( در سالی که سنم به نود رسید، خواستم شب عاشقانه ای دیوانه وار با دختر تازه سالی باکره به خود پیشکش کنم )

نه آقا ، به خدا این جملات از نشریات فاسد، موهن و مستهجن قبل از انقلاب گرفته نشده. نه جانم پاورقی کدومه. شاه ملعون؟ نه بابا!!! چه ربطی داره؟!

چند لحظه اجازه بدی می گم. این جمله دقیقاْ خط اول کتاب خاطره دلبرکان غمگین من گابریل گارسیا مارکزه.

سید وطن فروش ! نه پدر من، پاییز 86 چاپ شده. نشر اکاذیب! تخریب دولت! نه به خدا.  ارشاد مجوز داده. کتابش هست. یعنی بود تو کتاب فروشی ها. الان هم هست. تو انقلاب 10000 تومن.

چند دقیقه تحمل کن یه خاطره تعریف کنم برات. البته من همین اولش بگم که من این قصه رو شنیدم از کسی. راست و دروغش هم به عهده خود وطن فروشش. این رو هم بگم بنده ناراحتی قلبی ندارم. ازطعم گس داروی نظافت هم بدم میاد. کهیر می زنم.  

 

یکی بود. یکی نبود. یه دولتی بود بشدت عدالت محور. یه رئیس جمهوری هم داشت که به طرز فجیعی عدالت مند بود. رئیس جمهور عدالت مند ما در راستای تحکیم روابط با دول مخالف با استکبار جهانی به کشور دوست و همسایه کوبا (همسایگی بیشتر از اینکه به مرزهای جغرافیایی مربوط باشد به خودی یا بیگانه بودن وابسته است) سفر فرمودند. پس از استقبال گرم و صمیمانه عمو فیدل ، رئیس جمهور را جهت صرف شام به اندرونی برد.

نه برادر قبلا هماهنگ شده بود زهر ماری سر سفره نباشه. 

اصلاْ چه معنی داره ما که نخورده تو توهم هستیم الکی چرا کبد رو بدیم به فنا. خلاصه گابریل پیر که رفیق فابریک عمو فیدله هم اون شب اونجا بود وگلایه میکنه که ما یه کتاب کوچولوی فرهنگی – اجتماعی در مورد دلبرکای کوچولوی غمگین نوشتیم که تو ایران چاپش نکردن واین کوچولو ها خیلی غمگین تر شدن حیونکی ها. 

رئیس جمهور محترم طرفدار آسیب دیدگان بورژوازی و طبقات محروم خیلی بهش برخورد که تو کشورش کاری کردن که کوچولوهای محروم کوبایی غمگین تر بشن و آن واحد دستور داد که کتاب رو چاپ کنن. صفار هرندی که قبلا هم یک مورد آزار کوبایی ها توسط پسرش تو پروندش بود برای جلوگیری از استعفا، به هیبت ارشمیدس، دوان دوان رفت چاپخونه و کتاب چاپ شد. عمو فیدل هم سیگار برگ رو از لای لبش کشید بیرون و گفت: دمت گرم محمود جون. اگه یه 30 سالی زودتر به دنیا اومده بودی سه تایی استکبار جهانی رو از تمام دنیا محو می کردیم.

کتاب ظرف دوهفته به چاپ دوم کشید.  وبر طبق این اصل که هر چیز موفقی در کشور حتما یه سرش به استکبار جهانی بنده، مسئولین وزارت ارشاد تصمیم به خواندن کتاب گرفتند و با خوندن همون سطور اول پی به عمق فاجعه بردند. 

( هرگز باهیچ زنی نخوابیدم بی آنکه بابت هم بستری مبلغی بپردازم...)

(از بیست سالگی در کتابچه ای، نام ، سن، مکان و یادداشت کوتاهی درباره شرایط و شیوه عمل زنهایی که حداقل یک دفعه با آنها نزدیکی کرده بودم می نوشتم. تا پنجاه سالکی تعدادشان به 514 رسید...)

(... تصادفا او را خمیده به طشت رختشویی دیدم. ماجرا از همان جا شروع شد و سال ها ادامه داشت...)

(... سینه های نورسش هنوز پسرانه می نمود اما پنداری نیرویی نهانی بر می انگیختشان و در آستانه ی انفجار بودند.)

جملات بد اینجوری که یه عالمش توکتاب بود باعث شد که کوچولوهای وطنی چشم و گوششون باز بشه. آخه خفن ترین کتابی که تا حالا اجازه داشتن بخونن ( حسنی نگو بلا بگو) بود. یهو بچه های معصوم ما از راه بدر شدن و افتادن تو خیابون به دنبال نجیب خانه و هر چی گشتن پیدا نکردن. مسئولین دلسوز خیلی فکر کردن و دیدن اگه همین جوری بگذره بچه های معصوم از افسردگی معتاد می شن. گفتن بیاین نجیب خانه تاسیس کنیم تا بچه ها افسرده نشن و بعدش معتاد. بعد دیدن ... نه ... زشته... خجالت بکش... بچه های معصوم ما رو ... بی تقوا... ازراه بدر.... ایدز... زنان ویژه ... دختر فراری ... آموزش بی ناموسی ... به داد ما برسین ...اون فانوس رو خاموشش ... بی غیرت ... بچه رو چه کنم؟... خراب... . 

ای عمو فیدل. ای نامرد.گولم زدی. داشتیم؟ . کمونیست. بی معرفت. استکبار جهانی. فراماسون. صهیونیست.

تیتر اول روزنامه ها:

خاطره دلبرکان غمگین من

                     توقیف شد