تمام ترسهای من

(به مناسبت هفته ی دفاع مقدس)

این ترسها که امروز سراسر وجودم را پوشانده دقیقا از کجا آمد را نمی دانم. شاید به سوخوها مربوط باشد . سوخوهای عراقی گاهی حتی قبل از پیچیدین آژیر میان گوش شهر آسمان غرب را سیاه می کردند و به محض پدیدار شدنشان در آسمان می پریدم به شمردنشان در کوچه  و رکورد شمارش 40 سوخو و 8 میگ روسی  دست خودم بود . اما آن روزها ترس نبود . قبل از آن شاید . ازشب می ترسیدم یا نه معروف بودم به اینکه شب را دوست ندارم و می نشستم به زاری تا صبح شود . اما فرق می کرد .ترس نبود . اگر هم بود این نبود که امروز در جانم خانه کرده . راهنمایی بودم چند سال از جنگ  گذشته بود تازه آمده بودیم تهران . اکباتان با آن ساختمانهای نتراشیده و دلگیرش . ومدرسه مان جایی وسط آن هیولاهای بتنی . و بچه هایی که همه کلکسیونر تمبر و پولهای خارجی و عکس خوانندگان معروف بودند و من کلکسیونی عظیم داشتم از گلوله و پوکه و ترکش و قطعات کوچک بدنه ی هواپیماهای ساقط شده . روز اول بود که پا به این مدرسه ی بتونی با 2000 بچه می گذاشتم . به زور ثبت نامم کردند. هم وسط سال بودو هم معدلم پایین . مخصوصا نمره ی ریاضی و چشم غره های پدر هنگام ثبت نام . مدرسه مان 16 کلاس اول راهنمایی داشت و من کلاس 9/1 بودم . وارد کلاس شدم حتی معلم مرا به بچه ها معرفی هم نکرد . تنها جای خالی ، ته کلاس بود کنار یک دانش آموز افغانی منزوی که فکر کنم چند سالی هم از ما بزرگتر بود. پر از ناراحتی کنارش نشستم . چشمهایم می چرخید روی تک تک دانش آموزان. لباس پوشیدنشان ، مدل موهایشان حتی حرف زندشان هم فرق داشت با من .معلم می گفت و می نوشت و بچه ها پشت سرش می نوشتند و من خوب تخته سیاه را نمی دیدم . ناگهان صدای گوش خراشی شیشه ها را لرزاند . بدون آژیر قرمز . حتما باز سوخوها از برجکهای مرزی پیشی گرفته بودند . سرآسیمه دویدم به سمت در . نزدیک به تخته سیاه بودم که متوجه شدم هیچ کس برای رفتن به پناه گاه بلند نشده  . همه ی سرها از دفترها بلند شده  بود ونگاه ها خیره به من . زیر سنگینیشان له می شدم . معلم با دهان باز به چشمان پر از وحشتم خیره شده بود . لبها می رفت که به خنده باز شود که به سرعت از کلاس زدم بیرون .قلبم جایی نزیک به دهان می تپید و چیزی بین ترس و شرم تمام وجودم را پر کرده بود . غرش این ایرباس های لعنتی مخصوصا هنگام فرود و آن هم اگر در نزدیکیشان خانه داشتی  به شکستن دیوار صوتی سوخو ها می مانست . چند سال از جنگ گذشته بود و سوخوها آماده می شدند برای رفتن به موزه .ترس اگر خصوصی باشد و هیچکس در آن با تو سهیم نباشد باعث شرم می شود . همیشه شرمنده بودم از ترسهایم .

 

