يه داستان بدون نام(۴):

 

     خيره شده بود به چشمان اشكباري كه با التماس نگاهش مي‌كردند و دهاني كه باز و بسته مي‌شد و مثل هميشه از او مي‌خواست تا پايان‌بخش زندگيش نباشد. چند قدم به عقب رفت و ماشه را كشيد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

حفره اي به عرض يك انگشت در گلو. فوران خون. لرزش بدن.

     چند دقيقه‌اي ايستاد تا كاملاً از حركت بيفتد. با عقب و جلو كردن انبردست، دندانِ پيشين را از دهان مرده بيرون كشيد و داخل پاكت پلاستيكي گذاشت. دهان را بست و در سوراخي كه در رديف دندانهاي بالا ايجاد شده بود شاخه‌اي گل رز فرو كرد. همچون هميشه.

     تقه‌اي به در زد و وارد شد. پاكت پلاستيكي را روي ميز گذاشت. دسته‌اي اسكناس و يك عكس كنار پاكت قرار گرفت. عكس و اسكناسها را داخل جيبش گذاشت و كلاه را براي خداحافظي از سر برداشت.

     روي صندلي راحتي خانه‌اش به عقب و جلو مي‌رفت. سيگاري گيراند. آدرس پشت عكس را خواند و سپس خودِ عكس را نگاه كرد. دختر بچه‌اي كه گل رز موهاي سياه و براقش را تزيين مي‌كرد. پك عميقي به سيگار زد و به عكس خيره شد آنقدر كه آتش سيگار انگشتانش را سوزاند.

     با صداي زنگ ساعت از خواب پريد. وارد حياط شد. از باغچة پرگلش شاخه‌اي چيد و به سمت آدرس پشت عكس به راه افتاد. وارد آپارتمان شد. شماره 56.

     تق‌تق. صدايي پشت در كه هويتش را مي‌پرسيد. صداخفه‌كن را روي اسلحه بست. اسلحه را روي چشمي گذاشت. ماشه را كشيد. گلوله بعدي قفل در را شكست. از كنار ديوار وارد شد تا تكه‌هاي مغز زن جوان به كفشش نچسبد. داخل خانه جز دختربچه‌اي 5-6 ساله كه آرام بر تخت خوابيده بود هيچ‌كس نبود. دختري زيبا با عروسكي پارچه‌اي در دست. در خوابي كودكانه و گلي پارچه‌اي داخل گلداني روي تخت.

     به ياد همسر و دختر كوچكش افتاد، دختري ريبا و عاشق گل رز. اسلحه را آرام روي سينه دخترك گذاشت تا مبادا خواب زيبايش را آشفته سازد. عرق از سر و صورتش جاري شد. دستانش مي‌لرزيد. انگشتش توان كشيدن ماشه رانداشت. گل رز را به جاي گل پارچه‌اي، در گلدان روي تختخواب دخترك گذاشت. صداخفه‌كن را از اسلحه باز كرد و آرام از خانه خارج شد.

دخترك با صداي مهيب گلوله‌اي از خواب پريد.

 


 

 

/ 8 نظر / 20 بازدید
sarah

سلام دوست عزيز... شرمنده محبت‌هات هستم... من بالاخره آپديت کردم.. راستی حيف شد جمعه نيومدی من يه سر رفتم ولی چون امکان اتصال به شبکه نداشتم تنونستم بهت اطلاع بدم.. متاسفم... خوش باشی و سرافراز...

sarah

سلام دوست عزيز. احتمالا کوتاهی از من بوده... ببين چهارشنبه قراره بريم جاده چالوس و تا امشب فرصت ثبت نام داريم. برو به وبلاگ خاطرات کودکی و اگر می‌تونی بيا.... اسم وبلاگ کبود است... خوش باشی... به منم خبر بده می‌تونی بيای يا نه؟

مونا

سلام سوشيانت........راستشو بخوای من خودم زياد بلد نيستم لينک بدم يکی از دوستام اين کارو ميکنه ........ولی ظرف دوسه روز اينده حتما حتما اين کار روميکنم....ببخشيد..........ودرمورد نوشته هات هم بايد بگم که فکر ميکنم استعداد نوشتن متن عاشقونرو خيلی داری.در هر حال موفق باشی.........

خاله ريزه

اگه ميخواين بدونی نمايش"آدم و حوا" کاری از گروه "آفرينش عشق" چه زمانی و کجا برگزار ميشه بيا بلاگ منو بخون

سیدعلی

سلام و جالب است اين داستان کوتاه بدون نام شماره ۴ شما. ما که جزو علمای قم باشيم، خوشمان امد. حساب کار بقيه را ديگر خودت بکن. :)

sarah

سلام دوست عزيز.. ممنون که اطلاع دادی... برای پنج شنبه که نمی‌تونم بيام... برنامه جمعه هم هنوز مشخص نيست ولی نهايت سعی خودمو می‌کنم...و بهت اطلاع می‌دم.