نگاه انداختن به وبلاگ قدیمیت دقیقا مثل این میمونه که یه کتاب مورد علاقه تو که افتاده بوده پشت کتابخونه بعد از مدتها پیداش کنی. غیبت من و سوشیانت این بار خیلی طولانی بوده و انقدر اتفاق افتاده این وسط که وقتی فکرشو میکنم میبینم الان که برگشتم انگار ١٠ سال پیرترم.

دوست ندارم تعریف کنم کجا بودم این مدت و چیکار کردم چون اونم برای خودش زندگی بوده ولی حاصل این مدت نبودن شده یه داستان که اگه نزده بود بیرون هیچ بعید نبود که دیگه هیچ وقت پستی توی این وبلاگ نمیگذاشتم.

در هر صورت دوباره اینجاییم من و سوشیانت. این داستانمو تقدیم می کنم اول به سوشیانت که با وجود همه اشتباهات من هیچ وقت پشتمو خالی نکرده و بعد به مهدی قیاسی که جرقه نوشتن این داستانو زده.

 

شب به خیر. بوس. بوس. بوس

 

داستانهای من همیشه از وسط شروع میشوند. مثلا از وسط یک چیزی شروع می کنم بعد یک تکه از اول یک تکه از آخر تا کم کم کل داستان در ذهن خواننده شکل بگیرد. اما این یکی قرار است با بقیه فرق داشته باشد. چون داستان خودم است. از اول هم تعریف نمی کنم که مثلا بگویم صرفا با هدف تشویق برادر بزرگتر و یکی یکدانه ام به غذا خوردن پا به این دنیا گذاشته ام. حوصله هم ندارم تعریف کنم که مثلا در 10 سالگی انقدر تنها بوده ام که از تنهایی با دیوارها حرف میزده ام و همیشه مثل کوزت کنار دیوار نشسته بوده ام تا شاید یکی از بچه های تیم فوتبال محله توسط مادرش احضار شود و من جای او را در بازی بگیرم. این را هم نمی خواهم تعریف کنم که در 20 سالگی هنوز هم دیوارها همنشینم بوده اند و رویم نشده بوده با مادرم از مسائل زنانه ام تعریف کنم یا سئوالی بپرسم. میخواهم از اینجا شروع کنم که نشسته ام در وان و مچ دست راستم را با دست چپم فشار میدهم تا خون از آن بیرون نریزد. و هنوز هم مرددم که بالاخره من دوست دارم بمیرم یا میخواهم زنده بمانم. من دوست دارم بمیرم ولی نمی دانم این چیست که مرا واداشته اینطور به مچ دستم چنگ بزنم تا جلوی خون را بگیرم. شاید خاطره آن روز خوب توی کوه است که هنوز مرا پابند کرده و دوست دارم اگر بشود یک بار دیگر زیر باران از بالای کوه تعریف کنان بیایم پایین و سعی کنم صدای به هم خوردن دندانهایم را از تو که اینقدر مرا لبریز کرده ای پنهان کنم تا این ساعتهای بودنمان با هم هرگز تمام نشود حتی اگر من سردم باشد یا از گرسنگی رو به مرگ باشم. کاش دوباره آن لحظه خواستن تکرار شود پیش از آنکه این رگ بریده مسخره همه خونها را از تنم بیرون کند. من همیشه در زندگیم تنها نبوده ام. اینجوری نبوده که مثل الان که توی وان نشسته ام و نمی دانم به حال چه افسوس میخورم و گریه میکنم بنشینم و به حال خودم اشک بریزم و برای در و دیوار داستان تعریف کنم. روزهای خوب زیاد داشته ام در زندگیم.