اما آن زمانها همیشه منتظر آژیر ممتد سپید بودم نه برای اتمام موقت ترس بلکه برای اخذ مجوز مادر برای جستجوی غنیمت جنگی میان کوچه پسکوچه ها .ترکشی ، پوکه ای ، مرمی دفرمه شده ی ضدهوایی یا هرچیز دیگری که فردا در کلاس مثل مدال افتخار در دستانم بدرخشد . ترس فقط خلاصه می شد در فریادهای خواهر بزرگترم که کشان کشان مرا به پناهگاه ببرد . جنگ بیشتر برایم هیجان داشت تا ترس .اما به گمانم ترسهایم از موتور خانه ی پشت نانوایی شهرک شروع شد  . یکی از وظایف روازنه ی ما خرید نان بود . جنگ بود. کنار نانوایی ها صفهای طولانی بود و به هر نفر هم تعداد محدودی نان می دادند و به طبع از یک کودک نه ساله ی بازیگوش نمی شد انظار داشت که دو ساعت بی شیطنت در صف بماند . ومن هم معمولا تا زمانی که یک نفر بعد از من در صف بیاستد می ماندم  و بعد نوبتم را به او می سپردم و می رفتم کنار موتور خانه ی پشت نانوایی . پشت نانوایی موتور خانه ای 40-50 متری بود که زیر شیروانی اش پر بود از کبوتر و من هم خرده نانهای اطراف نانوایی را برمی داشتم  و ساعتها با کبوتر های تپل و پاپری متور خانه مشغول بودم. صبح جمعه بود به گمانم  که همه در خانه بودند که آسمان سیاه شد از میگهای  کشیده و خوش تراش و بعدنعره ی سوخوها و صدای غرش پر حجم توپهای ضد هوایی . با صورت چسبیده بودم به شیشه که صدای غرش خواهرم بلنتر از سوخوها مجبورم  کرد به رفتن به پناهگاه خانگیمان جایی ماین راهرو و دستشویی . آن روزها حجم حملات هوایی آنقدر زیاد بود که اگر می خواستیم به پناهگاه برویم تمام زندگیمان میان دو آژیر به هدر می رفت . اما آن روز فرق می کرد صدای انفجارها خیلی نزدیک بود موج انفجار تقریبا تمام شیشه هایمان را شکست و این بدین معنی بود که داخل شهرک را زده اند . چند ثانیه ای از آژیر سپید نگذشته بود که آرش سراسیمه به دنبالم آمد و فریاد می زد که بدو موتور خانه را زده اند . به سرعت دویدم و مادرم با فریاد احتمالا آرش را نفرین می کرد . سوخو ها آپارتمان  کنار نانوایی را تقریبا ویران کرده بودند . باغچه ی جلوی آپارتمان پر بود از در یخچال ، قابلمه ، لباس ،اجاق گاز نصف شده ، شیون ، جیغ ممتد زنانه ، گریه بچه ، رختخوابهای پاره ، غبار ، آژیر آمبولانس ، خون و با حیرت از بین تمامشان گذشتم  . موتور خانه سالم بود اما سقف نداشت . شیروانی اش چندین متر آن ورتر افتاده بود و فاصله بین آن پر بود از کبوتر های سپید با لکه های سرخ روی سینه و بال و سر و ... . خفه گی آمده بود لای گلویم  . از آن به بعد دیگر شبهایم پر شد از کبوتر های سپید با لکه های سرخ و این ترس می اورد .

/ 17 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آدینه

جنگ جنگ لعنتی.چقدر از امروزم خوبتر بودی.

esha

salam

سمانه نائینی

و من همیشه دیر رسیدم شاید هر بار با قطار قبلی باید می­آمدم £ وقتی که جامه­دانم را می­بستم پیراهنم به یاد تو تا می­خورد و خواب اهتزازش را می­دید وقتی رسیدم اما ... آه! با آن جنین خواب­های هزاران سال چه باید می­کردم؟ پیراهن من آیا باید به قامتش کفنی می­شد می­پوسید؟ £ تقدیر من همیشه چنین بود و شاید این طلسمی است که تا همیشه دست نخواهد خورد روزی کنار رودی مردی کلید بختش در آب افتاد و آن کلید را شیطان­ترین ماهی­ها بلعید و سوی دوردست­ترین دریاها گریخت و یک نفر که پیش­تر از من رسید صیاد شاه ماهی

سمانه نائینی

و من همیشه دیر رسیدم شاید هر بار با قطار قبلی باید می­آمدم £ وقتی که جامه­دانم را می­بستم پیراهنم به یاد تو تا می­خورد و خواب اهتزازش را می­دید تقدیر من همیشه چنین بود و شاید این طلسمی است که تا همیشه دست نخواهد خورد روزی کنار رودی مردی کلید بختش در آب افتاد و آن کلید را شیطان­ترین ماهی­ها بلعید و سوی دوردست­ترین دریاها گریخت و یک نفر که پیش­تر از من رسید صیاد شاه ماهی شد و من دوباره دیر رسیدم £ قلاب من گلوی مرا می­درد و تو به هیات پریان در آب­های دور تنت را می­شویی. . . . ما فقط یه کم دیر رسیدیم مهدی! همین!!

پیام پورمهران

سلام با عنوان چرك نويس يك وصيتنامه به روزم وخوشحال ميشم تشريف بيارين [گل]

پیام پورمهران

سلام با عنوان چرك نويس يك وصيتنامه به روزم وخوشحال ميشم تشريف بيارين [گل]

فرشته

برایت یه بغل گندم دلی خشنود از مردم برایت چشمه آبی کنارش عمر خضرایی برایت یک بغل مریم که مست از می شوی هر دم برایت قدرت آرش که دشمن را زند آتش برایت سفره ای ساده حلال وپا وآماده برایت هر چه خوبی هست صمیمانه دعا کردم. سلام مهربون.به روزم ومنتظر حضورت.باشد که بارور شود اندیشه

مرگ خاموش

سلام وبت خیلی جالبه امید وارم موفق باشی خواهروداداش گلم قربانتان مرگ البته خاموش یادتون نره به منم سربزنید

آزاده.میم

جای نوشتن تان بر بستر این روزها خالیست...

جان بارت

چقدر خوب نوشتی مهدی جمشیدیان عزیز