امان از بازی زنجیر ها

حسی به نوشتن نیست در این روزهای تلخ کشدار که سالی را به ذهن می ریزد و خون پخش می شود روی سیاه آسفالت شهر تاریکمان که روشنش نمی کند این همه خون ، این همه بند که تاریکیمان از حد گذشته است . زنجیر ها می خورد به سینه ، زنجیر ها می خورد به پشت .شانه ها تکان می خورد از سوز هزار ساله ی ستم ستیزی . زنجیر ها می خورد به سینه ، زنجیر ها بسته می شود دور دست ، دور پا ، پست میله می روند ستم ستیزان امروز اما کو شانه ای که تکان بخورد ... و باز همچون گذشته ها :( هل من ناصر ینصرنی ) می پیچد روی تاریکی شهر و می رود همچون نسیم و طوفانی نمی شود تا چرت هزاران ساله مان را بدراند . زنجیر ها همچنان می آید روی سینه روز سر، دور دست ،روی دندانهای دهان نابجا گشوده شده و شانه ها همچان می لرزد و ما همچنان خفته ایم همچون گذشتگان کوفی مان ...

/ 14 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بچه ای در گهواره

انرژی برای زیستن را خوب درک میکنی!!! خوشحال میشم به سری بزنی و کودک درون خودت رو بشناسی شاید این بتونه کمکت کنه

خاطره مسلمی

سلام رفیق... این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمیشود. بیداری همگانی میطلبد.

طه

_______________________________________________________ _____________مختارنامه ی مختار مسئله این است؟!_____________ _______________________________________________________

هیچکس

نمیخوایید بنویسید؟؟؟ کسی که هیچکس است

سیم سیمک

سلام... زدم مثل اسگلا وبمو پاک کردم و از نو ساختم ... گفتم دعوتت کنم ، اگه دوباره دوست داری بازم مهمونم باشی

آشنای غریب

مهدی جان میدونم خودت زنده ای اما چرا دیگه نمینویسی ؟ دلم واسه زخمه های قلمت تنگ شده

صبورا

سلام سال نو مبارک و......قدم نورسيده مبارکتر[گل]