قفل کنيد

آیا تا بحال قفل کرده اید؟ مغزتان را می گویم . مغز مبارک را . مغز مبارکم قفل شد وقتی بعد از مدتها امروز کامنتی از فرشید کریمی در یادداشت قبلی ام دیدم. فرشید کریمی دیوانه است . یک دیوانه دوست داشتنی که اکثر دوستانی که به اینجا سر می زنند می شناسندش.برای اینکه بقیه دوستان نیز با این شخصیت منحصر به فرد آشنا شوند کامنتش را اینجا می گذارم:

سلام می کنم به همه
کسی جوابم را نمی دهد
و ناسزایی هم نمی گوید
وقتی عددی نباشی
تازه میشوی مثل من
تازه میشوی
مثل کسی که
به همه سلام میکند :
سلام
سلام
سلام
...
...
مهدی جان سلام ... لطفا تو هم مثل امیر حبیبی تعجب نکن ... انگار دارم آدم می شوم که به دوستان دوران دانشگاه اراک سر می زنم ... از پوریا و وبلاگش ممنونم که مقدمات این امر خطیر!!؟!! را مهیا کرده ... من کمی چاق شدم ... تو هنوز لاغری... اگه آره پس... آ...خه!!!... راستی هوای همسفرت را که داری انشاالله ... سلام برسان ... مهدی جان اگر به محاوره و شوخیانه می نویسم بذار به حساب ((((( جنون ادواری ))))) نه بابا بلکه ((( جنون دائمی ام )))
...
خوش عالمیست عالم دیوانگی اگر
موی دماغ ما نشود مرد عاقلی
...
واما من :
پلنگ صورتی ام
و آرزو دارم
الیور توئیست
با دختری در مزرعه
به نام حنا
ازدواج کند
و بابا لنگ دراز
از اوج قله ی اورست
برای بچه های مدرسه ی آلپ
نامه بنویسد :
((به نام پدر ZHEPETO ))
بچه های مدرسه ی آلپ
دماغ پینوکیو
دیگر
هیچوقت
دراز نمی شود
امضا : بابا لنگ دراز
(( ناله رامسری ))

                     42-16641796.jpg?size=67&uid={3d8ebc94-de44-49c8-ac72-0d6497b85769}

 در ادامه برای اینکه بیشتر قفل کنید داستانی بخوانید از اردشیر دراز گیسو  متعلق به قرن سوم هجری. داستانی با تمام المانهای یک داستان پست مدرن اما در قرن سوم البته به نظر من اگر نظر دیگری دارید کامنت بگذارید که این داستان بسیار جای صحبت دارد:

بدان که ما چهار برادر بودیم از نُه دیه: سه جامه نداشتند و یکی برهنه بود. آن برادر برهنه درستی زر در آستین داشت. به بازار رفتیم تا به جهت شکار تیر و کمان بخریم، قضا رسید هر چهار کشته شدیم. بیست و چهار زنده برخاستیم. آن گاه چهار کمان دیدیم: سه شکسته و ناقص بودند، یکی دو خانه و دو گوشه نداشت. آن برادر زردار برهنه آن کمان بی خانه و بی گوشه بخرید تیری می بایست، چهار تیر دیدیم: سه شکسته بودند  بودند و یکی پر و پیکان نداشت. آن تیر بی پر و پیکان را بخریدیم و به طلب صید به صحرا شدیم. چهار آهو دیدیم: سه مرده بودند و یکی جان نداشت. آن برادر زردار برهنه کمان کش تیرانداز، از آن کمان بی خانه و بی گوشه، آن تیر بی پر و پیکان را بر آن آهوی بیجان زد. کمندی می بایست تا صید را به فتراک بندیم. چهار کمند دیدیم: سه پاره پاره و یکی دو کرانه و میان نداشت. صید را بدان کمند بی کرانه و بی میانه بر میان بستیم. خانه ای می بایست که مقام کنیم و صید را پخته سازیم. چهار خانه دیدیم: سه در هم افتاده بودند و یکی سقف و دیوار نداشت. در آن خانه بی سقف و بی دیوار درآمدیم. دیگی دیدیم بر طاق بلند که به هیچ حیله دست نمی رسید. مغاکی چهار گز زیر پای کندیدیم. دست به آن دیگ رسید. چون شکار پخته شد، شخصی از بالای خانه فرود آمد که بخش من بدهید که نصیبی مفروض دارم. برادر کامل مکمل در کمین نشسته بود، استخوان شکار از دیگ برآورد و بر تارک سر وی زد. درخت سنجدی از پاشنه پای او بیرون آمد. بر سر آن درخت زردآلو رفتیم. خربزه کاشته بودند به فلاخن آب می دادند. از آن درخت بادنجان فرود آوردیم و قلیه زردکی ساختیم و به اهل دنیا گذاشتیم؛ چندان خوردند که آماس شدند، پنداشتند که فربه شدند به در خانه نتوانستند رفت و در نجاست خود ماندند و ما بآسانی از کید آن خانه بیرون شدیم و بر در خانه بخُفتیم و به سفر روان شدیم. و اولوالالباب تعرُف این حالات را بنمایند.

