روی نیمکت چوبی زمخت کلاس آمار نشسته ام و طبق معمول استاد تاخیر کرده. از وسط کلاسور ورقی بیرون می کشم. سوراخهای کاغذ لای دندانهای فلزی کلاسور گیر می کنند و صدای پاره شدنشان گم می شود لای همهمه بچه ها. ته خودکار را به دندان می گیرم. سعی می کنم ذهنم را رها کنم تا از دیوارهای کلاس بیرون برود. روی شهر بگردد و شخصیتی را اسیر کند و بکشاند پشت میله های داستانم. شخصیت ها انگار می گریزند که چیزی به ذهنم نمی آید. حق هم دارند. از این فضاهای شومی که این ذهن بیمار می سازد باید فرار کرد. اما خودم در فضاهای شومی که ذهن بیمار دیگران ساخته، سالها زندگی کرده ام.

حکومت می گفت وظیفه، می گفت دفاع و پدر داد می زد آرمان و در گوشمان صدای شکستن دیوارهای صوتی فریاد می کشید. استاد که نمی دانم کی وارد شده و ای کاش تمردم را از مراسم مسخره ی (برپا و برجا) ندیده باشد داد می زند: ابتدا حداکثر راندمان خواسته شده را.... و در گوشم ای کاش صدای غیر ممتد آژیر سفید بپیچد تا اضطرابی که به وجودم دویده و گوشهایم را حتما سرخ کرده- که اینطور داغ شده اند- فروکش کند، تا استاد سرخی گونه ها و لرزش ریز چشمانم را نبیند که پس از چندین بار صدا کردن اسمم داد بزند:بیرون ن ن ن .

بیرون رفتن را انتظار می کشیم در این سوراخی که در میان زمین کنده اند و رویش را سیمان ریخته اند. حشمت خانوم می گفت که همین چند روز پیش موشکی وارد سوراخ هواکش پناهگاهی شده بود در مریوان. چشمانم از سوراخ هواکش که آفتاب را راه راه کرده تکان نمی خورند. ذرات ریز غبار میان راه های روشن آفتاب می رقصند و میان راه های تیره خستگی می گیرند تا دوباره میان دو تیرگی به پایکوبی بنشینند. زندگی تیره ما هم میان فاصله ی دو خط تیره ای که نرده های هواکش نه که صدای ممتد آژیر قرمز می سازد جریان دارد. میان دو خط تیره ی صدای ممتد آژیر نمی توان رقصید چون حرام است و تازه حرام هم که نباشد پسر متلاشی شده آقا داوود را همین دیروز آوردند. رقص و آواز خوبیت ندارد تا چهل روز که لباس سیاه دربیاید و مطمئنم که به چهل روز نمی کشد و یکی دیگر مثلا شوهر زهرا خانوم می آید با سری که نیست. ضجه میزنند: این گل پر پر شده        هدیه به رهبر شده.

پیر مردی با صدای خفه الرحمن زمزمه می کند. نگاهم از سوراخ هواکش می چرخد و آرام روی صورت چروک خورده اش کش می آید. جای پیرمرد تصویر پدر در ذهنم جان می گیرد که می گفت اگر چهار قل را بخوانی از این حملات در امانی. آرام زمزمه می کنم: قل هو الله .... و در گوشم صدای الرحمن پیرمرد می پیچد. به گورستان می روم. نه انگار نوشته بود بهشت سکینه. زهرا خانوم روی خاک قلمبه شده ای پهن شده بود. شانه هایش تکان می خورد. ناله ای خفه از گلویش بیرون می زد. بوی گلاب و خاک خیس می داد. علیرضای چهار ساله اش گلایولها را از شاخه می کند و توی خاک می کاشت.

استاد می گوید کوواریانس. نگاهش را از روی کلاس مثل نورافکنهای متفقین می گذراند و به چشمهای از حدقه بیرون زده ی من خیره می شود. از کلاس می پرسد: آیا میزان سواد والدین بر میزان عائله مندی تاثیر دارد؟

قبل از اینکه سئوالش را با فرمول های آماری اثبات کند در درونم فریاد که نه، زوزه می کشم که تاثیر آرمان بر میزان عائله مندی بیشتر از سواد است. مخصوصا اگر میان دفاع مقدس باشی و ارتش سرباز بخواهد. چیزی در وجودم تنوره می کشید. من که پدرم متعهد بود و فلسفه ی وجودیم سرباز.

