خریت های کوچک

 

 

    بچه تر که بودیم صبح که چشمهایمان تا به تا باز میشد و تازه پس از نیم ساعت خر غلط زدن بین لحاف و تشک  اولین چیزی که به ذهنمان می رسید چک کردن تشک اول با کف پا و بعدا با دست برای مطمئن بودن از خشکی و عدم بارش شبانه به قول مامان بود چون از کوچک تریها هنوز خاطره های بدی مانده بود در ذهنمان و بعد که مطمئن می شدیم که از شاش شبانه خبری نیست با احساس مردانگی و غرور می زدیم از رختخواب بیرون تازه هنوز هم یکی از چشمها کامل باز نشده بود و وای هیچ چیز بدتر از شستن صورت در آن اول صبح با آب یخ مخصوصا در زمستان نبود . و بعد صبحانه که حتما باید خورده میشد با گلویی که خشک بود هنوز و هیچ زهر ماری از آن پایین نمیرفت تازه این مربوط به روزهایی بود که پدر گرامی صبح نبود یا زودتر رفته بود یا خواب ما کش پیدا کرده بود و گرنه آن ورزش صبح گاهی عذاب آور با عضلات خواب، روح آدم را به سیخ می کشید . صبحانه با قربان صدقه های مادر که بخش مطبوع صبحانه محسوب می شد اما به روی مبارکمان نمی آوردیم و هی خودمان را لوس می کردیم تمام میشد و تازه وقت پدر سوخته بازیهای ما فرا می رسید . و دعواهای مامان که هیچ کره خری این وقت صبح به کوچه نمی رود و عرعر و زر زر ما که همه ی بچه ها بیرونن و بی محلیهای مادر . و ما که نقشه میکشیدیم و آنقدر در آشپزخانه دور پر و پایش می چرخیدیم کرم از خود ساطع می کردیم یا سراغ دفتر مشق خواهر بزرگتر می رفتیم ، موهایش را می کشیدیم و فرار چون او مثل مادر دل رحم نبود و اگر یکی از پس گردنیهایش اصابت می کرد پدرمان آتش می گرفت و فحش بد می دادیم و مادر تهدید می کرد که قاشق داغ روی زبانمان می گذارد و ما نمیترسیدیم چون تا بحال این کار را نکرده بود و خانه آخر فوقش با قسمت نرم جارو ضرباتی به باسن مبارک آن هم ارام نواخته بود. به هر حال اگر این هم جواب نمی داد می رفتیم سراغ برادر کوچک که یا هنوز خواب بود یا مادر با شیشه شیر صدایش را بریده بود در هر صورت انگشت به هزار سوراخش می کردیم تا عر و زرش در بیاید و مامان را کلافه کند و او هم ما را با هزار نفرین از خانه بیندازد بیرون و ما با حس پیروزی و کمی عذاب وجدان از اینکه مبادا مادرمان را زیاد ناراحت کرده باشیم که از دستمان نارحت شده باشد و شیرش را حلالمان نکند و در آن دنیا سیخ داغ به ماتحتمان فرو نکنند پا به کوچه می گذاشتیم و تازه حکایت آن روزمان شروع میشد با بچه های محل که این خود قصه ی مفصلی است.

 

این روزها تا ساعت 11 صبح چه می کنیم ؟ چرا آن خریتهای کوچک و لذت بخش یادمان رفته ؟ چرا حتما باید یه اتفاق بزرگ بیفتد تا خوشحالمان کند؟ کودک درونما ن کی مرد ؟ چرا بعد هر ناکامی اولین چیزی که به ذهنمان می رسد  فرار است یا خودکشی؟

ایکاش دوباره بتوانیم از این خریتهای کوچک در زندگی داشته باشیم و از آنها لذت ببریم .

این لحن نوشتن به من نمیاد بلد نیستم برم بالا منبر . مور مور میشه همه جام. فقط بگم این نوشته ها یه نکته ی اخلاقی داشت و اون هم اینکه بابا فک می کنین که حالا که بزرگ شدین گهی شدین واسه خودتون . نه خر همون خره فقط یه نمه قدش بلند شده.پس خودتونو چس نکنین و حال کنین با زندگی همین جوری که هست وگرنه پدر آدم در میاد تو این وانفسا

 

برقرار باشید

 

 

 

/ 27 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هادی جعفرزاده

هیچ وقت خواهر بزرگ نداشتم و اصلا خواهر ندارم که حرف زورش رو بشنوم و قر و فر هاشو تحمل بخوام کنم ولی دوست دارم بچه شم دوباره دلم واسه بچه گیم لک زده حالم از این بزرگیام به هم میخوره کاش مثل اون موقع ها میرفتم تو کوچه و بچه ها رو خر می کردم کلی عکس بازی میکردم و همه عکس هاشون رو میبردم با دوچرخم کل محله رو تاب میخوردم............. حالا روزها بلکه سالهاست که حوصله بیرون رفتن از خونه رو هم ندارم

سید علیرضا شمس نیا

سلام آیا شما یا اقوامتان اسباب کشی می خواهید بکنند با مطلب چندگانگی باربران اسباب کشی ! در وبلاگ شـمـسـه منتظر نظر و پیامتان هستم .

ليلا

آهههههههههههاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

هرمزد

به شدت باهاتون موافقم من خودم دچار این مشگل شدم خیلی بده آخه می دونی از بس که برامون مشگل درست کردن و کردیم شادی های کوچیکمون رو از دست دادیم و دچار آرزوهای بزرگ شدیم به هر حال قول میدم سعی ام رو بکنم

سمانه نائینی

این یه چیزیه تو مایه های تهدید و تحقیر و تحریم و ... خدا شاهده اگه نیاید مطلبمو بخونید سر جفتتونو می برم به جای یه دلار دو دلار از بها می گیرم! حالا خود دانید!!!

بارون

من اما تعریف می کنم، که حرف دل ما را گفتی و خوب هم گفتی اتفاقا. اما تهشم می گم کاش میشد... [گل]

حجی

پس چرا مورمورم میشه

shima

ye dastan dige, ye dastan dige mikham [هورا]

سیگار و اسپرسو

آدم که اینها رو میخونه... یه لبخند موزیانه میزنه... از اون لبخندا که آدم بدها تو کارتون ها میزدن و دندونشون یا چشمشون یه برقی میزد و من چقدر دلم قنج میرفت واسه این برقه... میدونی؟؟؟ قصه یه قصست... اما همیشه شیرینه... این نوستالوژی همیشه شیرینه... یاد اون روزی که همسایه بهم یه سیب سرخ داد و من از ترس سمی بودنش گزاشتمش یه گوشه حیاط... نیـــــــــــــک... شاد زی...

حجی

چرا آپ نمیکنین