/ 20 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محبوبه آب برين

نان روزانه با مطلبی به نام (( شی شدگی و ازدواج موقت به روز است. منتظر نظر شما .

مهری

سلام آقا مهدی اسم پسر منم مهديه و آزاده خاله اش ميشه خاله مهدی خيلی از شما و مهمون نوازيتون تعريف ميکنه وبلاگ جالبی دارين به کلبه ما هم يه سر بزنين خوشحال ميشيم

مگ

سلام عزيزمُ مثل هميشه خيلی قشنگ بود. دوستت دارم

رويا

می شه لطف کنی و بگی که منبع داستانت کجاست؟ خيلی جالب بود. و تورخدا به اين دوستانتون بگویید اگر می خواهند با شما احوال برسی کنند به شما ايميل بزنند و در اين قسمت تنها نظر خودشونو بنويسن. اين چرنديات چيه که می نويسن؟ در ضمن می شه بهم بگيد که اين خلاصه داستانه يا تمام اون. خوب حتماْ يه داستان نمادينه و من نتونستم که بفهمم اين اعداد نماد چی هستند. دلم می خواد کتابشو داشته باشم.

اميد حلالی

سلام. خوشحالم از آشنايی با شما. ممکن است بپرسم که منبع اين داستان کجاست؟ ممنون

افشین

کف کردم! این کجا بود!می دونستم ادبیات ما سرشار از سورریالیسمه( که این حضرات فرنگی مثل قاره آمریکا تازه کشف اش کردن) ولی این یکی دیگه معرکه بود...میشه آدرس متن کامل یا کتابشو معرفی کنید؟ سپاس شاد باش

مهیار

آنچنان که میدانیم هر چیزی دو سو دارد،که حتی‌ متضاد.همچنان که مفسران سیاسی‌ میگویند که یا احمدی نژاد یک پدیده شگرف است یا یک نا آگاه تاسف بر انگیز...این داستان هم المانهای تاریخی‌ خودش را دارد، که باید در کنار هم برسی‌ شود،که در اینصورت شاید بشود گفت که بسیار پیشتر،بسیار بیشتر از سوریالیسم جادوی مارکز بوده است. با دورود مهیار

هليا

سسسسلام...ميبينم جمتون جم....خيلی خوشحالم اسم بچه هايی که ازشون خبر نداشتم اينجا ميبينم....

مریم مامانی دردونه ها

آقا مهدی سلام . من اولین باره که به وبتون سر می زنم . از کامنت دوستتون واقعا خوشم اومد . هر چند که داستانتون کمی گیجم کرد . از تیپ داستانهائی که باید ده بار بخونیشون و من وقت یک بارش رو هم به زور پیدا کردم . خواستم بگم از این که وبی مثل وب شما رو دیدم خوشحال شدم . دوست داشتید به ما سر بزنید . البته فکر کنم زیاد به مذاقتون سازگار نباشه .