الان چیزی یادم نمی آید ولی نمی دانم چرا یاد آن روز افتادم که مرا و کتابی را که قبلا به من هدیه داده بودی ول کردی وسط خیابان و رفتی. واقعا ولم کردی و رفتی؟ لحظه های خوب هم داشتیم با هم. مثلا آن روز که بالاخره رفتیم به خانه خودمان و من با اصرار خواستم که اولین چیزی که در خانه جدیدمان راه میندازیم تختخوابمان باشد و تو چقدر خندیدی. و شب من با چه اصراری برگشتم به خانه خالی خودمان تا بخوابم روی تختی که فقط برای من نبود. تخت خوبی بود. دلم خواست که یکبار دیگر رویش بخوابم. ویرم گرفته بلند شوم و با همین هیکل خیس و دست خونی بروم روی تختمان بخوابم. اشکال ندارد خونی شود. من که قرار است بمیرم، تو هم که دیگر روی این تخت نمی خوابی پس دیگی که برای من نجوشه .....

حالا الان وسط داستان هستیم و من فقط یک کم احساس ضعف دارم. قرار است داستان با مردن من تمام شود. این را گفتم که انتظار دیگری نداشته باشید. ولی یکجا خوانده ام آنهایی که رگ دستشان را می زنند هنوز تصمیم قطعی برای بریدن از زندگی نگرفته اند. احتمالا راست گفته اند وگرنه الان دست چپ من روی زخم دست راستم چه کار میکرد.

اگر توهم قبل از مردن نباشد ما یک بچه هم داشتیم که اگر الان بود احتمالا من اینجوری لخت نمی توانستم روی تخت با این وضعیت بخوابم. هیچ وقت هیچ کسی نفهمید بچه ما کی آمد و کی رفت فقط من و تو دانستیم و خودش. اسمش چی بود راستی؟

این دم آخری یاد چه چیزها که نمیفتم . خوب تا آنجا که یادم هست یک لجن خور کوچک هم داشتیم که وقتی رفتیم مسافرت و برگشتیم دیدیم افتاده کف آکواریوم و مرده. گوشتش را هم ماهیای دیگر خورده بودن و استخوانش آرام کف آکواریوم خوابیده بود.

حسابی خوابم گرفته بگذار یک زنگ بزنم به تو و خداحافظی کنم برای بار آخر. همیشه دنبال بهانه ام برای شنیدن صدایت و چه بهانه ای بهتر از اینکه من دارم میمیرم. هنوز هم دوستت دارم حتی اگر مدتها باشد من را ترک کرده باشی. برنمیداری. انگار نیستی شاید هم هستی و حوصله شنیدن صدای من را نداری. خوب برایت اس ام اس میزنم. نه اس ام اس هم نمیشود زد با این وضعیت دستم. خوب من در ذهنم میزنم تو تجسم کن که خوانده ای. عزیزم من را با همه خودخواهیهایم ببخش همیشه عاشقت بوده ام. بای

خون دستم هم که بند آمد. فکر نکنم با این یک ذره خونی که از دستم رفته بمیرم. یک دقیقه فرصت بدهید دوباره روی زخم را میبرم و آن یکی دستم راه هم. ببینم چی نوشته بود توی آن کتاب. آب ولرم ...دستانتان را تا توی آن بگذارید..... خون می آید .... بند نمی شود..... آبگرم..... نه حوصله ندارم دوباره بروم توی حمام ......همه جا گند شد....... فیلم ببینم....... ساعتها

بهترم حالا که دراز کشیده ام. کاش اینجا رودخانه داشتیم. کاش من ویرجینیا ولف بودم سنگها را از کنار رودخانه برمیداشتم میریختم توی جیبم و غرق میشدم؟؟؟؟ غرق میشدم؟؟؟ اگر سنگها انقدر سنگین بوده چطوری خودش را کشانده تا وسط رودخانه ولی واقعا مرده نه مثل من که نشسته ام دارم فیلم میبینم.

چرتم گرفته مثل آن روزهای جمعه که نه و ده بیدار میشدیم و دوباره یازده میخوابیدم برای قیلوله . الان دلم یک چرت کوچولو میخواهد. دلم تو را میخواهد. تخت دو نفره مان را که بخوابیم فقط رویش. چرا اول تخت را نصب کردیم؟؟؟ مهم نیست، مهم این است که بخوابیم.

اجازه بدهید بخوابم اگر زنده ماندم می آیم و بقیه داستان را هم تعریف می کنم. فعلا شب به خیر. بوس بوس بوس