تقدیم به نرگسی و با احترام به تمام آرزوهایش

        

                                                     

 

این که دیگر گریه ندارد. عروسی تمام شده. عروس و داماد هم که خوش و خندان راهی ماه عسل شده اند. پس دیگر گریه ندارد که. حالا گیرم عروس بعد از 2 روز گذاشته رفته اصفهان. اقوام مرد همه مرتب و تر تمیزند. مردها با ریش و سبیل تمیز و خانم ها با ابرو و موهای مرتب. چرا که نباشند هرچه نباشد 2 روز پیشترعروسی داشته اند. حالا عروس کجاست؟ اصفهان. پیش اقوام خوش. مرگ دیگر فامیلی نمی شناسد آن هم فامیلی 2 روزه. دیگر زن و شوهر معنی ندارد. گیرم که 2 روز پیش عروسی کرده اند و برای ماه عسل راهی سفر شده اند که چه؟ حالا که مرده اند باید بروند شهر خودشان. زن و شوهری هم نمی تواند آنها را در یک شهر کنار هم نگه دارد. نخود نخود هرکه رود خانه خود.

حالا هی بیایید و کل بکشید. هی نقل بپاشید و سکه حواله هم کنید. که چی؟ با این حرفها نرگسی عروس نمی شود. نرگسی هنوز هم خوابیده گوشه ذهن من با گردن کج. نمی توانسته گردنش را راست کند. تقصیری نداشته بعضی وقتها اینجوری می شود. گردن نرگسی خم می ماند تا در ذهن نجمه بماند و گوشه دلش و دائم سوزن بزند گوشه قلب نجمه. گیرم نرگسی همان بوده که همیشه می رقصیده. گیرم نرگسی همان دختر همیشه خندان عکسها باشد.چرا نمی توانی فکر کنی که نرگسی می میرد. درست یک روز بعد از اینکه ابروهایش را برداشته تا فردا شب در عروسی یکی از اقوام شرکت کند. مگر نمی شود که نرگسی دو روز قبل از مردن لباس نو خریده باشد. کسی چه می داند که چرا اینقدر عجله داشته که زوذتر کارهایش را در خرم آباد تمام کند و برگردد به شهرش برای عروسی. می خواسته برود سر وقت جایی که تقدیر برایش مشخص کرده بوده بمیرد یا می خواسته به عروسی فامیلش برسد؟ نمی دانم.

من هم شاید امروز مرده بودم. کسی چه می داند تقدیر برایش چه رقم زده؟ شاید تقدیر من این بوده که ساعت 12 ظهر روزی که به مرگ فکر می کنم تلفن زنگ بزند و بعد: الو مهدی عمو خودکشی کرده. مهدی. مهدی. مهدی. چرا مهدی؟ چرا من نه؟ اوضاع می توانست برعکس باشد. تلفنی به مهدی عمو و: الو مهرنوش خودکشی کرده. قطعا امروز جای ما با هم عوض می شد. مادرهای ما جایشان را با هم عوض می کردند و برادرهایمان با هم.

من امروز زنده ام. معلوم نیست تا کی باید در هزار توی لابیرنتی که معلوم نیست برای چه راه افتاده پرسه بزنم تا برسم به نقطه ای که به آن می گویند ...

نوشته شده توسط مهرنوش