غمگینم

امروز وقتی توی کلاسای سوادآموزی عمو خیاط داشتم به دو تا پسر بچه 15-16 ساله افغانی ریاضی درس می دادم، تلفن یکیشون زنگ خورد. پسرک با خوشحالی گوشی رو برداشت و بی اجازه خارج شد. راستش خیلی عصبانی شدم و تصمیم گرفتم وقتی برگشت حالش رو حسابی بگیرم اما وقتی با خوشحالی برگشت و گفت که تلفن از طرف خانواده اش در افغانستان بوده نظرم عوض شد. گفت که توی روستاشون به سختی میشه تلفن خارجی زد و الان دو هفته بوده که نتونسته بوده با خانواده اش صحبت کنه.

به قیافه اش که نگاه کردم واقعا دلم گرفت. پسرک خوشگلی بود ولی خیلی سیاه و کثیف و آفتاب سوخته. با ناخونهای شکسته  داغون. با خودم فکر کردم این می تونست راتین من باشه که جنگ زندگی و آینده شو به هم ریخته و آواره یه کشور دیگه اش کرده. من می تونستم اون مادری باشم که دو هفته تموم توی اضطراب باشم که پسرک 15 ساله ام توی یه کشور غریب توی چه حالیه و نتونم حتی یه تلفن بهش بزنم.

نمی دونم پستو با گفتن چی تموم کنم فقط امروز فکر کردم باید بیشتر قدرشناس چیزایی که داریم باشم.

پ. ن: مدرک رو هم خوندم اما به نظرم به اندازه دفتر بزرگ جالب نیومد. بنابراین چیزی راجع بهش نمی نویسم.

نوشته شده توسط مهرنوش

/ 8 نظر / 35 بازدید
آبیجان

رفتم این عمو رو دیدم چی مهربونه :)

مهدی

تمام چیزهایی که در طول سالها به هر طریق جمع می کنیم دور خودمون به یک لحظه می تونه تبدیل به هیچ بشه. از جمله خودمون. امپراطوری خورشید نوشته جی جی بالارد رو حتما بخوانید در این رابطه

مهری

افغانی ها رو دوست دارم شاید تنها دلیلش محمد کاظم کاظمی باشه[گل]

طاها

سلام تپش قلبتان آسمانی باد با دخترم در بازار قدم می زنیم. با دستان کوچکش انگشتم را گرفته است. لحظه ای حواسش به سمت مغازه ها پرت می شود. دستانش شل می شود. آرام انگشتم را از دستش خارج می کنم. همین طور دارد می رود. می ایستم نگاهش می کنم. یک لحظه می فهمد مرا گم کرده است. گیج می شود. مبهوت، این طرف و آن طرف را نگاه می کند. شروع می کند به گریه کردن ....................................... دوستی، دخترکم را به بغل می گیرد. اما او مثل مرغی که آماده پرواز باشد، دو دستش را به سمتم رها میکند تا از دستانش ازاد شود. بغلش که می کنم آرام می گیرد. ............................... سر از مهر برمیدارم. دو دستش را به گردنم حلقه می کند. به سجده می روم. می خندد. با من پایین و بالا می شود. سر از مهر برمیدارم: الحمدلله نقل از وبلاگ داستان تپش قلب .................................................................................... - مامانی، میشه از کارت بابا پول برداریم؟ می خوام برا بابا کادو بخرم. - چقدر می خوای ؟ - صد هزار زیاد نیست؟ خوب پنجاه هزار - می خواهی چی بخری؟ - نمی دونم - می خواهی تو پاکت بذاریم، بدیمش به بابایی؟ می خند

بیتا

چقدر درد داشت این متن

سی سی جون

چقدر کار قشنگی می کنی مهرنوش جون.چجوری میشه اونجا ما هم یه گوشه ای برای خدمت کردن داشته باشیم؟