقاحت روی کیک تولد ۲۵ سالگیش نوشته بود تولدم مبارک، قرار است که همسر من باشد من می خندیدم. همین الان هم همان پسرک با همان پررویی اصرار دارد که من همان وقت هم کشته مرده او بودم.(بماند که چندان هم غلط نیست) ولی دوست داشتن یک نفر کجا و زندگی با او کجا؟ تولد ۲۵سالگی در کافی شاپ کجا و تولد ۳۰ سالگی در زیر یک سقف کجا؟

پسرک لاغر اندام خجول من امسال ۳۰ ساله شد. زیر سایه شرایط موجود نتوانستیم برایش تولدی بگیریم چون هیچ کس در شهر موجود نبود ولی امشب همه شما دعوت هستید. دعوت به تولد مجازی مهدی عزیز که امشب وارد دهه جدیدی از زندگی می شود(اون هم با حضور من). 

                                              

این هم ادامه پست از زبون گل پسر تازه متولد شده:

 می گویند سحر بود . سحر ماه رمضان . سال 2536 شاهنشاهی تازه دو سال بود که مبدا شروع تاریخ از یک هجرت به یک تاج گذاری تغییر پیدا کرده بود. صدای عرر بچه تازه متولد شده در صدای اذان محو شد. درست 30 سال پیش بود . هفتم شهریور سال 2536 که چشمانم به این دنیای مزخرف گشوده شد.

می خواستم حتماً در شب سی ساله گی ام وبلاگ را آپدیت کنم اما مغزم قفل شده و مجبور شدم دست به دامن نوشته های پیشین شوم. کلی گشتم اما چیز مناسبی پیدا نشد. پس یک داستان می گذارم، یک داستان قدیمی :

لیلا لیلا لیلا، لیلا رو بردن سیاه چشمون بلند بالا رو بردن

اشکهایت را مجال بده. بگذار چروک گونه هایت را خیس کنند. این درد را با تو کشیده ام . حتی چند ماه قبل از آنکه تو پا به این دنیا بگذاری. سرت را به شیشه چسبانده ای و زل زده ای به خانه ی احتشام . برف می بارد در ذهنت . لای پنجره را باز گذاشته ای و سوز هوا آزارت می دهد. اما شاید به شنیدنش می ارزد.

دختر بندر لب تو ...

عذاب می کشی از شنیدنش. دکمه سیاه را فشار می دهی. تازه یاد گرفته ای. صدا زیاد می شود.

لیلا لیلا لیلا، لیلا رو بردن

اشکها با شتاب میلغزد روی گونه. پیچ چانه را طی که کرد مکثی می کند و می چکد آرام.

ورم کرده بودی زیر پوست مادر و مادر پیچ و تاب می خورد لای میهمانی های شبانه . پدر می گفت به سلامتی و با انگشت اشاره تو را زیر پوست مادرت نشان می داد. صدای خنده بلند می شد ، جامها بالا می رفت و سلامتی ات دو نیم می شد.

مردمکت را تنگ و گشاد می کنی بین آن همه صندلی که در حیاط احتشام چیده اند. لای درختها، بین ریسه ها، پشت میزها، چشمهایت می گردند به دنبال لیلا.

پدرت بی تاب قدم می زد پشت در دولته ای که بسته بود. پرستار تذکر داد که سیگارتان را خاموش کنید و پدر چشم غره ای رفت و طول زیادی از سیگار را با یک پک خاکستر کرد. دود را با حرص به ریه فرو کرد و سیگار را با فشار روی مرمر سپید له کرد. صدای جیغ تو همه جا پیچید و نیش پدر باز شد. چشمهای نیمه بازت تار شده از این همه اشک که صورتت را خیس کرده. چشمهایت را می مالی، پرده ی تار کنار می رود و می بینی لیلا را به وضوح میان آن همه تور که به دورش پیچیده اند و جامی که در دستش بالا می رود.

بارها میان مرمرهای سفید بالا و پائین ات برده بودند و دکتر گفته بود ضایعه ی مغزی. صورت پدرت چروک خورد مثل تمام بدن تو، شاید از ترس اینکه دوستانش چه می گویند شبها، اگر تو را ببینند به جای کاکل زری که میان بدمستی های شبانه قولش را به احتشام داده بود. پنجره را کامل باز می کنی، سوز ذهنت منجمدت می کند...

دختر مشرق ناناز...

صدای دست و سوت و هلهله تمام کوچه را پر می کند. چشمانت را از لیلا بر نمی داری. مادرت می رقصد جلوی عروس و نیشت باز می شود و همان بهتر که نمی دانی وگرنه آن روز که دکتر گفت کاری از هیچکس ساخته نیست و مادرت زد زیر گریه با تمام وجود ناتمامت فریاد مي زدی : خفه شو .

یه دختر مشرقی داره دلمو خون می کنه ...

دستی دستان لیلا را می گیرد و بلند می کند. همه بلند می شوند و سوت می زنند. نقل پاشیده می شود توی هوا و اسکناسها سبز می کنند فضا را. تابستانها که مهمانیهای شبانه به شمال منتقل می شد تو را می آوردند به همین اتاقی که الان ایستاده ای، در طبقه ی دوم همین خانه.

لیلا را همین جا دیده بودی با آن چشمان سیاه و قد بلندش.

مرد سپید پوش شانه به شانه لیلا آرام روی سنگفرش حیاط خانه احتشام به سمت در می رود و چیزی در ذهنت پر رنگ می شود که عروس را با لباس سپید می برند و ...

شاه دخترون دختر، گل به سر سرون دختر...

خیلی تمرین کرده بودی تا دوستت دارمت روی کاغذ کج و کوله نشود. سرت را پائین گرفته بودی، چشمانت تاب خیره شدن به چشمان سیاه لیلا را نداشت. کاغذ را آرام در دستش گذاشتی.

در بزرگ حیاط احتشام کامل باز شده و جمعیت انگار به بیرون می ریزند. همه به سرعت سوار می شوند. بنز سیاه رنگ گل زده هم لیلا را می بلعد. پشت ماشین پر است از بادکنکهای سفید و قرمز و زرد و آبی و ... . دید دید دیدید دید. صدای بوق تمام کوچه را پر کرده.

کاغذ را مچاله کرده بود لیلا، مثل خودت که پیش تر ها مچاله شده بودی. با اکراه کاغذ را در شکاف دهانت فرو کرده بود و فریاد زده بود گوژپشت نتردام!!! تمام صورتش به خنده باز شده بود و تو هم خندیده بودی.

ماشین لیلا روشن می شود، بوق می زند. پنجره را کامل باز کرده ای و تا نیمتنه آویزان شده ای که لیلا را بهتر ببینی. می رود و بقیه هم بوق زنان پشت سرش راه می افتند. هاج و واج مانده ای بین زمین و آسمان. تنه ات را تو می کشی. اشک تمام صورتت را پوشانده. چیزی در ذهنت پر رنگ می شود که عروس را با لباس سپید می برند و ...

صدای ضبط در تمام اتاق و تمام وجودت طنین می اندازد.

لیلا لیلا لیلا، لیلا رو بردن سیاه چشمون بلند بالا رو بردن