يه داستان بدون نام (۳) :

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

پیرمرد، بدون سویی در چشمانش، منتظر چشمان نیکوکاری بود تا به سوی دیگر خیابان

هدایتش کند.

- پدرجان ، قربون دستت . می بریم اون ور خیابون؟

هول شد. سعی کردبگریزد. چند قدم دور شد. اما نتوانست. بر گشت و دست پیرمرد را

گرفت. آرام آرام شروع کرد به پیمودن عرض خیابان . صدای بوق ممتد ماشینها کلافه اش کرده بود. به هر زحمتی که بود پیرمرد را به سوی دیگر خیابان رساند .

 - پیر شی پسرم. خدا چشمات رو واست نگه داره .

کمی ایستاد تا از رفتن پیر مرد مطمئن شود.عصای سپیدش را که تاکنون بالا نگه داشته بود، به زمین زد . صدای تق تق راه رفتنش در همهمه ی شهر گم شد .

/ 14 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

سلام... ببخشید که مدتی نیومدم... ممنون که سرزدی... داستانهای قشنگ و پرمفهومی می‌نویسی... در ضمن عشق یکی از نعمت‌های بی‌حد خداست.... پیروز باشی...

omit

سلام... ممنون که منو لينک کردين .... خوب داستان قشنگی نوشته بودی ولی منظورتو درست از اين داستان نفهميدم !!! يعنی ادمی بينا اون پيرمدو نميبردن اونطرف خيابون !!! و يا ميشود که کوری عصاکش کور ديگری شود!!! ..... راستی خجالت ميکشم که بت بگم که من چرا نميتونم شما رو لينک کنم !!..موفق باشيد

nooshin

بابت لينک خيلی ممنون...حتما جبران می کنم...موفق باشی

MONA

سلام دوست جوبم....از بابت لينک خيلی خيليممنون...در اولين فرصت از خجالتت در ميام....وبلاگم رو فراموش نکنی.....موفق باشی

payam

سلام. ممنونم که سر زدی

arian

متن بسیار زیبایی بود و می خوام بگم بلاگ خیلی زیبایی دارین با تشکر(هخامنش)

سارا

سلام ... بابا يه بنده خدايی اين لينکيدن رو به من ياد بده... هر کاری می‌کنم يا ميره ته وبلاگ يا وسطش همه جا غير از اونجا که بايد باشه :(((((((((((((((۰۰

omit

سلام ..هنوز اپديت نکردين !!! يا من انگار زرنگ شدم ...موفق باشيد

nasim

سلام.خيلی ممنون که به من سر زدی.راست می گی ايراد از فرهنگه.به هر حال... .اگه دير شد منو ببخش.زودتر از اين نتونستم بيام.متن قشنگی بود.موفق باشی.اون طرفي بازم بيا.