زن چادر سیاه و رنگ و رو رفته اش را کنار می زند و دکمه های پیراهن قرمز گل گلی اش را باز می کند. سینه ی قلنبه اش با آن نوک سیاه و چندش آور بیرون می افتد. دهان بچه باز شده. مثل گنجشک هایی که منتظر مادرشان هستند با کرمی در دهان. زن نشانه گیری می کند و سینه اش را در دهان باز کودک فرو می کند تا شاید صدای فریادهای گوشخراشش قطع شود. مرد نشانه گیری نمی کند و دسته ی سیاه رنگ را می کشد و دکمه ی قرمز روی آن را می فشارد و صدایی گوشخراش، دندانهای کودک را قفل می کند و خون از مرز سیاه و سپیدی سینه مادر شره می کند روی گل گل قرمز پیرهنش. مادرم مرا به خود می فشرد و آهسته فریاد می زند: یا صاحب الزمان. مادر کودک فریاد می زند آخ خ خ . بچه از سینه جدا شده و طعم ترش خون لای سپیدی شیر می پیچد توی گلوی نوزاد و فریادش بلند می شود. نگاهم ناخودآگاه می چرخد به سمت سوراخ هواکش. ذرات تندتر از پیش می رقصند میان خطوط تیره و روشن و چیزی مثل خنکای آب میان سینه ام جاری می شود. استاد بلند بلند درس می دهد و نگاهش روی صورتم تیز می شود و لای همین نوشته ها می نویسم: COV xy=SP xy/N. سعی می کنم از این به بعد سرعت نوشتنم را با دهان استاد هماهنگ کنم تا مبادا هنگام توضیح درس دستم به نوشتن برود و هنگام نوشتن بروم در فکر آن روزهای شوم و استاد فریاد بزن بیرون و نیش همه تا بناگوش باز شود.

دختر جوان میان دخمه های تو در توی پناهگاه می دود. به انتهای پناهگاه که می رسد مقابل چشمان حیرت زده ی من زانوانش می شکند. چادر سیاه از لای قفل دندانهایش می پرد بیرون و خفه جیغ می کشد یا امام حسین. از هوش می رود. مادر رهایم می کند. قمقمه را باز می کند. آب می پاشد روی صورت دخترک. جیغ می کشد. چشمانش باز می شوند. از هوش نمی رود. از لای هق هقش می شنوم که" داداشم مونده توی ساختمون. به جست بلند می شود. به سمت خروجی می دود. مادرم فریاد می کند نه. صدایش در دالانهای تو در تو می پیچد و به دنبال دخترک می رود.  زنی که می خواهد جلوی دخترک را بگیرد پرت می شود و می خورد به در فلزی پناهگاه. نگاهم را از میان آدم های ایستاده و نیم خیز و گرد و غبار به همراه فریاد "نه" مادر بدرقه اش می کنم تا دو سوراخ ورودی. دخترک زنی را که می خواهد جلویش را بگیرد هل می دهد و از پله ها می دود و محو می شود میان گرد و غبار و پله های سیمانی.

لابد دکمه قرمز فشرده شده که دوباره صدایی مهیب می پیچد میان تمام دالان های پناهگاه. دوباره خیره می شوم به هواکش و رقص ذرات غبار.

-         ببخشید استاد گفت SX میشه چند؟

صدای نازکش در مغزم می پیچد و چشمانم به کلاس باز می شود. صورتش که روی کاغذهایم خم شده پر است از سفید و سیاه و برنزه و کبود و قهوه ای. دنبال ادامه ی SX در کاغذهایم می گردد و چیزی پیدا نمی کند. به چشمانم زل می زند.

-         ببخشید.

سرش را می دزدد. صورتش روی صندلی کناری و زیر گوش دوستش کش می آید. صدای پچ پچ می آید و خنده های ریز کودک که انگار شیر و خون سیرش کرده که نیشش تا بناگوش باز شده. مدتی است که از آژیر مکث دار سپید می گذرد. همه جا را سکوتی غبارآلود پر کرده. مردم کم کم از پناهگاه خارج می شوند تا زندگی میان آژیر سفید تا آژیر قرمز بعدی ادامه پیدا کند.

مادر دستم را می گیرد. آرام می رویم بیرون. چند قدم از پناهگاه نگذشته ایم که مردم جمع شده اند دور تکه های گوشت خون آلود لای تکه پارچه های سیاه. آمبولانس بوق بوق می کند. دست مادر می آید جلوی چشمانم. از لای انگشتانش هم هیچ چیز معلوم نیست. به سرعت دور می شویم. شهر پر شده از صدای آژیر آمبولانس و ماشین های آتش نشانی و ضجه ی زنان و کودکان. دست مادر کنار می رود. جای مغازه عباس آقا که پر بود از لی لی پوت های دو تومانی پر است از پاره های آجر و پفک های خاکی و شیشه های شکسته و خون نارنجی رنگ نوشابه ها لای چروک مشماهای پفک.

بالاخره به خانه می رسیم. جای خانه درست مثل مغازه ی عباس آقا پر است از آجر و فرش یادگار مادربزرگ که گوشه اش از لای پاره های آجر بیرون زده. کیف پدر. کمی آن طرف تر هم کفشش و کمی دورتر هم شاید خودش است که جیغ می کشد مادر و جیغ می کشم و جیغ می کشد استاد: بیرون ن ن ن

مهدی جمشیدیان  5/3/1383